تبليغاتX
صحنه نوشت ها
ادبیات نمایشی
 

 

 

 

دختر كبريت ‏فروش

 

با يادي از

هانس كريستين اندرسن

 

 

نخست

صحنه چهارراهيست پرگذر. سايه‏هاي فراواني در رفت و آمد است كه البته مي‏شود با يك تابلوي نقاشي بزرگ اين منظور را رساند. شب‏هنگام است. نور چراغ‏گازهاي خيابان، نور مهتاب و نور سفيدي برف، تلفيق تصويري در فضا ايجاد كرده‏اند. اشكال بسيار مؤثرند. اشكال و احجام با رنگ، سرما و يخ را تداعي مي‏كنند. سرد است. به راستي سرد است. دخترك كبريت‏فروش با جعبه آويز به دوش از چهارراه رد مي‏شود. لحظه‏اي سر و صداي شديد مردم و دخترك مرتباً تكرار مي‏كند «كبريت، كبريت» اما صدايش در ميان هياهو، باد، سوز و برخورد دندان‏ها محو مي‏شود. درنگي صحنه خاليست و اشكال و تصوير و رنگ و نور با ما سخن مي‏گويند. پاسبان باتوم بدست وارد مي‏شود. سر چهارراه مي‏رسيد. صداي خوش و بش مردم بالاست. خنده و آواز و پايكوبي به سر حد مي‏رسد. پاسبان به شدت در سوتش مي‏دمد. سكوت. صداي باد. صداي ماتم. صداي گريه و زاري. پاسبان باتوم را مي‏چرخاند. صداي برخورد چوب كبريت با بدنه. صداي شعله بلند مي‏شود. صداي فوت. پاسبان خوشنود است. مقداري برف برمي‏دارد و با آن گلوله درست مي‏كند. دخترك كبريت‏فروش با بساطش وارد مي‏شود. با پاسبان رو در رو مي‏گردد.

دخترك: آقا كبريت بخريد.

پاسبان: به چه درد مي‏خوره اين كبريت؟

دخترك: روشن مي‏كنه.

پاسبان: چي رو؟

دخترك: مي‏تونيد تو تاريكي باهاش كتاب بخونيد.

پاسبان: اهل مطالعه نيستم.

دخترك: گرمتون مي‏كنه.

پاسبان: سردم نيست.

دخترك: برف رو آب مي‏كنه.

پاسبان با گلوله برف بر سر دخترك مي‏كوبد.

پاسبان: بچه گستاخ.

با خشم خارج مي‏شود. دخترك كبريت‏فروش بهت زده است. اندكي مي‏لرزد.

دخترك: كبريت بخريد. فقط يه دونه.

مرد خوش‏پوش وارد مي‏شود. بلندقامت، با پالتو، كيفي زير بغل و عصاي در دست. يك پيپ خوش‏شكل نيز بر لب. روي شانه‏هايش برف نشسته است. با دست برف‏ها را مي‏تكاند.

مرد خوش‏پوش: فندكم رو خونه جا گذاشتم. رفيقه‏ام تو كافه بعد جور منو خراب كرد. چه شراب نابي بود. زير نور كافه مي‏درخشيد. برق مي‏زد. عجب سرخ بود. رفيقه‏ام گيلاس رو خوش‏مدل تو دست داشت. ژستي بود واسه خودش. رنگ روژة لبش با شراب تناليته بود. رامبراند كيلو چنده؟ تصويري بودها. ما هم كه مست كف استعمال دخانيات بوديم. يهو ديدم يه سيگار برگ كلفت چپوند وسط لب سرخش. با عشوه ازم خواست كه سيگار رو آتيش بزنم. من مست بودم. پيپ هم همين طوري رو لبم بود. چون بعد از شراب دود و توتون مي‏چسبه. رفيقه همون جور سيگار تو لب ما رو به هل مي‏نداخت. انگشت كرديم تو جيب ولي فندكه نبود. مست بوديم فكره كار نمي‏كرد. اصلاً تمركزه باد هوا شده بود. بعد فهميديم فندكه رو جا گذاشتيم. بايد همين طور بمونيم تو كف توتون. رفيقه با ابروهي غرشمه مي‏اومد كه زود باش و روشنش كن. به گارسون گفتم «آتيش داري؟» خنديد كه «تو اين سرما شما هم توقع چه چيزهايي داري ها. ولي بطلبي يه استكان مارتيني مي‏دم خدمتت» رفيقه سيگار تو لب قهقهه زد. ما حسابي سه شديم. اولين باري بود كه يه طناز منو پوچ مي‏كرد. گلي‏ئه واسه خودش. به صاحب كافه گفتم «بابا ما آتيش مي‏خوايم.» جدي عرض كرد «صبر كن پرومته رفته بياره.» هرهر زد زير خنده. رفيقه قهقهه مي‏زد. بعد آروم به بيرون اشاره كرد. ديدم يه دختره داره كبريت مي‏فروشه. ولي حسش نبود. نمي‏خواستم از جا بلند شم. يهو بهونه اومد. بشقاب استيك خوك اومد جلوم. مست كه بوديم، با ولع خورديم. چرب بود. حسابي گرمم كرد تو اين سرما.

دخترك: آقا كبريت بخريد.

مرد خوش‏پوش: البته يه فندك دارم. همچين خوشگله. قديميه. عكس سه اسب روشه. يه مدتي باشگاه اسب‏سواري هم مي‏رفتيم ها. زناي لوند و بلوند روم شرط مي‏بستن. ما هم مي‏ستونديم. عجب گوشت خوكي بود. فندك من خيلي قويه ها. يه بار يه مرغ روش بريون كردم. هميشه گرمم مي‏كرد. البته تو خونه شومينه زياد دارم ها ولي هميشه خاموشه. رفيقه‏ام ازم كاراي عجيب و غريب مي‏خواد. دوست داره توي باد شديد فندكم رو روشن كنم. اون زن، نويسندة خوبيه. خوب اخلاقش خاصه ولي رمان‏هاش آبكي نيست. توي رمان‏هاش تمام دختر و پسرها رو بهم مي‏رسونه.

