![]() |
![]() |
|
| ادبیات نمایشی |
|
دختر كبريت فروش
با يادي از
هانس كريستين اندرسن
نخست صحنه چهارراهيست پرگذر. سايههاي فراواني در رفت و آمد است كه البته ميشود با يك تابلوي نقاشي بزرگ اين منظور را رساند. شبهنگام است. نور چراغگازهاي خيابان، نور مهتاب و نور سفيدي برف، تلفيق تصويري در فضا ايجاد كردهاند. اشكال بسيار مؤثرند. اشكال و احجام با رنگ، سرما و يخ را تداعي ميكنند. سرد است. به راستي سرد است. دخترك كبريتفروش با جعبه آويز به دوش از چهارراه رد ميشود. لحظهاي سر و صداي شديد مردم و دخترك مرتباً تكرار ميكند «كبريت، كبريت» اما صدايش در ميان هياهو، باد، سوز و برخورد دندانها محو ميشود. درنگي صحنه خاليست و اشكال و تصوير و رنگ و نور با ما سخن ميگويند. پاسبان باتوم بدست وارد ميشود. سر چهارراه ميرسيد. صداي خوش و بش مردم بالاست. خنده و آواز و پايكوبي به سر حد ميرسد. پاسبان به شدت در سوتش ميدمد. سكوت. صداي باد. صداي ماتم. صداي گريه و زاري. پاسبان باتوم را ميچرخاند. صداي برخورد چوب كبريت با بدنه. صداي شعله بلند ميشود. صداي فوت. پاسبان خوشنود است. مقداري برف برميدارد و با آن گلوله درست ميكند. دخترك كبريتفروش با بساطش وارد ميشود. با پاسبان رو در رو ميگردد. دخترك: آقا كبريت بخريد. پاسبان: به چه درد ميخوره اين كبريت؟ دخترك: روشن ميكنه. پاسبان: چي رو؟ دخترك: ميتونيد تو تاريكي باهاش كتاب بخونيد. پاسبان: اهل مطالعه نيستم. دخترك: گرمتون ميكنه. پاسبان: سردم نيست. دخترك: برف رو آب ميكنه. پاسبان با گلوله برف بر سر دخترك ميكوبد. پاسبان: بچه گستاخ. با خشم خارج ميشود. دخترك كبريتفروش بهت زده است. اندكي ميلرزد. دخترك: كبريت بخريد. فقط يه دونه. مرد خوشپوش وارد ميشود. بلندقامت، با پالتو، كيفي زير بغل و عصاي در دست. يك پيپ خوششكل نيز بر لب. روي شانههايش برف نشسته است. با دست برفها را ميتكاند. مرد خوشپوش: فندكم رو خونه جا گذاشتم. رفيقهام تو كافه بعد جور منو خراب كرد. چه شراب نابي بود. زير نور كافه ميدرخشيد. برق ميزد. عجب سرخ بود. رفيقهام گيلاس رو خوشمدل تو دست داشت. ژستي بود واسه خودش. رنگ روژة لبش با شراب تناليته بود. رامبراند كيلو چنده؟ تصويري بودها. ما هم كه مست كف استعمال دخانيات بوديم. يهو ديدم يه سيگار برگ كلفت چپوند وسط لب سرخش. با عشوه ازم خواست كه سيگار رو آتيش بزنم. من مست بودم. پيپ هم همين طوري رو لبم بود. چون بعد از شراب دود و توتون ميچسبه. رفيقه همون جور سيگار تو لب ما رو به هل مينداخت. انگشت كرديم تو جيب ولي فندكه نبود. مست بوديم فكره كار نميكرد. اصلاً تمركزه باد هوا شده بود. بعد فهميديم فندكه رو جا گذاشتيم. بايد همين طور بمونيم تو كف توتون. رفيقه با ابروهي غرشمه مياومد كه زود باش و روشنش كن. به گارسون گفتم «آتيش داري؟» خنديد كه «تو اين سرما شما هم توقع چه چيزهايي داري ها. ولي بطلبي يه استكان مارتيني ميدم خدمتت» رفيقه سيگار تو لب قهقهه زد. ما حسابي سه شديم. اولين باري بود كه يه طناز منو پوچ ميكرد. گليئه واسه خودش. به صاحب كافه گفتم «بابا ما آتيش ميخوايم.» جدي عرض كرد «صبر كن پرومته رفته بياره.» هرهر زد زير خنده. رفيقه قهقهه ميزد. بعد آروم به بيرون اشاره كرد. ديدم يه دختره داره كبريت ميفروشه. ولي حسش نبود. نميخواستم از جا بلند شم. يهو بهونه اومد. بشقاب استيك خوك اومد جلوم. مست كه بوديم، با ولع خورديم. چرب بود. حسابي گرمم كرد تو اين سرما. دخترك: آقا كبريت بخريد. مرد خوشپوش: البته يه فندك دارم. همچين خوشگله. قديميه. عكس سه اسب روشه. يه مدتي باشگاه اسبسواري هم ميرفتيم ها. زناي لوند و بلوند روم شرط ميبستن. ما هم ميستونديم. عجب گوشت خوكي بود. فندك من خيلي قويه ها. يه بار يه مرغ روش بريون كردم. هميشه گرمم ميكرد. البته تو خونه شومينه زياد دارم ها ولي هميشه خاموشه. رفيقهام ازم كاراي عجيب و غريب ميخواد. دوست داره توي باد شديد فندكم