دخترك: آقا من گرسنمه.

مرد خوش‏پوش: تغذيه بحث مهميه. در موردش يه مقاله نوشتم ها گفتم تو روزنامه فردا عصر چاپ كنيد. سردبير هم نامردي نكرده بود. هيزمش تموم شده بود، خوب بچه كوچيكش سرما خورده بود. مقاله‏هاي ما رو سوزوند تا بچه‏ش گرمش بشه. يه سوزن به خودم زدم كه در موردش يه كنفرانس رو بدم. رفتيم بالا مطرح كنيم ماست بود ولي خوب راست بود. ما هم كه مستيم. آتيش هم پيدا نكرديم. خمار توتون هم مي‏مونيم.

دخترك: آقا كبريت بخريد.

مرد خوش‏پوش عبور مي‏كند. برف مي‏بارد. هانس وارد مي‏شود. يك شلوار جين كهنه با يك تي‏شرت آستين‏كوتاه با عكس جوجه اردكي سرگشته روي آن. سوزناك ويولن مي‏نوازد. سر چهارراه مي‏ايستد. دخترك سردش است. حتي نواي ويولن هم كمكش نمي‏كند. ويولن اوج مي‏گيرد. دخترك آواي فقر سر مي‏دهد. زن شيك‏پوش وارد مي‏شود. سيگار برگ روشن، ميان انگشتانش نكشيده خاكستر مي‏شوند. با دخترك كبريت‏فروش هم‏آوا مي‏شود. هانس دردي دارد. اين درد در نت‏هاي موسيقي‏اش نهفته است. هانس با چشم‏هاي پربغض به گوشه مي‏رود. سازش را به ديوار تكيه مي‏دهد. سيگاري فقيرانه و لهيده از جيبش درمي‏آورد و بر لب مي‏گذارد. تا انتهاي صحنه به دنبال كبريتي براي روشن كردن سيگارش مي‏گردد تا دمي بياسايد. ولي ميسر نمي‏شود. دخترك كبريت‏فروش به طرف زن شيك‏پوش مي‏رود.

زن شيك‏پوش: توي شهر گدا زياد شده مثل سفيدي برف همچون سرماي شب. اين گداها مثل كنه مي‏چسبن به آدم. خدا نكنه بچه باشه. ديگه واويلائه. مثل تمساح اشك مي‏ريزن. اگه با اشكاشون حداقل شيشه خونم رو مي‏شستن حاضر بودم يه سكه بهشون انعام بدم. تا الان هفده تا گدا بهم خوردن. خوب حساب مي‏كنم اگه به خودشون فشار بيارن هق هق كنن حياط خلوتم چركاش پاك مي‏شه. اون دراز بي‏قواره مي‏گفت «چهل تا گوسفند سر ببري ديوار اتاقتو مي‏شه رنگ كرد. همچنين قرمز خوش‏رنگ.» معتقده خون گوسفند بهترين رنگ قرمزه. شايد براي پرده خونم استفاده كردم ولي كو پولش؟ امشب هم گرسنه مي‏مونم. يه جو مرد باغيرت پيدا نشد شام مهمونم كنه. اون دراز بي‏خاصيت هم كه مفت نمي‏ارزه. پز عالي جيب خالي. لباساش برق مي‏زنه ولي يه سكه تو جيبش نبود كبريت بخره پيپش رو بچاقه. دل ضعفه داره شروع مي‏شه. تو يخچال خونه هم كه يه تخم‏مرغ پيدا نمي‏شه. گربه‏هه تو حياط خلوت شيش تا توله زاييده. شايد سيخ‏شون كردم. كباب، خب خوشمزه‏ست. يه بار امتحان كن. تو خونه زندگي نداري؟

دخترك: خانم فقط يه كبريت.

زن شيك‏پوش: من صد پيرهن از تو جقله بيشتر پاره كردم. نمي‏خواد پيشنهاد بدي. اين آتيش‏ها آتيش فتنه‏ست. انقدر آتيش نزنيد. كبريت نكشيد. الان كوچه‏ها آماده انفجاره. خونه‏ها پرگازه. يه جرقه مي‏شه بوم.

دخترك: يه چوب كبريت خانم. فقط يه بار امتحان كنيد.

زن شيك‏پوش: گدايي دو پول سياه اولش سخته. بقيه‏ش قطار قطار مي‏رسه. شما جوان‏ها يه چيزاي از آدم مي‏خوايد، يه حرف‏هايي مي‏زنيد. يه دو دو تا چهار تا چرا نمي‏كنيد؟ آدم پا تو هر راهي مي‏ذاره بايد آخرش رو هم ببينه. حالا شايد اول نشي ولي بالاخره بايد از خط پايان بگذري. برادرم تو مسابقه دو سرعت المپيك دوپينگ كرد. براي اينكه كسي نفهمه آخر شد. اين بهترين راهه. هم خلافش رو كرد هم كسي نفهميد.

دخترك: خانم من گرسنه‏ام. محض رضاي خدا.

زن شيك‏پوش: اين بهونه‏ها ديگه تكراري شده عزيزم. راستي شما كه به خدا اعتقاد داريد، چرا ازش نمي‏خوايد كه از آسمون «مَن» بباره. خوشمزه‏ست. من خوردم. شاد باشي.

دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. يه آتيش. يه جرقه. فقط يكي. محض رضاي خدا.

زن شيك‏پوش خارج مي‏شود. دخترك با بغض جعبه‏هاي كبريت را به هوا پرتاب مي‏كند.

هانس به دنبال آتش، روي زمين، در ميان آشغال‏ها، برف‏ها مي‏گردد ولي كبريتي وجود ندارد. شاقر وارد مي‏شود. عينك ته‏استكاني و سبيلي روشنفكرانه، با دسته‏اي كاغذ كاهي كه روي آن خط ميخي حك شده است.

دخترك به سمت او ملتمسانه يورش مي‏برد.

شاقر: باشه. ازت كبريت هم مي‏خرم. ولي بايد صبر بكني. يكي بايد ما رو ببينه. يكي بايد خوب به ما دقت كنه. مي‏خوام ببينه كه كبريت رو ازت مي‏خرم و در لحظه آخر مثل يك ناجي هنري جلوم رو بگيره، نذاره سكه رو بهت بدم و كبريت رو پس بده. البته همة اون‏ها بايد به اين مسئله برگرده كه اون بفهمه من مي‏خوام چيزي رو آتيش بزنم. البته نه صد البته هنوز كسي رو نمي‏بينم. اين يارو هم كه دنبال آتيش مي‏گرده حواسش به ما نيست. مي‏دوني من شاقرم. اينها هم شقرامه. همه‏شون رو جمع كردم. مي‏خوام آتيش‏شون بزنم. چون مي‏دونم كه به درد نمي‏خورن. البته نه صد البته احساس مي‏كنم سايه‏هايي نمي‏خوان آتيش‏شون بزنم. اون سايه‏ها معتقدن كه اين شقرا آثار بزرگي هستن. مي‏خوان بعد مرگم چاپشون كنن.

دخترك: كبريت. بخريد. فقط يك عدد.

شاقر: كبريت. كبريت تو. به من جواب بده. صريح و صادق ـ آيا طلوع خورشيد را كتمان مي‏كني؟ ـ جرقه كبريت تو در برابر خورشيد انقلاب چيست؟ ـ شما را ـ آري شما را ـ البته شما را ـ به شورش مي‏خوانم‏تان ـ برايتان كارت دعوتي با جوهر خون رفيقان مي‏فرستم ـ مي‏بيني؟ ـ كوليا ـ مي‏بيني؟! ارتش زمستان، رنگ سرخ را خورد ـ ژنرال اين دستگاه بشركشي ـ حيوان هم نيست نه ـ بر بالاي شهر ما ايستاده ـ عينكش را ببين ـ صورتش را ببين ـ عقب افتاده است معتاد نيست ـ شمشيرش خورشيد را به جبروت خواب فرستاده ـ آه كوليا ـ ژنرال پوتين‏هايش را بر گردن آويخته ـ حكومتش ميليلتاريستي‏ست ـ ارتش «زمستان» نام دارد ـ زمستان ـ برف ـ سرد است ـ كوليا ـ پشت اين نهر بزرگ ـ پشت اين دشت عميق ـ دختري ـ دختركي‏ست ـ «كوليا» نام ـ دوستش مي‏دارد.

شاقر پيراهنش را مي‏درد. عكس دختري انقلابي روي زيرپوش او منقش شده است. پاسبان در حالي كه باتوم خود را مي‏چرخاند. سوت‏زنان از صحنه عبور مي‏كند. شاقر از ترس با دستانش دختر انقلابي را پنهان مي‏كند.

دخترك: يه كبريت. محض رضاي خدا.

شاقر: خدا؟ موجود نيست ـ افيون تو، مذهب‏ست ـ لنين در گور مي‏لرزد ـ قلب مهربان استالين شكسته است ـ ژنرال بر تختگاه شهر مي‏رقصد. با شمشير خورشيد را به جبروت مي‏كند روانه ـ گرسنگان، فقرا، تنگدستان. زمستان است. زمستان. كوليا تو را اعدام كردند ولي ابديت تو در كوه رفقايمان بست نقش. سرد است. ثروتمندان خوك مي‏خورند و پيپ مي‏كشند. ژنرال ساين شاين ميل مي‏فرمايند. رفقا، پابرهنگان، فقرا در خوابند. شب‏بدستان بيدار. زمستان رژه مي‏رود. سرده.

دخترك: فقط يك كبريت. يك چوب كبريت.

شاقر: آه كبريت‏ شورش. خورشيد انقلاب. ديگر ماه اكتبر است. ارتش زمستان پولادين شده. شما را به شورش مي‏خوانم با كارت دعوتي از گرسنگي و سرما.

صداي سوت سفيرزنان پاسبان. شاقر در مي‏رود.

دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. محض رضاي خدا.

هانس با برف مشغول ساختن شمايلي مي‏شود. پاسبان وارد مي‏شود. ظرفي در دست دارد شبيه جمجمه انسان. درون ظرف مغزي سرخ‏رنگ است مثل ژله. پاسبان ظرف را جلوي دخترك مي‏اندازد. مغز بيرون مي‏ريزد. پاسبان سوت مي‏زند. باتوم را بالا مي‏برد. مثل اينكه مي‏خواهد با باتوم بر فرق سر كسي بكوبد از صحنه خارج مي‏شود. دخترك سعي مي‏كند مغز را در ظرف جمجمه‏اي بريزاند. سخت است.

دخترك: ماماني ماماني كي كله‏ات رو خورد كرد؟ مغز خوشگلت چرا ريخته بيرون؟ ماماني ماماني هوا سرده داداشي گشنه است. ماماني كي كشتت؟ خودتو از پشت بوم انداختي پايين؟ كسي مغزتو داغون كرده؟ ماماني ماماني من قربون او سر له شده‏ت برم قربون او مغزت برم كه ريخته رو زمين ماماني من تو الان كجايي؟ تو مردي ماماني؟ ديگه نيستي ماماني؟ هوا سرده بچه‏ها گرسنه‏ان ماماني ماماني ماماني مغزت رو كي داغون كرده؟ تو ديگه نيستي ماماني؟

به زور هر چه تمام‏تر سعي بر اين دارد كه كل مغز لهيده را در ظرف بگذارد و شكل بدهد. هانس كارش تمام شده. شمايل يك دست كه به تمنايي باز شده. هانس آواز سياه‏پوستان دربند را مي‏سرايد.