رو روشن كنم. اون زن، نويسندة خوبيه. خوب اخلاقش خاصه ولي رمانهاش آبكي نيست. توي رمانهاش تمام دختر و پسرها رو بهم ميرسونه. دخترك: آقا من گرسنمه. مرد خوشپوش: تغذيه بحث مهميه. در موردش يه مقاله نوشتم ها گفتم تو روزنامه فردا عصر چاپ كنيد. سردبير هم نامردي نكرده بود. هيزمش تموم شده بود، خوب بچه كوچيكش سرما خورده بود. مقالههاي ما رو سوزوند تا بچهش گرمش بشه. يه سوزن به خودم زدم كه در موردش يه كنفرانس رو بدم. رفتيم بالا مطرح كنيم ماست بود ولي خوب راست بود. ما هم كه مستيم. آتيش هم پيدا نكرديم. خمار توتون هم ميمونيم. دخترك: آقا كبريت بخريد. مرد خوشپوش عبور ميكند. برف ميبارد. هانس وارد ميشود. يك شلوار جين كهنه با يك تيشرت آستينكوتاه با عكس جوجه اردكي سرگشته روي آن. سوزناك ويولن مينوازد. سر چهارراه ميايستد. دخترك سردش است. حتي نواي ويولن هم كمكش نميكند. ويولن اوج ميگيرد. دخترك آواي فقر سر ميدهد. زن شيكپوش وارد ميشود. سيگار برگ روشن، ميان انگشتانش نكشيده خاكستر ميشوند. با دخترك كبريتفروش همآوا ميشود. هانس دردي دارد. اين درد در نتهاي موسيقياش نهفته است. هانس با چشمهاي پربغض به گوشه ميرود. سازش را به ديوار تكيه ميدهد. سيگاري فقيرانه و لهيده از جيبش درميآورد و بر لب ميگذارد. تا انتهاي صحنه به دنبال كبريتي براي روشن كردن سيگارش ميگردد تا دمي بياسايد. ولي ميسر نميشود. دخترك كبريتفروش به طرف زن شيكپوش ميرود. زن شيكپوش: توي شهر گدا زياد شده مثل سفيدي برف همچون سرماي شب. اين گداها مثل كنه ميچسبن به آدم. خدا نكنه بچه باشه. ديگه واويلائه. مثل تمساح اشك ميريزن. اگه با اشكاشون حداقل شيشه خونم رو ميشستن حاضر بودم يه سكه بهشون انعام بدم. تا الان هفده تا گدا بهم خوردن. خوب حساب ميكنم اگه به خودشون فشار بيارن هق هق كنن حياط خلوتم چركاش پاك ميشه. اون دراز بيقواره ميگفت «چهل تا گوسفند سر ببري ديوار اتاقتو ميشه رنگ كرد. همچنين قرمز خوشرنگ.» معتقده خون گوسفند بهترين رنگ قرمزه. شايد براي پرده خونم استفاده كردم ولي كو پولش؟ امشب هم گرسنه ميمونم. يه جو مرد باغيرت پيدا نشد شام مهمونم كنه. اون دراز بيخاصيت هم كه مفت نميارزه. پز عالي جيب خالي. لباساش برق ميزنه ولي يه سكه تو جيبش نبود كبريت بخره پيپش رو بچاقه. دل ضعفه داره شروع ميشه. تو يخچال خونه هم كه يه تخممرغ پيدا نميشه. گربههه تو حياط خلوت شيش تا توله زاييده. شايد سيخشون كردم. كباب، خب خوشمزهست. يه بار امتحان كن. تو خونه زندگي نداري؟ دخترك: خانم فقط يه كبريت. زن شيكپوش: من صد پيرهن از تو جقله بيشتر پاره كردم. نميخواد پيشنهاد بدي. اين آتيشها آتيش فتنهست. انقدر آتيش نزنيد. كبريت نكشيد. الان كوچهها آماده انفجاره. خونهها پرگازه. يه جرقه ميشه بوم. دخترك: يه چوب كبريت خانم. فقط يه بار امتحان كنيد. زن شيكپوش: گدايي دو پول سياه اولش سخته. بقيهش قطار قطار ميرسه. شما جوانها يه چيزاي از آدم ميخوايد، يه حرفهايي ميزنيد. يه دو دو تا چهار تا چرا نميكنيد؟ آدم پا تو هر راهي ميذاره بايد آخرش رو هم ببينه. حالا شايد اول نشي ولي بالاخره بايد از خط پايان بگذري. برادرم تو مسابقه دو سرعت المپيك دوپينگ كرد. براي اينكه كسي نفهمه آخر شد. اين بهترين راهه. هم خلافش رو كرد هم كسي نفهميد. دخترك: خانم من گرسنهام. محض رضاي خدا. زن شيكپوش: اين بهونهها ديگه تكراري شده عزيزم. راستي شما كه به خدا اعتقاد داريد، چرا ازش نميخوايد كه از آسمون «مَن» بباره. خوشمزهست. من خوردم. شاد باشي. دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. يه آتيش. يه جرقه. فقط يكي. محض رضاي خدا. زن شيكپوش خارج ميشود. دخترك با بغض جعبههاي كبريت را به هوا پرتاب ميكند. هانس به دنبال آتش، روي زمين، در ميان آشغالها، برفها ميگردد ولي كبريتي وجود ندارد. شاقر وارد ميشود. عينك تهاستكاني و سبيلي روشنفكرانه، با دستهاي كاغذ كاهي كه روي آن خط ميخي حك شده