دوّم

صحنه تاريكي مطلق. يك نور مثلثي تند روي پاسبان روشن مي‏شود. پاسبان يك بلندگو در دست دارد.

پاسبان: شهر در امن و امان است. ساعت يك بامداد. اعلام حكومت نظامي از سوي فرمانده ارتش زمستان، ژنرال روشن‏ضمير ما، بزرگ بزرگان. همگي ساكت باشيد. خاموشي. بخوابيد تا رأس ساعت چهار بامداد تا برپا براي كار و تلاش براي آينده بهتر و زيباتر. تذكر مي‏دهم با كبريت بازي مكنيد كه كساني كه با آتش بازي مي‏كنند شب در جايشان مي‏شاشند. ژنرال دستور فرموده‏اند كه از فردا كبريت‏ها جمع‏آوري خواهند شد. آتش از طلوع صبح سهميه‏بندي مي‏شود و توسط سربازان ارتش «زمستان» در دسترس شهروندان قرار مي‏گيرد. فردا ساعت نه اسقف اعظم برنامه‏اي دارد و سخناني مي‏راند در باب مضرات آتش و كبريت. شهروندان عزيز در رختخواب خوب بخوابيد كه بلشويك‏هايي كه مي‏خواستند دست به اغتشاش و آشوب بزنند در ميدان بزرگ شهر سركوب و منكوب شدند. پس شاد باشيد كه ارتش متعلق به شماست.

نور مي‏رود. يك مهتاب كدر. هانس فلوتي سحرآميز در دست دارد و به آرامي موتسارت مي‏نوازد. دخترك كبريت‏فروش روي زمين ولو شده در ضعف و غش. صورتش يخ زده. جعبه‏هاي كبريتش در اطراف پخش است. روي تي‏شرت هانس عكس جوجه اردك كه دستي مي‏خواهد او را خفه بكند.

هانس: سه تا آرزو بكن.

دخترك: همش سه تا؟

هانس: اين حق توئه.

دخترك: چطوري؟

هانس: يك كبريت آتيش بزن و آرزو كن.

دخترك: نا ندارم.

هانس: سعي بكن.

دخترك: نمي‏تونم:

هانس: به خودت فشار بيار.

دخترك: غيرممكنه.

هانس: براي بقا مبارزه كن دختر. فقط همين.

دخترك با تمام سختي چوب كبريتي برمي‏دارد و سعي مي‏كند بر بدنه بكشاند.

هانس: خوبه. موفق مي‏شي. قبل از اينكه روشنش كني. آرزو بكن.

دخترك: سروش.

هانس: سروش؟

دخترك: دوست دارم با من صحبت كنه تا آروم بشم. فقط آروم بشم.

كبريت را روشن مي‏كند. يك شال سبز پشمي ظاهر مي‏شود. دخترك شال را بر گردن مي‏اندازد و با آن عشق مي‏كند. اسقف اعظم در حالي كه پشت ميزي نشسته است و خوك بريان مي‏خورد ظاهر مي‏شود. نور سبز لجني «تو ذوق» مي‏زند.

اسقف اعظم: اي مسيحيان مؤمن، از آتش بپرهيزيد كه متعلق به ابليس رجيم است و توسط آن مي‏خواهد درون شما افتراق و نفاق بياندازد و فته بر پا كند. آتش مي‏سوزاندتان كما اينكه سرورمان مسيح عج ظهور فرمود از آتش بپرهيزيد كه از تعلقات ابليس و كودكش دجال است. كودكان را از كبريت دور نگه داريد تا انگشتان ظريف و بهشتي آنها خدشه‏دار نشود. بدانيد و آگاه باشيد كه در جنت فردوس از كبريت، فندك، سيگار، پيپ و كلاً آتش‏جات خبري نيست. شهد شير و جوي عسل در كنار موسي و ابراهيم و هارون و يوشع و سليمان و صداي بلبل و چه‏چه گل. سخن ديگر من با برادران بلشويك است. عزيزانم، آقا جان انقدر در اين ميدانشهر جمع نشويد و بلندبلند فرياد مزنيد «مرگ بر طبقات». بدانيد كه حضرت حق روزي هر كس را به يك اندازه و مصلحت نازل مي‏فرمايد. انقدر اسم «لنين» و «استالين» را نياوريد. اينا خيلي وقته مردن. ديگه تموم شده. انقدر كفر نگيد خدا وجود نداره و مسيح دلقكه. زشته. از مكاشفه بترسيد. مسيح مي‏فرمايد: هميشه بايد براي ظهور من آماده باشيد. مثل دزد سر زده مي‏آيم. نه اينكه نعوذ بالله حضرت دزد باشند بلكه تفسير ديگري دارد. برادران بلشويك در ميدان به آزار و اذيت نپردازند. بگذارند ژنرال حكومت خودش را بكند. مثل امروز كه جمع شديد سربازان دول‏تان را گرفتند ولو شديد، مي‏شيدا. جمع نشيد. درس‏تان را بخوانيد. ازدواج كنيد و براي آينده مملكت خويش بكوشيد.

اسقف اعظم با تشكيلات و همين طور شال سبز دخترك محو مي‏شوند. دخترك باز مي‏لرزد. هانس پديدار مي‏شود.

هانس: حالت خوبه؟!

دخترك: يخ‏ام.

هانس: مي‏خواي آرزوي دومت رو بكني؟

دخترك: سخته.

هانس: براي بقا بجنگ.

دخترك: خسته‏ام كردي. بذار يخ بزنم. مي‏خوام تو آرامش بميره.

هانس: دوست دارم زنده باشي.

دخترك: پس يه كاري بكن.

هانس: خودت بايد تلاش كني. از دست من كاري برنمي‏ياد.

دخترك: سردمه. آتش. آتش براي گرم شدن. فقط همين.

كبريت دوم را آتش مي‏زند. گلوله‏اي آتش در بغل او مي‏افتد و خود را گرم مي‏كند. نور زرد تند صحنه را پر مي‏كند. ژنرال با شمشير خود وارد مي‏شود.

ژنرال: توپ. تانك. بمب. مسلسل. تفنگ. شمشير. هدف. آتش. ارتش «زمستان» به خط. آماده. هدف. آتش. يك. دو. يك. دو. يك. دو. به چپ چپ نه‏نه به راست راست. عقب‏گرد. آماده. حمله. بمب‏افكن‏ها. آماده. آتش. سكوي اعدام برپا. دار بزنيد. دست‏هاي متهمان زير تيغ. ببريد. سر شورشي‏ها زير گيوتين. قطع‏شون كنيد. چماق‏ها بالا. بكوبيد. چنگك‏ها روي حدقه چشم. دربياوريد. گازانبرها دور دندان. بكنيد. كاردها روي شاهرگ. بزنيد. تفنگ‏هاي روي مغز. شليك كنيد. سرنيزه‏ها زير شكم. پاره كنيد. دور شهر محاصره. تسخير كنيده. تدبير و سياست به جلو. حكومت كنيد. دهان باز. حكومت نظامي اعلام كنيد. دهان باز. فرمان اعدام دهيد. دهان باز. منع آتش كنيد. دهان باز. منع تجارت كبريت كنيد. ارتش «زمستان» به جلو. آمده. هدف. آتش. رژه.

 آتش دست دخترك را مي‏سوزاند. با زجر خاموشش مي‏كند. ژنرال محو مي‏شود.

هانس: اين دفعه خوب دقت كن. يك آرزوي دقيق و درست. چه چيزي ته دلته. به اون فكر كن.

دخترك: حالم خيلي بده.

هانس: سردته؟!

دخترك: گشنمه. غذا مي‏خوام. غذا.

هانس: مطمئني؟!

دخترك: فقط يه تيكه غذا محض رضاي خدا.

كبريت سوم را آتش مي‏زند. يك ظرف سرخ‏رنگ كه درون آن ران مرغي بريان قرار دارد جلوي دخترك سر مي‏خورد. دخترك ران مرغي را با ناتواني برمي‏دارد و به كندي عميقي مشغول خوردن مي‏شود. دايره‏اي سرخ در فضاي مي‏چرخد. شاقر با داس و چكش وارد مي‏شود.

شاقر: رفقا، كارگران. ژنرال مشغول خوردن ژله است. اگر ما امورات را بدست بگيريم اين دختر بچه حق خوردن چنين غذايي را دارد؟ نه. همه مساوي‏اند. بنابراين هيچ كس چيزي نمي‏خورد. آهاي دختر، واسه خودت چه حالي مي‏كني غذا مي‏خوري. رفيق كوليا، اين بزرگ دختر كارگر، اين قهرمان انقلابي ما، شهيد شد كه تو بشيني يه مرغ بخوري. همه مساوي‏اند. هيچ كس نبايد چيزي بخوره. رفقا، كارگران. همه بايد تلويزيون سياه و سفيد داشته باشند. كسي حق استفاده از تلويزيون رنگي ندارد. اگر پي برديد كه كسي مشغول تماشاي تلويزيون رنگي‏ست او را از پشت‏بام با مغز به بيرون پرتاب كنيد. اوه كوليا، دخترك زيبا، ژنرال دارد فالوده مي‏خورد. مرباي تمشكي دور فالوده ريخته و قرمز شده چون خون همگي رفقايمان. ما همه را جمع مي‏كنيم. ما در ميدان جمع مي‏شويم. ما در ميدان تظاهرات مي‏كنيم. كوليا، ما در دهان اين دخترك مشغول خوردن مرغ بريان است قير مذاب مي‏ريزيم. ما كسي را كه مشغول تماشاي تلويزيون رنگي‏ست از بام سرنگون مي‏كنيم. ما مي‏كنيم

مرغ در دست دخترك ناپديد مي‏شود. تندباد عظيمي شاقر را از صحنه مي‏كند و مي‏برد. دخترك زارزار مي‏گريد. هانس افسرده است. هنوز كبريتي براي روشن كردن سيگارش نمي‏يابد. به تلخي بالاي سر دخترك مي‏آيد.

هانس: دخترك عزيزم. دوست دارم كمكت كنم. نمي‏خوام به اين زودي از دستت بدم.

دخترك: ديگه نمي‏تونم آرزو بكنم.

هانس: خوشگلم خودت مي‏دوني كه هميشه سه باره. بيشتر يا كمتر خلاف قوانين قصه‏نويسي‏ئه.

دخترك: دارم يخ مي‏زنم.

هانس: دوست ندارم اينطوري بشي.

دخترك: پس چرا كاري نمي‏كني؟

هانس: نمي‏شه دختركم. دنياي من با تو فرق داره.

دخترك: چرا زجرم مي‏دي؟ تمومش كن.

هانس: باور كن خودم نمي‏خوام عزيزم. دستم اينطوري مي‏نويسه.

دخترك: يه آرزوي ديگه دارم. فقط همين. اين ديگه قلبي قلبي‏ئه.

هانس: شايد بتونم برات كاري بكنم.

دخترك: آره خواهش مي‏كنم. فقط يه دونه آرزو محض رضاي خدا.

هانس: من موهاي خودم رو مي‏فروشم تا برات يه آرزو بخرم.

دخترك: فقط يه آرزو محض رضاي خدا.

هانس موهايش را مي‏تراشد و در يك جعبه مخصوص فروش مي‏ريزد.

هانس: فقط يك جرقه ديگه.

دخترك با خوشحالي نيروي مجدد مي‏گيرد. كبريت را آتش مي‏زند.