است. دخترك به سمت او ملتمسانه يورش ميبرد. شاقر: باشه. ازت كبريت هم ميخرم. ولي بايد صبر بكني. يكي بايد ما رو ببينه. يكي بايد خوب به ما دقت كنه. ميخوام ببينه كه كبريت رو ازت ميخرم و در لحظه آخر مثل يك ناجي هنري جلوم رو بگيره، نذاره سكه رو بهت بدم و كبريت رو پس بده. البته همة اونها بايد به اين مسئله برگرده كه اون بفهمه من ميخوام چيزي رو آتيش بزنم. البته نه صد البته هنوز كسي رو نميبينم. اين يارو هم كه دنبال آتيش ميگرده حواسش به ما نيست. ميدوني من شاقرم. اينها هم شقرامه. همهشون رو جمع كردم. ميخوام آتيششون بزنم. چون ميدونم كه به درد نميخورن. البته نه صد البته احساس ميكنم سايههايي نميخوان آتيششون بزنم. اون سايهها معتقدن كه اين شقرا آثار بزرگي هستن. ميخوان بعد مرگم چاپشون كنن. دخترك: كبريت. بخريد. فقط يك عدد. شاقر: كبريت. كبريت تو. به من جواب بده. صريح و صادق ـ آيا طلوع خورشيد را كتمان ميكني؟ ـ جرقه كبريت تو در برابر خورشيد انقلاب چيست؟ ـ شما را ـ آري شما را ـ البته شما را ـ به شورش ميخوانمتان ـ برايتان كارت دعوتي با جوهر خون رفيقان ميفرستم ـ ميبيني؟ ـ كوليا ـ ميبيني؟! ارتش زمستان، رنگ سرخ را خورد ـ ژنرال اين دستگاه بشركشي ـ حيوان هم نيست نه ـ بر بالاي شهر ما ايستاده ـ عينكش را ببين ـ صورتش را ببين ـ عقب افتاده است معتاد نيست ـ شمشيرش خورشيد را به جبروت خواب فرستاده ـ آه كوليا ـ ژنرال پوتينهايش را بر گردن آويخته ـ حكومتش ميليلتاريستيست ـ ارتش «زمستان» نام دارد ـ زمستان ـ برف ـ سرد است ـ كوليا ـ پشت اين نهر بزرگ ـ پشت اين دشت عميق ـ دختري ـ دختركيست ـ «كوليا» نام ـ دوستش ميدارد. شاقر پيراهنش را ميدرد. عكس دختري انقلابي روي زيرپوش او منقش شده است. پاسبان در حالي كه باتوم خود را ميچرخاند. سوتزنان از صحنه عبور ميكند. شاقر از ترس با دستانش دختر انقلابي را پنهان ميكند. دخترك: يه كبريت. محض رضاي خدا. شاقر: خدا؟ موجود نيست ـ افيون تو، مذهبست ـ لنين در گور ميلرزد ـ قلب مهربان استالين شكسته است ـ ژنرال بر تختگاه شهر ميرقصد. با شمشير خورشيد را به جبروت ميكند روانه ـ گرسنگان، فقرا، تنگدستان. زمستان است. زمستان. كوليا تو را اعدام كردند ولي ابديت تو در كوه رفقايمان بست نقش. سرد است. ثروتمندان خوك ميخورند و پيپ ميكشند. ژنرال ساين شاين ميل ميفرمايند. رفقا، پابرهنگان، فقرا در خوابند. شببدستان بيدار. زمستان رژه ميرود. سرده. دخترك: فقط يك كبريت. يك چوب كبريت. شاقر: آه كبريت شورش. خورشيد انقلاب. ديگر ماه اكتبر است. ارتش زمستان پولادين شده. شما را به شورش ميخوانم با كارت دعوتي از گرسنگي و سرما. صداي سوت سفيرزنان پاسبان. شاقر در ميرود. دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. محض رضاي خدا. هانس با برف مشغول ساختن شمايلي ميشود. پاسبان وارد ميشود. ظرفي در دست دارد شبيه جمجمه انسان. درون ظرف مغزي سرخرنگ است مثل ژله. پاسبان ظرف را جلوي دخترك مياندازد. مغز بيرون ميريزد. پاسبان سوت ميزند. باتوم را بالا ميبرد. مثل اينكه ميخواهد با باتوم بر فرق سر كسي بكوبد از صحنه خارج ميشود. دخترك سعي ميكند مغز را در ظرف جمجمهاي بريزاند. سخت است. دخترك: ماماني … ماماني … كي كلهات رو خورد كرد؟ … مغز خوشگلت چرا ريخته بيرون؟ … ماماني … ماماني … هوا سرده … داداشي گشنه است. ماماني … كي كشتت؟ … خودتو از پشت بوم انداختي پايين؟ … كسي مغزتو داغون كرده؟ … ماماني … ماماني من … قربون او سر له شدهت برم … قربون او مغزت برم كه ريخته رو زمين … ماماني من … تو الان كجايي؟ … تو مردي ماماني؟ … ديگه نيستي ماماني؟ … هوا سرده … بچهها گرسنهان … ماماني … ماماني … ماماني … مغزت رو كي داغون كرده؟ … تو ديگه نيستي ماماني؟ … به زور هر چه تمامتر سعي بر اين دارد كه كل مغز لهيده را در ظرف بگذارد و شكل بدهد. هانس كارش تمام شده. شمايل يك دست كه به تمنايي باز شده. هانس آواز سياهپوستان دربند را ميسرايد. دوّم صحنه تاريكي مطلق. يك نور مثلثي تند روي پاسبان روشن ميشود. پاسبان يك بلندگو در دست دارد. پاسبان: شهر در امن و امان است. ساعت يك بامداد. اعلام حكومت نظامي از سوي فرمانده ارتش زمستان، ژنرال روشنضمير ما، بزرگ بزرگان. همگي ساكت باشيد. خاموشي. بخوابيد تا رأس ساعت چهار بامداد تا برپا براي كار و تلاش براي آينده بهتر و زيباتر. تذكر ميدهم با كبريت بازي مكنيد كه كساني كه با آتش بازي ميكنند شب در جايشان ميشاشند. ژنرال دستور فرمودهاند كه از فردا كبريتها جمعآوري خواهند شد. آتش از طلوع صبح سهميهبندي ميشود و توسط سربازان ارتش «زمستان» در دسترس شهروندان قرار ميگيرد. فردا ساعت نه اسقف اعظم برنامهاي دارد و سخناني ميراند در باب مضرات آتش و كبريت. شهروندان عزيز در رختخواب خوب بخوابيد كه بلشويكهايي كه ميخواستند دست به اغتشاش و آشوب بزنند در ميدان بزرگ شهر سركوب و منكوب شدند. پس شاد باشيد كه ارتش متعلق به شماست. نور ميرود. يك مهتاب كدر. هانس فلوتي سحرآميز در دست دارد و به آرامي موتسارت مينوازد. دخترك كبريتفروش روي زمين ولو شده در ضعف و غش. صورتش يخ زده. جعبههاي كبريتش در اطراف پخش است. روي تيشرت هانس عكس جوجه اردك كه دستي ميخواهد او را خفه بكند. هانس: سه تا آرزو بكن. دخترك: همش سه تا؟ هانس: اين حق توئه. دخترك: چطوري؟ هانس: يك كبريت آتيش بزن و آرزو كن. دخترك: نا ندارم. هانس: سعي بكن. دخترك: نميتونم: هانس: به خودت فشار بيار. دخترك: غيرممكنه. هانس: براي بقا مبارزه كن دختر. فقط همين. دخترك با تمام سختي چوب كبريتي برميدارد و سعي ميكند بر بدنه بكشاند. هانس: خوبه. موفق ميشي. قبل از اينكه روشنش كني. آرزو بكن. دخترك: سروش. هانس: سروش؟ دخترك: دوست دارم با من صحبت كنه تا آروم بشم. فقط آروم بشم. كبريت را روشن ميكند. يك شال سبز پشمي ظاهر ميشود. دخترك شال را بر گردن مياندازد و با آن عشق ميكند. اسقف اعظم در حالي كه پشت ميزي نشسته است و خوك بريان ميخورد ظاهر ميشود. نور سبز لجني «تو ذوق» ميزند. اسقف اعظم: اي مسيحيان مؤمن، از آتش بپرهيزيد كه متعلق به ابليس رجيم است و توسط آن ميخواهد درون شما افتراق و نفاق بياندازد و فته بر پا كند. آتش ميسوزاندتان كما اينكه سرورمان مسيح عج ظهور فرمود از آتش بپرهيزيد كه از تعلقات ابليس و كودكش دجال است. كودكان را از كبريت دور نگه داريد تا انگشتان ظريف و بهشتي آنها خدشهدار نشود. بدانيد و آگاه باشيد كه در جنت فردوس از كبريت، فندك، سيگار، پيپ و كلاً آتشجات خبري نيست. شهد شير و جوي عسل در كنار موسي و ابراهيم و هارون و يوشع و سليمان و صداي بلبل و چهچه گل. سخن ديگر من با برادران بلشويك است. عزيزانم، آقا جان انقدر در اين ميدانشهر جمع نشويد و بلندبلند فرياد مزنيد «مرگ بر طبقات». بدانيد كه حضرت حق روزي هر كس را به يك اندازه و مصلحت نازل ميفرمايد. انقدر اسم «لنين» و «استالين» را نياوريد. اينا خيلي وقته مردن. ديگه تموم شده. انقدر كفر نگيد خدا وجود نداره و مسيح دلقكه. زشته. از مكاشفه بترسيد. مسيح ميفرمايد: هميشه بايد براي ظهور من آماده باشيد. مثل دزد سر زده ميآيم. نه اينكه نعوذ بالله حضرت دزد باشند بلكه تفسير ديگري دارد. برادران بلشويك در ميدان به آزار و اذيت نپردازند. بگذارند ژنرال حكومت خودش را بكند. مثل امروز كه جمع شديد سربازان دولتان را گرفتند ولو شديد، ميشيدا. جمع نشيد. درستان را بخوانيد. ازدواج كنيد و براي آينده مملكت خويش بكوشيد. اسقف اعظم با تشكيلات و همين طور شال سبز دخترك محو ميشوند. دخترك باز ميلرزد. هانس پديدار ميشود. هانس: حالت خوبه؟! دخترك: يخام. هانس: ميخواي آرزوي دومت رو بكني؟ دخترك: سخته. هانس: براي بقا بجنگ. دخترك: خستهام كردي. بذار يخ بزنم. ميخوام تو آرامش بميره. هانس: دوست دارم زنده باشي. دخترك: پس يه كاري بكن. هانس: خودت بايد تلاش كني. از دست من كاري برنميياد. دخترك: سردمه. آتش. آتش براي گرم شدن. فقط همين. كبريت دوم را آتش ميزند. گلولهاي آتش در بغل او ميافتد و خود را گرم ميكند. نور زرد تند صحنه را پر ميكند. ژنرال با شمشير خود وارد ميشود. ژنرال: توپ. تانك. بمب. مسلسل. تفنگ. شمشير. هدف. آتش. ارتش «زمستان» به خط. آماده. هدف. آتش. يك. دو. يك. دو. يك. دو. به چپ چپ نهنه به راست راست. عقبگرد. آماده. حمله. بمبافكنها. آماده. آتش. سكوي اعدام برپا. دار بزنيد. دستهاي متهمان زير تيغ. ببريد. سر شورشيها زير گيوتين. قطعشون كنيد. چماقها بالا. بكوبيد. چنگكها روي حدقه چشم. دربياوريد. گازانبرها دور دندان. بكنيد. كاردها روي شاهرگ. بزنيد. تفنگهاي روي مغز. شليك كنيد. سرنيزهها زير شكم. پاره كنيد. دور شهر محاصره. تسخير كنيده. تدبير و سياست به جلو. حكومت كنيد. دهان باز. حكومت نظامي اعلام كنيد. دهان باز. فرمان اعدام دهيد. دهان باز. منع آتش كنيد. دهان باز. منع تجارت كبريت كنيد. ارتش «زمستان» به جلو. آمده. هدف. آتش. رژه. آتش دست دخترك را ميسوزاند. با زجر خاموشش ميكند. ژنرال محو ميشود. هانس: اين دفعه خوب دقت كن. يك آرزوي دقيق و درست. چه چيزي ته دلته. به اون فكر كن. دخترك: حالم خيلي بده. هانس: سردته؟! دخترك: گشنمه. غذا ميخوام. غذا. هانس: مطمئني؟! دخترك: فقط يه تيكه غذا محض رضاي خدا. كبريت سوم را آتش ميزند. يك ظرف سرخرنگ كه درون آن ران مرغي بريان قرار دارد جلوي دخترك سر ميخورد. دخترك ران مرغي را با ناتواني برميدارد و به كندي عميقي مشغول خوردن ميشود. دايرهاي سرخ در فضاي ميچرخد. شاقر با داس و چكش وارد ميشود. شاقر: رفقا، كارگران. ژنرال مشغول خوردن ژله است. اگر ما امورات را بدست بگيريم اين دختر بچه حق خوردن چنين غذايي را دارد؟ نه. همه مساوياند. بنابراين هيچ كس چيزي نميخورد. آهاي دختر، واسه خودت چه حالي ميكني غذا ميخوري. رفيق كوليا، اين بزرگ دختر كارگر، اين قهرمان انقلابي ما، شهيد شد كه تو بشيني يه مرغ بخوري. همه مساوياند. هيچ كس نبايد چيزي بخوره. رفقا، كارگران. همه بايد تلويزيون سياه و سفيد داشته باشند. كسي حق استفاده از تلويزيون رنگي ندارد. اگر پي برديد كه كسي مشغول تماشاي تلويزيون رنگيست او را از پشتبام با مغز به بيرون پرتاب كنيد. اوه كوليا، دخترك زيبا، ژنرال دارد فالوده ميخورد. مرباي تمشكي دور فالوده ريخته و قرمز شده چون خون همگي رفقايمان. ما همه را جمع ميكنيم. ما در ميدان جمع ميشويم. ما در ميدان تظاهرات ميكنيم. كوليا، ما در دهان اين دخترك مشغول خوردن مرغ بريان است قير مذاب ميريزيم. ما كسي را كه مشغول تماشاي تلويزيون رنگيست از بام سرنگون ميكنيم. ما ميكنيم … مرغ در دست دخترك ناپديد ميشود. تندباد عظيمي شاقر را از صحنه ميكند و ميبرد. دخترك زارزار ميگريد. هانس افسرده است. هنوز كبريتي براي روشن كردن سيگارش نمييابد. به تلخي بالاي سر دخترك ميآيد. هانس: دخترك عزيزم. دوست دارم كمكت كنم. نميخوام به اين زودي از دستت بدم. دخترك: ديگه نميتونم آرزو بكنم. هانس: خوشگلم خودت ميدوني كه هميشه سه باره. بيشتر يا كمتر خلاف قوانين قصهنويسيئه. دخترك: دارم يخ ميزنم. هانس: دوست ندارم اينطوري بشي. دخترك: پس چرا كاري نميكني؟ هانس: نميشه دختركم. دنياي من با تو فرق داره. دخترك: چرا زجرم ميدي؟ تمومش كن. هانس: باور كن خودم نميخوام عزيزم. دستم اينطوري مينويسه. دخترك: يه آرزوي ديگه دارم. فقط همين. اين ديگه قلبي قلبيئه. هانس: شايد بتونم برات كاري بكنم. دخترك: آره خواهش ميكنم. فقط يه دونه آرزو محض رضاي خدا. هانس: من موهاي خودم رو ميفروشم تا برات يه آرزو بخرم. دخترك: فقط يه آرزو محض رضاي خدا. هانس موهايش را ميتراشد و در يك جعبه مخصوص فروش ميريزد. هانس: فقط يك جرقه ديگه. دخترك با خوشحالي نيروي مجدد ميگيرد. كبريت را آتش ميزند. دخترك: مادربزرگم. هانس: چي؟ كجا؟ دخترك: اونجا آرومم. ميرم پيشش. هانس: نه خواهش ميكنم. دخترك: مادربزرگ … مادربزرگ … مادربزرگ نور سفيد شديدي صحنه را پر ميكند و همه چيز محو ميشود. تاريكي. آژير پليس. صداي شورش و هياهو. پاسبان با باتوم وارد ميشود و در فضاي خالي باتوم را بر سر افراد فرضي ميكوبد. صداي هياهو بالا ميگيرد. صداي گيتار برقي گوش را خراش ميدهد. پاسبان با خشم به اين طرف و آن طرف ميكوبد. ناگهان تاريكي. تمام صداها قطع ميشود. صداي دخترك: ماماني … ماماني من … كي سرت خرد كرده؟ … كي مغزت رو ريخته پايين؟ … خودتو از پشتبوم پرتاب كردي … ماماني … ماماني من سوم يك چهارچوب سنتي. ننه صغري با جوراب پشمي چرك، لباس يكسره گلگلي كثيف و يك روسري وصله كرده. عينك تهاستكاني. ابروي كلفت برنداشته. صورتش پركرك و موست. دخترك در كنار او قرار دارد. ننه صغري، با كبريت دخترك را عذاب و آزار ميدهد. ننه صغري: خجالت بكش خرس گنده. تو جات شاشيدي. حتماً با كبريت بازي كردي باز. صد دفعه نگفتم به كبريت دست نزن. آخه من پيرزن مردني چقدر اين تشك ترو بشورم. واه واه. مردهشور ببرتت. چه ابرويي برداشته! لاكم كه زدي. آخه دختر حيا كن. چرا يه خورده از ما قديميها ياد نميگيري. واي خدا آخر زمون شده. دختراي اين دوره زمونه چقدر بيحيا شدن. چرا اين طوري ميكنن؟ اين پدر و مادر بدبخت چقدر زحمت ميكشن، خودشون هلاك ميكنن، صب تا شب بيداري ميكشن، آخرش اين. نگاه كن. اصن عين خيالش نيست. همش دوس دارن خودشون رو بزك كنن برن جلو اين پسر مسرا عشوه كرشمه بيان. نمال نمال. پدرسگ نمال اين نجسها رو به صورتت. برو لب حوض ميوه بشور. گه ميخوري. ميخواي غذا بخوري. يه ذره بيشتر نيست اونم اين پيرزن مردني مريض نخوره؟ نخوره؟ آخه چه جور دلت ميياد اين ننه بزرگ بدبختت رو اذيت كني؟ اه هي ميشاشي تو جات. گند زدي تو پتو متوها. هي پتو هي پتو. گرمت نميشه انقدر پتو ميندازي تو خودت. شبا بشين كبريت بازي كن تا هي بشاشي. انقدر آب كوفت ميكني. اين يه ذره لوبيا رو من ميخورم. ماشاالله تو جووني. سورو برو گنده. ميتوني تحمل كني. اه. چرا نمك نداره؟ دكتر گفته نمك فشارتو ميبره بالا. اين دستدرد هم بيچارم كرد. انقدر نمال. انقدر لم نده. عشوه نيا كرشمه نكن. من پيرزن و زجر نده. عذاب نده. تو نوهاي يا هوو. برو لب حوض ميوه بشور. يه آلو بخورم بجهت اين لوبيا. يه سيب بخورم به جهت اون آلو. شنيدم اين دختر مخترها سيگارم ميكشن. واه واه. واه واه. اصن براتون مهمه پاكدامني. واي واي. خدايا خودت رحم كن. آخر زمون شده. راديو امروز ميگفت ديشب بلشويكها تو ميدون شهر آشوب كردن. سربازاري ژنرال هم اومدن دنگ زدن تو ملاج همشون. اما اينها رو كه من ميشناسم باز جمع ميشن شعار ميدن. از يه كدومشون پرسيدم شما اگه به حكومت برسيد چي كار ميكنيد حالا؟ گفت «به هر كدومتون يه كاسه لوبيا روزي ميرسونيم.» خوبه. چرا بد باشه. واسهاي اين كمردرد من هم فكري بكنن ديگه هيچي نميخوام. دِ نمال. نمال. پتياره. نكن. لم نده. برو لب حوض ميوه بشور. برو. صداي منو درنيار. اَ. واي. همش ميشاشي تو جات. برو. چي بكشه اي پدر اي مادر. اين ننه بزرگ. تاريك ميشود. صداي ننه صغري: اِ برق چرا قطع شد. نكنه پولشو ندادي. با پولش چي كار كردي؟ تو پولوها هم شاشيدي. اين ننه بزرگو انقدر حرص نده سليته. نور ميآيد. همان خيابان هانس با سيگار خاموش بر لب به تير چراغ گازي تكيه داده است و سعي ميكند بنويسد. در عقب صحنه تصوير مرد خوشپوش در حال حركت در زمينه خردلي. شاقر در حالي كه سرش شكسته است و با دستمال بسته وارد ميشود و به عكس هانس به تير تكيه ميدهد. هانس غمگين است. روي تيشرت هانس تصوير جوجه اردك سرافكنده و نابود. شاقر: هانس. هانس: هوم؟ شاقر: هنوز داري مينويسي؟ هانس: نه تموم شد. دارم كاغذهاي اضافي رو خط خطي ميكنم. اتفاقي برات افتاده. شاقر: ماجراي ديشب رو نشنيدي؟ هانس: تو ميدون سر و صدا كرديد؟ شاقر: سربازا ريختن له و لوردمون كردن. هانس: اينكه معلوم بود. شاقر: دوباره تجديد قوا ميكنيم. هانس: فايدهاي نداره. شاقر: تو چته؟ هانس: چيزيم نيست. شاقر: نه چهرهات يه جوريه. هانس: خوبم شاقر: معلومه حالت گرفته است. هانس: از شكست شماها نيست. شاقر: عجب شكست مسخرهاي بود. هانس: به چي ميخواي برسي؟ فكر ميكني يه كاسه لوبيا هم اين وسط گيرت ميياد. شاقر: رهبرمون توي محلهاي كه گرفته بوديم ـ پارسال كه يادت ميياد ها ـ يه زنو به جرم تماشاي تلويزيون رنگي از پشتبوم پرتاب كرد پايين. پسره زنه چقدر التماسمون كرد. خود زنه اول چيزي نگفت وقتي برديمش لب بوم ترسيد ولي وقت نكرد حرفي بزنه يا التماس كنه. تالاپ افتاد پايين. خودش رو خراب كرده بود. اينو وقتي رفتم بالا جسدش فهميدم. ميخواستم داد بزنم «مردهشور اين كمونيستتون رو ببره.» آه هانس. مادرم هانس. هفته پيش ديدم توي آشغالا داشت براي خودش دنبال غذا ميگشت. پارسال آدم حسابي بود ـ با دوستاي صميميش ميرفت دوره. گفت «قراره دست جمعي براي تولد يكي گل بخريم من ندارم دنگ خودم رو بدم.» خجالت كشيدم. قيافهشو توي جمع دوستاش تجسم كردم. خرد شدم. حشيشم رو فروختم و دنگش رو دادم. آه چرا من يك بلشويك شدم؟ چقدر تنهام هانس. هانس: ميفهمم. شاقر: مادرم هانس. هانس: سرت درد ميكنه. شاقر: كمرم. با باتوم كوبيدن روش. هانس: ميخواي مشت و مالت بدم. شاقر: زنه. هانس: زنه چي؟ شاقر: يهوي پرتابش كرديم. فرصت نكردم ترسشو از مرگ نشون بده. هانس ناگهان ميگريد. شاقر: بسه هانس. خودتو كنترل كن. هانس: كبريت داري؟ شاقر: نه. هانس: اين سيگار از ديشب تا حالا گوشه لبمئه. نتونستم روشنش كنم. شاقر: منم نتونستم بخوابم. هوا يخ بود. خيلي گرسنمه. هانس: داستانم تموم شد ولي نه اونجوري كه ميخواستم. دست خودم نيست. خود بخود يه جور ديگهاي ميشه. شاقر: بالاخره چه بلايي سرش اومد؟ هانس: رفت پيش مادربزرگش. شاقر: مادربزرگش؟! هانس: آره. شاقر: اونجا چي شد؟ هانس: نميدونم … نميدونم … شاقر: عجيبه. هانس: هيچ ميدونستي تو هم يكي از شخصيتهاي داستانم بودي؟ شاقر: (ميخندد) جالبه. لابد حسابي به ريشم خنديدي. هر دو ميخندند و باز افسرده ميشوند. شاقر: ميتوني پول يه ساندويچ رو بهم قرض بدي؟ هانس: متأسفم. شاقر: يعني ارزش يه پول ساندويچ رو ندارم؟ هانس: هيچي پول توي جيبم نيست. شاقر: حداقل به خاطر اينكه از شخصيتم توي داستانت سو استفاده كردي برام يه ساندويچ بخر. هانس: ميتوني جيبهام رو بگردي. شاقر: هانس … خواهش ميكنم … من خيلي گرسنمه. بايد تجديد قوا كنم. ميخوام دوباره امشب رفقا رو جمع كنم. هانس: باشه. ميتونم صدا رو بفروشم. شاقر: صداتو بفروشي؟ هانس: آره كسي رو ميشناسم كه ازم ميخرم. پول يه ساندويچ ميشه. شاقر: منو گرفتي؟ هانس: نه حقيقته. شاقر: شوخي ميكني؟ هانس: گفتم جدي ميگم. چهارم صبح است. برف شديد. شمايل برفي دستي كه به صورت نياز باز شده است موجود. لباس دخترك كبريتفروش روي برفها و دور و بر لباس قوطيهاي خالي كبريت و چوبكبريتهاي سوخته شده. ژنرال و پاسبان بالاي سر لباسها. صداي ناقوس كليسا. اسقف اعظم به كندي وارد صحنه ميشود و به سوي آنها ميرود. پاسبان: از سرما يخ زده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي … پاسبان: گرسنگي هم دخيل بوده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي … پاسبان: شايد از هر دو تا مرده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي كه چوب كبريتهاي سوخته؟ … چرا انقدر زياد؟ پاسبان: خب واضحه ميخواسته خودش رو گرم كنه. ژنرال: نه احمق. پاسبان: واضحه قربان. ميخواسته خودش رو گرم كنه. ژنرال: احمق. اين دختر … به بلشويكها … علامت ميداده … با روشن كردن كبريت … پاسبان: ربطي به موضوع بلشويكها نداره قربان. اون از سرما يخ زده. اين رو هر بچهاي ميفهمه. ژنرال: اون بلشويكها … مغز اين دختر رو … شستشو دادن … با اسطوره «كوليا» … اون دختر خودش رو … هلاك كرده … براي شورش … جرقه زده … براي شورش … علامت داده … براي شورش … پاسبان: به هر حال اون دختر مرده قربان. فرقي نميكنه از سرما يا فدا. هانس با ساز دهني وارد ميشود. مينوازد. اسقف اعظم مشغول تقديس است. روي تيشرت هانس عكس يك قوي زيباست. پاسبان: اسقف اعظم براي اين دختر كوچولو هم دعا بخونيد. ثواب داره. اسقف اعظم: خداوندا روح او را در آمرزش قرار داده و با قديسان يهود و مسيحي محشور فرما. ژنرال: اين يك دستور بود؟ اسقف اعظم: آري. ما در مقامي هستيم كه ميتوانيم به خداوند متعال امر و نهي كنيم. ژنرال: پس تكليف من چيه؟ اسقف اعظم: شما به ملت امر و نهي كنيد ما به هر دو. البته به طور هماهنگ با هم. شاقر در حالي كه يك ساندويچ را گاز ميزند وارد ميشود. به گوشهاي ميرود. ترس و عصبي بودن در او مشهود است. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: لازم نيست يادآوري كنيد ژنرال كار هر روز منه. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: شما هم نميگفتيد اين كار رو ميكرديم. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: دِ ميكنم آقا. ژنرال: تقديس كنيد بلشويكهاي رو كه ديشب اعدام كرديم. شاقر از خوردن باز ميماند. به تفكر فرو ميرود. اسقف اعظم: ببينيم حالا. باشه. ما كه مثل حضرت حق بخشايشگريم. پاسبان: اين دختره چي ميشه ژنرال؟ ژنرال: ميگي چي كارش كنم؟ نه جان من. منظورت چيه؟ كه چي بشه؟ اصن چرا گير دادي به اين دختره؟ بجاي اين كارها وايسا وسط خيابون يه هدايتي. يه عقب جلويي. يه خورده حداقل چند تا بلشويك بترسون. اونم ولش كن. رفقاش مييان ازش يه بتي، اسطوره، مجسمه، نقاشي ميكشن. مثه اون دختره «كوليا» نه پدر. اسقف اعظم: البته اون دختره كه همچين. خب اينها ديگه يك كلاغ، چل كلاغه. نميشه اين طوري آدم افسانهسرايي بكنه. ژنرال: صبحانه رو مهمون ما باشيد پدر. اسقف اعظم: ديگه چي كار كنيم ميشيم. حالا خب به خاطر شما عبادت صبحگاهي رو نميكنيم مييام صبحانه ميخوريم. خدايا ما رو بيامرز. ژنرال: آمين يا رب العالمين. هر دو خارج ميشوند. پاسبان متحير است. شاقر گازي به ساندويچش ميزند. هانس دوباره مشغول گشتن كبريت ميشود. هانس هر چقدر ميگردد، چوب كبريت سوخته و جعبه خالي كبريت است. شاقر منگ است. شاقر: دفترچه شقرم چاپ ميشه. باز هم شقر ميگم تا چاپ بشه. يك ديوان شقر. آه كوليا، فرياد اعتراض طبقاتي ما، در جهان ويرانگر شقرگونه، ميپيچد. پشت دشتهاي شبنم، پشت كوهاي دهاتمان، دختر رتبه بالا، انقلابي، كارگر، كوليا نام، دوستش ميدارم. پاسبان با خشم به شاقر مينگرد. شاقر از خوردن باز ميماند. پاسبان از سر تا سف سر تكان ميدهد. شاقر: سيبيلام اندازه استالين شده؟ پاسبان: پخ. شاقر در ميرود. هانس در آخر يك چوب كبريت سالم پيدا ميكند. ميزند. آتش ميگيرد. سيگارش را روشن ميكند. پاسبان پاس ميدهد. هانس در حال كشيدن سيگار به سمت شمايل دست ميرود و خاكستر آن را در كف دست ميريزد. صداي شاقر: رفقا، كارگران. به خود آيد. وقت آن است كه ارتش «زمستان» درهم كوبيده شود. با ياد و نام كوليا، دخترك كبريتفروش، كه از سرما و گرسنگي جان نداد بلكه جانش را فداي ما كرد در ميدان بزرگ شهر جمع ميشويم. تنها يك كبريت، يك چوب كبريت براي انفجار خشم ما كافيست. در ميان كبريتهاي سوخته آن را پيدا كنيد. صداي دخترك:… كي مغزتو داغون كرده؟ … يعني تو مردي؟ ديگه نيستي؟ … ماماني … محمد ميرعلياكبري خرداد 1383
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354 کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی اجرا ها: آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 فروردین 1386 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
آرتیگوشه رمئو و ژولیت دخترک کبریت فروش دوران دیرینه سنگی ته مکبث پدر در خرداد خواب مي ديد. |
| پیوندها |
|
آگاممنونيزم تئاتر6(ناصر حسيني مهر) ایران تاتر امین عظیمی کانون نمایشنامه نویسان ایران محمد یقوبی کارگاه نقد تاتر دانشگاهی تاتر کولی عطا صادقی سیاها دي نا مهدي دوگوهراني محسن طارمي |
|
RSS
|