دخترك: مادربزرگم.

هانس: چي؟ كجا؟

دخترك: اونجا آرومم. مي‏رم پيشش.

هانس: نه خواهش مي‏كنم.

دخترك: مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگ

نور سفيد شديدي صحنه را پر مي‏كند و همه چيز محو مي‏شود. تاريكي. آژير پليس. صداي شورش و هياهو. پاسبان با باتوم وارد مي‏شود و در فضاي خالي باتوم را بر سر افراد فرضي مي‏كوبد. صداي هياهو بالا مي‏گيرد. صداي گيتار برقي گوش را خراش مي‏دهد. پاسبان با خشم به اين طرف و آن طرف مي‏كوبد. ناگهان تاريكي. تمام صداها قطع مي‏شود.

صداي دخترك: ماماني ماماني من كي سرت خرد كرده؟ كي مغزت رو ريخته پايين؟ خودتو از پشت‏بوم پرتاب كردي ماماني ماماني من

سوم

يك چهارچوب سنتي. ننه صغري با جوراب پشمي چرك، لباس يكسره گل‏گلي كثيف و يك روسري وصله كرده. عينك ته‏استكاني. ابروي كلفت برنداشته. صورتش پركرك و موست. دخترك در كنار او قرار دارد. ننه صغري، با كبريت دخترك را عذاب و آزار مي‏دهد.

ننه صغري: خجالت بكش خرس گنده. تو جات شاشيدي. حتماً با كبريت بازي كردي باز. صد دفعه نگفتم به كبريت دست نزن. آخه من پيرزن مردني چقدر اين تشك ترو بشورم. واه واه. مرده‏شور ببرتت. چه ابرويي برداشته! لاكم كه زدي. آخه دختر حيا كن. چرا يه خورده از ما قديمي‏ها ياد نمي‏گيري. واي خدا آخر زمون شده. دختراي اين دوره زمونه چقدر بي‏حيا شدن. چرا اين طوري مي‏كنن؟ اين پدر و مادر بدبخت چقدر زحمت مي‏كشن، خودشون هلاك مي‏كنن، صب تا شب بيداري مي‏كشن، آخرش اين. نگاه كن. اصن عين خيالش نيست. همش دوس دارن خودشون رو بزك كنن برن جلو اين پسر مسرا عشوه كرشمه بيان. نمال نمال. پدرسگ نمال اين نجس‏‏ها رو به صورتت. برو لب حوض ميوه بشور. گه مي‏خوري. مي‏خواي غذا بخوري. يه ذره بيشتر نيست اونم اين پيرزن مردني مريض نخوره؟ نخوره؟ آخه چه جور دلت مي‏ياد اين ننه بزرگ بدبختت رو اذيت كني؟ اه هي مي‏شاشي تو جات. گند زدي تو پتو متوها. هي پتو هي پتو. گرمت نمي‏شه انقدر پتو مي‏ندازي تو خودت. شبا بشين كبريت بازي كن تا هي بشاشي. انقدر آب كوفت مي‏كني. اين يه ذره لوبيا رو من مي‏خورم. ماشاالله تو جووني. سورو برو گنده. مي‏توني تحمل كني. اه. چرا نمك نداره؟ دكتر گفته نمك فشارتو مي‏بره بالا. اين دست‏درد هم بيچارم كرد. انقدر نمال. انقدر لم نده. عشوه نيا كرشمه نكن. من پيرزن و زجر نده. عذاب نده. تو نوه‏اي يا هوو. برو لب حوض ميوه بشور. يه آلو بخورم بجهت اين لوبيا. يه سيب بخورم به جهت اون آلو. شنيدم اين دختر مخترها سيگارم مي‏كشن. واه واه. واه واه. اصن براتون مهمه پاكدامني. واي واي. خدايا خودت رحم كن. آخر زمون شده. راديو امروز مي‏گفت ديشب بلشويك‏ها تو ميدون شهر آشوب كردن. سربازاري ژنرال هم اومدن دنگ زدن تو ملاج همشون. اما اين‏ها رو كه من مي‏شناسم باز جمع مي‏شن شعار مي‏دن. از يه كدومشون پرسيدم شما اگه به حكومت برسيد چي كار مي‏كنيد حالا؟ گفت «به هر كدومتون يه كاسه لوبيا روزي مي‏رسونيم.» خوبه. چرا بد باشه. واسه‏اي اين كمردرد من هم فكري بكنن ديگه هيچي نمي‏خوام. دِ نمال. نمال. پتياره. نكن. لم نده. برو لب حوض ميوه بشور. برو. صداي منو درنيار. اَ. واي. همش مي‏شاشي تو جات. برو. چي بكشه ‏اي پدر اي مادر. اين ننه بزرگ.

تاريك مي‏شود.

صداي ننه صغري: اِ برق چرا قطع شد. نكنه پولشو ندادي. با پولش چي كار كردي؟ تو پولوها هم شاشيدي. اين ننه بزرگو انقدر حرص نده سليته.

نور مي‏آيد. همان خيابان هانس با سيگار خاموش بر لب به تير چراغ گازي تكيه داده است و سعي مي‏كند بنويسد. در عقب صحنه تصوير مرد خوش‏پوش در حال حركت در زمينه خردلي. شاقر در حالي كه سرش شكسته است و با دستمال بسته وارد مي‏شود و به عكس هانس به تير تكيه مي‏دهد. هانس غمگين است. روي تي‏شرت هانس تصوير جوجه اردك سرافكنده و نابود.

شاقر: هانس.

هانس: هوم؟

شاقر: هنوز داري مي‏نويسي؟

هانس: نه تموم شد. دارم كاغذهاي اضافي رو خط خطي مي‏كنم. اتفاقي برات افتاده.

شاقر: ماجراي ديشب رو نشنيدي؟

هانس: تو ميدون سر و صدا كرديد؟

شاقر: سربازا ريختن له و لوردمون كردن.

هانس: اينكه معلوم بود.

شاقر: دوباره تجديد قوا مي‏كنيم.

هانس: فايده‏اي نداره.

شاقر: تو چته؟

هانس: چيزيم نيست.

شاقر: نه چهره‏ات يه جوريه.

هانس: خوبم

شاقر: معلومه حالت گرفته است.

هانس: از شكست شماها نيست.

شاقر: عجب شكست مسخره‏اي بود.

هانس: به چي مي‏خواي برسي؟ فكر مي‏كني يه كاسه لوبيا هم اين وسط گيرت مي‏ياد.

شاقر: رهبرمون توي محله‏اي كه گرفته بوديم ـ پارسال كه يادت مي‏ياد ها ـ يه زنو به جرم تماشاي تلويزيون رنگي از پشت‏بوم پرتاب كرد پايين. پسره زنه چقدر التماسمون كرد. خود زنه اول چيزي نگفت وقتي برديمش لب بوم ترسيد ولي وقت نكرد حرفي بزنه يا التماس كنه. تالاپ افتاد پايين. خودش رو خراب كرده بود. اينو وقتي رفتم بالا جسدش فهميدم. مي‏خواستم داد بزنم «مرده‏شور اين كمونيستتون رو ببره.» آه هانس. مادرم هانس. هفته پيش ديدم توي آشغالا داشت براي خودش دنبال غذا مي‏گشت. پارسال آدم حسابي بود ـ با دوستاي صميمي‏ش مي‏رفت دوره. گفت «قراره دست جمعي براي تولد يكي گل بخريم من ندارم دنگ خودم رو بدم.» خجالت كشيدم. قيافه‏شو توي جمع دوستاش تجسم كردم. خرد شدم. حشيش‏م رو فروختم و دنگش رو دادم. آه چرا من يك بلشويك شدم؟ چقدر تنهام هانس.

هانس: مي‏فهمم.

شاقر: مادرم هانس.

هانس: سرت درد مي‏كنه.

شاقر: كمرم. با باتوم كوبيدن روش.

هانس: مي‏خواي مشت و مالت بدم.

شاقر: زنه.

هانس: زنه چي؟

شاقر: يهوي پرتابش كرديم. فرصت نكردم ترس‏شو از مرگ نشون بده.

هانس ناگهان مي‏گريد.

شاقر: بسه هانس. خودتو كنترل كن.

هانس: كبريت داري؟

شاقر: نه.

هانس: اين سيگار از ديشب تا حالا گوشه لبم‏ئه. نتونستم روشنش كنم.

شاقر: منم نتونستم بخوابم. هوا يخ بود. خيلي گرسنمه.

هانس: داستانم تموم شد ولي نه اونجوري كه مي‏خواستم. دست خودم نيست. خود بخود يه جور ديگه‏اي مي‏شه.

شاقر: بالاخره چه بلايي سرش اومد؟

هانس: رفت پيش مادربزرگش.

شاقر: مادربزرگش؟!

هانس: آره.

شاقر: اونجا چي شد؟

هانس: نمي‏دونم نمي‏دونم

شاقر: عجيبه.

هانس: هيچ مي‏دونستي تو هم يكي از شخصيت‏هاي داستانم بودي؟

شاقر: (مي‏خندد) جالبه. لابد حسابي به ريشم خنديدي.

هر دو مي‏خندند و باز افسرده مي‏شوند.

شاقر: مي‏توني پول يه ساندويچ رو بهم قرض بدي؟

هانس: متأسفم.

شاقر: يعني ارزش يه پول ساندويچ رو ندارم؟

هانس: هيچي پول توي جيبم نيست.

شاقر: حداقل به خاطر اينكه از شخصيتم توي داستانت سو استفاده كردي برام يه ساندويچ بخر.

هانس: مي‏توني جيب‏هام رو بگردي.

شاقر: هانس خواهش مي‏كنم من خيلي گرسنمه. بايد تجديد قوا كنم. مي‏خوام دوباره امشب رفقا رو جمع كنم.

هانس: باشه. مي‏تونم صدا رو بفروشم.

شاقر: صداتو بفروشي؟

هانس: آره كسي رو مي‏شناسم كه ازم مي‏خرم. پول يه ساندويچ مي‏شه.

شاقر: منو گرفتي؟

هانس: نه حقيقته.

شاقر: شوخي مي‏كني؟

هانس: گفتم جدي مي‏گم.

چهارم

صبح است. برف شديد. شمايل برفي دستي كه به صورت نياز باز شده است موجود. لباس دخترك كبريت‏فروش روي برف‏ها و دور و بر لباس قوطي‏هاي خالي كبريت و چوب‏كبريت‏هاي سوخته شده. ژنرال و پاسبان بالاي سر لباس‏ها. صداي ناقوس كليسا. اسقف اعظم به كندي وارد صحنه مي‏شود و به سوي آنها مي‏رود.

پاسبان: از سرما يخ زده.

ژنرال: مي‏توني توضيح بدي

پاسبان: گرسنگي هم دخيل بوده.

ژنرال: مي‏توني توضيح بدي

پاسبان: شايد از هر دو تا مرده.

ژنرال: مي‏توني توضيح بدي كه چوب كبريت‏هاي سوخته؟ چرا انقدر زياد؟

پاسبان: خب واضحه مي‏خواسته خودش رو گرم كنه.

ژنرال: نه احمق.

پاسبان: واضحه قربان. مي‏خواسته خودش رو گرم كنه.

ژنرال: احمق. اين دختر به بلشويك‏ها علامت مي‏داده با روشن كردن كبريت

پاسبان: ربطي به موضوع بلشويك‏ها نداره قربان. اون از سرما يخ زده. اين رو هر بچه‏اي مي‏فهمه.

ژنرال: اون بلشويك‏ها مغز اين دختر رو شستشو دادن با اسطوره «كوليا» اون دختر خودش رو هلاك كرده براي شورش جرقه زده براي شورش علامت داده براي شورش

پاسبان: به هر حال اون دختر مرده قربان. فرقي نمي‏كنه از سرما يا فدا.

هانس با ساز دهني وارد مي‏شود. مي‏نوازد. اسقف اعظم مشغول تقديس است. روي تي‏شرت هانس عكس يك قوي زيباست.

پاسبان: اسقف اعظم براي اين دختر كوچولو هم  دعا بخونيد. ثواب داره.

اسقف اعظم: خداوندا روح او را در آمرزش قرار داده و با قديسان يهود و مسيحي محشور فرما.

ژنرال: اين يك دستور بود؟

اسقف اعظم: آري. ما در مقامي هستيم كه مي‏توانيم به خداوند متعال امر و نهي كنيم.

ژنرال: پس تكليف من چيه؟

اسقف اعظم: شما به ملت امر و نهي كنيد ما به هر دو. البته به طور هماهنگ با هم.

شاقر در حالي كه يك ساندويچ را گاز مي‏زند وارد مي‏شود. به گوشه‏اي مي‏رود. ترس و عصبي بودن در او مشهود است.

ژنرال: تقديس كنيد

اسقف اعظم: لازم نيست يادآوري كنيد ژنرال كار هر روز منه.

ژنرال: تقديس كنيد

اسقف اعظم: شما هم نمي‏گفتيد اين كار رو مي‏كرديم.

ژنرال: تقديس كنيد

اسقف اعظم: دِ مي‏كنم آقا.

ژنرال: تقديس كنيد بلشويك‏هاي رو كه ديشب اعدام كرديم.

شاقر از خوردن باز مي‏ماند. به تفكر فرو مي‏رود.

اسقف اعظم: ببينيم حالا. باشه. ما كه مثل حضرت حق بخشايشگريم.

پاسبان: اين دختره چي مي‏شه ژنرال؟

ژنرال: مي‏گي چي كارش كنم؟ نه جان من. منظورت چيه؟ كه چي بشه؟ اصن چرا گير دادي به اين دختره؟ بجاي اين كارها وايسا وسط خيابون يه هدايتي. يه عقب جلويي. يه خورده حداقل چند تا بلشويك بترسون. اونم ولش كن. رفقاش مي‏يان ازش يه بتي، اسطوره، مجسمه، نقاشي مي‏كشن. مثه اون دختره «كوليا» نه پدر.

اسقف اعظم: البته اون دختره كه همچين. خب اينها ديگه يك كلاغ، چل كلاغه. نمي‏شه اين طوري آدم افسانه‏سرايي بكنه.

ژنرال: صبحانه رو مهمون ما باشيد پدر.

اسقف اعظم: ديگه چي كار كنيم مي‏شيم. حالا خب به خاطر شما عبادت صبحگاهي رو نمي‏كنيم مي‏يام صبحانه مي‏خوريم. خدايا ما رو بيامرز.

ژنرال: آمين يا رب العالمين.

هر دو خارج مي‏شوند. پاسبان متحير است. شاقر گازي به ساندويچش مي‏زند. هانس دوباره مشغول گشتن كبريت مي‏شود. هانس هر چقدر مي‏گردد، چوب كبريت سوخته و جعبه خالي كبريت است. شاقر منگ است.

شاقر: دفترچه شقرم چاپ مي‏شه. باز هم شقر مي‏گم تا چاپ بشه. يك ديوان شقر. آه كوليا، فرياد اعتراض طبقاتي ما، در جهان ويرانگر شقرگونه، مي‏پيچد. پشت دشت‏هاي شبنم، پشت كوهاي دهاتمان، دختر رتبه بالا، انقلابي، كارگر، كوليا نام، دوستش مي‏دارم.

پاسبان با خشم به شاقر مي‏نگرد. شاقر از خوردن باز مي‏ماند. پاسبان از سر تا سف سر تكان مي‏دهد.

شاقر: سيبيلام اندازه استالين شده؟

پاسبان: پخ.

شاقر در مي‏رود. هانس در آخر يك چوب كبريت سالم پيدا مي‏كند. مي‏زند. آتش مي‏گيرد. سيگارش را روشن مي‏كند. پاسبان پاس مي‏دهد. هانس در حال كشيدن سيگار به سمت شمايل دست مي‏رود و خاكستر آن را در كف دست مي‏ريزد.

صداي شاقر: رفقا، كارگران. به خود آيد. وقت آن است كه ارتش «زمستان» درهم كوبيده شود. با ياد و نام كوليا، دخترك كبريت‏فروش، كه از سرما و گرسنگي جان نداد بلكه جانش را فداي ما كرد در ميدان بزرگ شهر جمع مي‏شويم. تنها يك كبريت، يك چوب كبريت براي انفجار خشم ما كافي‏ست. در ميان كبريت‏هاي سوخته آن را پيدا كنيد.

صداي دخترك: كي مغزتو داغون كرده؟ يعني تو مردي؟ ديگه نيستي؟ ماماني

 

 

محمد ميرعلي‏اكبري

خرداد 1383

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد میرعلی اکبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354
کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی
اجرا ها:
آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر
رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره
زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی
ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر
آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی
هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران

نوشته های پیشین
اسفند 1386
فروردین 1386
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
آرتیگوشه
رمئو و ژولیت
دخترک کبریت فروش
دوران دیرینه سنگی
ته مکبث
پدر در خرداد خواب مي ديد.
پیوندها
آگاممنونيزم
تئاتر6(ناصر حسيني مهر)
ایران تاتر
امین عظیمی
کانون نمایشنامه نویسان ایران
محمد یقوبی
کارگاه نقد
تاتر دانشگاهی
تاتر کولی
عطا صادقی
سیاها
دي نا
مهدي دوگوهراني
محسن طارمي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM