![]() |
![]() |
|
| ادبیات نمایشی |
|
رمئو و...ژوليت؟! اشخاص بازي: رمئو دكتر
مركوسيو پدر فرانس تيبالت بن وليو كلانتر مونتاك و ...ژوليت (صحنه پاركي در شهر.رمئو روي زمين پخش است.دكتر وارد مي شود و او را معاينه مي كند.به او تنفس مصنوعي مي دهد.رمئو به نفس مي افتد.مــــركوسيو درون صحنه پرتاب مي شود.) مركوسيو
مــــن اونجا زدم در گوش يه دختر آقا...آقا،من اونجا زدم در گوش يه دختر.(با فرياد)آقا من اونجا زدم در گوش يه دختر...دكتر..دكت.. آقا شما دكتريد؟ دكتر من قلبم تير مي كشه.بواسيرم درد مي كنه.سرم داره مي تركه.چشام داره از حدقه مي زنه بيرون.وقتي مي رم تو خيابون پرده گوشم خــــــــراش پيدا مي كنه.توي پارك كه قدم مي زنم.دچار افسردگي حاد مي شم.هر پنج دقيقه يكبار بغض مي خواد خــــفةام كنه.يه چيزي بهت بگم باورت مي شه؟ديگه راست نمي كنم.سه ساعت پيش شيش تا گـــوشت تر وتازه كه پاشنه كفششون نيم متر بود،سر چهار راه شتري مي رقصيدن.خيلي تو كتشون رفتم،ولي هيچ خبري نشد.از پائين تا بالا رو با حـرص ديد زدم.بازم هيچ احساسي توم ايجاد نشد.آخه سه شبه دارم انجيل مي خونم.اگه ممكنه يه قرص هم بابت اين مسله بم بدين.ولي اوضام زيادم خيط نيست.هنوزم مي تونم رو عضو شريف يكي خــط بندازم.راستي دكتر يه خورده هم ديوونه شدم.خيلي هوس كردم كتك بخورم.البته چـند نفري قراره اين مامله رو با من بكنن.خيلي دوست دارم يه هـــات داگ گنده با سس سير بلمبونم.ولي هيچ پولي ندارم.شما عكس نمي خريد.باور كنيد ارزونه.اينا جديدترينشونه. همه زير بيست سالــــن.يه خورده براندازشون كن.مني كه امروز با دسته هونگ هيچ فرقي نداشتم با ديدن اينا داره يه اتفاقاتي تــــوم مي افته.البته دواهاي شما هم بي تاثير نبوده.قابلي نداره.پول يه هـــــات داگ مي شه.يه فندكم دارم ولي اينو نمي فروشم.عكس زن روش شبيه رفيقــه م مي مونه.يه رفيقه خيلي قديمي.اولين زني كه منو با لذت آشنا كرد.اون تكـــيلا خيلي دوست داشت.هر وقت بةخونش مي رفتم بساط هات داگ گنده براه بود.يادمه رو گوجه فرنگي نمك مي زد.بعد من اونا رو اينجوري مي خوردمشون.چقدر خوشمزه!بعد دوتائي با هم كف توالــت رو ليس مي زديم.هميشه با هم از تو يه ليوان تكــيلا مي خورديم.بهم دستور مي داد كه برم بالا و يه پارچ شـــــير بريزم رو سرش.آخه دوست داشت تمام بدنش ســـفيد بشه و بعد مثل سگ شروع كنه به ليسيدن.يه روز يه تكيلا خريدم و رفتم خونش.ديدم سه تا پيرمرد شكـــــم گنده با شرت نشستن و تخم مرغ مي خورن. اونم مست كرده بود و مثل كولي ها براشون مي رقصيد.من يه لاتـم..لات..لات.. من لاتم.پيرمردا زدن زيرئ خـنده.با بطري تكيلا كوبيدم تو سر يكي شون.بطري شكست.موش آب كشيده شد.يه دفعه اسلحةش رو كشيد طرفم گفت:”بليـــس. صورتم رو بليس.بايد تمام مشروبي رو كه روي بدنم ريخته بليسي“..آقاي دكتر. ما داريم گل لقــد مي كنيم.البته حق داري ديگه كسي حوصله گوش دادن شون رو نداره...دكـــــتر مي تونيد بهم كمك كنيد؟من اونجا زدم در گوش يه دختر. وجدانم خيلي ناراحته. (دكتر بي خيال مي رود.رمئو بهوش مي آيد.) رمئو
مركوسيو... مركوسيو
عاليجناب رمئو.. رمئو
از ديدنت خوشحالم. مركوسيو
خواب بودي؟ رمئو
بيدار شدم.. مركوسيو
پس بيدارت كردم.. رمئو
نه.خيلي وقته خوابم.. مركوسيو
از ظهر؟ رمئو
وديشب تا صبح بيدار بودم. مركوسيو
خلاف شدي!. رمئو
ديشب با ژوليت قرار داشتم. مركوسيو
اومد؟ رمئو
تا صبح منتظرش بودم. مركوسيو
پس نيومد.. رمئو
ولي مطمئنم كه امشب مياد.. مركوسيو
مطمئني؟. رمئو
صد در صد.. مركو سيو
پس كو؟ رمئو
تازه غروب شده تا صبح وقت داريم. مركوسيو
آفرين رمئو.تحسينت مي كنم.پشت كارت حرف نداره.اگه من مثل تو بودم بايد يه بــــازيگر مطرح مي شدم تا يك دزد.ولي چون خيلي بي شورم اين چيزها رو نمي فهمم. رمئو مركوسيو تا حالا عاشق شدي؟ مركوسيو
هيچ وقت.فقط علاقـه زيادي داشتم كه به هر دختري مي رسم بگم”دوست دارم عزيزم“يا”برات ميميرم عـــشق من“.هر وقت هم احتياجات در خونةم رو بزنه داد مي زنم اگه تو نبا شي من ميميرم. رمئو
من مي خوام(قطع) مركوسيو
ميدونم.تو اون رو مي خوايش.دوستش داري.ژوليت چشمهاي كشيده و زيبائي داره.موهاش طلايه.بدنش انقدر خوشبوئه كه آدم مي خواد خفه بشه.. رمئو
آخه مي خوام(قطع) مركوسيو
مي خواي باهاش عروسي كني.خب ايت ديگه نگراني نداره.با هم مي ريد كليسا .منم با شما ميام.آخه سه شبه كه دارم انجيل مي خونم.توي كليسا همه شروع مي كنن به آواز خوندن.اسقف كـــبير مياد و ميگه:”خانم ژوليت كاپولت آيا راضي هستيد كه به هـمسري آقاي رمئو مونتاك در بيائيد؟“يه چيزي خيلي حال مي ده اينكه ژوليت چشمش بيافته به مجسمه مــــسيح و فرياد بزنه”ولي من اونو دوست دارم“ رمئو
ولي مي خوام(قطع) مركوسيو مي خواي ماه عسل بري ونيز و شب تا صب پارو بزني. رمئو
مي خوام حرف بزنم مركو. مركوسيو
اوه.رمئوي عزيز،تو بايد شاعر مي شدي.از اون اسپاگتي خوراش.ولي شاعري كه تو عمرش يه كتاب شـــعر هم نخونده بايد براش يه شيشكي خوشكل بست.حتي من آوارهم،هم دون ژوان رو،هم دون كيشوت رو خوندم.دومي رو سه بار.. رمئو
اما مركو... مركوسيو
بگذريم.امروز تنم خيلي مي خاره.دوست دارم يه خورده كتكم بزني.. رمئو
متوجه نمي شم. مركوسيو
مي خوام با مشت بزني تو چونم.. رمئو
آخه واسه چي؟. مركوسيو
حضرت اوسكول مي گم هوس كردم جرم بدي. رمئو
من هيچ وقت اين كارو نميكنم. تو بهترين دوست من هستي.. مركوسيو
مي گم بزن رمئو
آخ ترا خدا يواش تر مركوسيو
اگه يه روز ژوليت رو بدزدن ،چي كار مي كني اوشكول.. رمئو
اوف..كمرمو خورد كردي مركو.. مركوسيو
روزي چند بار اين كا رمسخره رو انجام مي دي؟ رمئو
كدوم كار؟ مركوسيو
وخودتو به اون راه نزن.با جفت چشماي خودم ديدم.اون روز كه بارون مي اومد پشت اون درخت گنده. رمئو
من هيچ كاري انجام ندادم. مركوسيو
خوب مي دوني چي مي گم. رمئو
ول كن مركو.. مركوسيو
سه شبه درست و حسابي نخوابيدم.. رمئو
نخوابيدي؟ مركوسيو
تيبالت. رمئو
پسرعموي ژوليت؟ مركوسيو
دنبالمه.مي خواد با چا قو بزنتم. رمئو
سر چي؟ مركوسيو
اين ديگه به بچةها ربطي نداره..در حال فرارم.از اين سوراخ به اون سوراخ.تمام رفيقاي قل چماقش دنبالمن.اگه گيرم بيارن لنگم هواست. رمئو
خدا كنه اين طرفا نياد.چون اگه من و ژولي رو با هم ببينه خيلي بد مي شه.. مركوسيو ژولي! رمئو
چيزي گفتي؟ مركوسيو
بي خيال.. رمئو
تو به چيزي احتياج داري؟. مركوسيو
يه خورده پول براي خوردن يه هات داگ كه روش سس سير ريخته باشن.. رمئو
مي تونم كمكت كنم؟ مركوسيو
تو خودت محتاج به كمكي.. (پدر فرانس وارد مي شود) پدر
ما همه محتاج به خدائيم مركوسيو.. مركوسيو
اوه پدر.مثل بچةهاي خوب به توصيه شما گوش كردم و سه شبه كه دارم انجيل مي خونم.. پدر
اتفاقي هم درت افتاد؟ مركوسيو
شديداً احتياج به كشيدن كوكائين كردم.. پدر
تو هيچوقت عوض نمي شي.اين اشتباه من كه مي گم انجيل بخونيد.. مركوسيو
پــــــدر بةنظرت خيلي كثافت و بيشرمم؟از نظر شما اين هرزه دست همكاري با ابـــــــــليس داده تا تك تك شما مرداي خدا رو از پا در بياره؟راستش رو بگو پدر چقدر ازم متنفري؟ پدر
من از هيچكس متنفر نيستم مركو.. مركوسيو
چون مــــسيح مي فرمايد”دشمنانتان را نيز دوست داشته باشيد حتي مركوسيو“ .. پدر مي خوام يه اعتراف قشنگ برات بكنم.از اون اعترافا كه از هيچكي نگرفتي. امروز به خاطر خوردن يه هات داگ از اين و اون كلي پــول گرفتم.ولي هات ـ داگي در كار نيست.مي خوام برم كـوكائين بخرم. خيلي حال مي ده آدم كوك بزنه و بعد راجب حرفهاي مـــــسيح فكر بكنه.پدر به نظر شما حضرت اهل حال نبوده..ولي هر چي بوده جــــــــذبه داشته.راجب خيانت يهودا هم فكر كردم تو نـــميري قيافةش خيلي ازگل بوده.اين دخترمخترا روم ديده كه استاد رو تحويل مي گيرن،ديگه نور الا نور شده... رمئو
مركو بسته پدر ناراحت مي شه.. مركوسيو
فكر مي كني اون منو ناراحت نكرده.پدر يادته چند سال پيش توي دبيرستان تاتر بازي كرديم.. پدر
آره تو نقش آژاكس رو بازي مي كردي.. مركوسيو
پدر،من مي تونستم بازيگر بزرگي بشم.الان بايد عكسم رو پرده سينما باشه. ولي تو اون كار رو بهم زدي.سر صحنه خودكـــــشي آژاكس همه چيز رو زير و رو كردي فرياد زدي: اين كفره...معني اين كار چي بود؟!.. پدر
به تو هيچ كمكي نكردم؟. مركوسيو
اوه چرا..يادم اومد.اون مدتي كه به جرم دست درازي به يه زن شــوهردار تحت تعقيب بودم اون مرد مقدس منو تو كليسا قايـــم كرد..زيادي اينجا موندم.تا گير نيافتادم بايد بزنم به چاك.تا بعد.. (مركوسيو خارج مي شود.) پدر
باز پليس دنبالشه؟ رمئو
نه..تيبالت دنبالشه.. پدر
تيبالت؟ رمئو
شنيدم ديوونه شده. پدر
و خيلي هم خطرناك،البته براي شما.. رمئو
براي ما؟! پدر
براي مونتاك ها.يه شب خواب ديده كه حضرت مسيح بهش گفته تمام خانواده مونتاك كــــليمي اند.حالا شروع كرده به آزار و اذيت بر و بچه هاي شما. شايد سراغ تو هم بياد.. رمئو
به نظر شما اون جداً خواب ديده؟. پدر
مصرف مواد مخدر بي تاثير نيست.حالا چرا دنبال مـركوسيو افتاده؟خيلي عجيبه. فكر كه مركوسيو خودش رو قاطي اين مسائل كنه.اون يك بي طرف واقعيه. رمئو
علتش رو به من نگفت.. پدر
مركوسيو هيچ وقت خودش رو با امثال تيبالت درگير نمي كرد! رمئو
پدر،اين جنگ ما با كاپولتها سر چي شروع شد؟. پدر
بهتره نــــدوني.هيچ وقت سعي نكردم كه مغرضانه حرف بزنم.براي همين نظري نمي دم..قـــــوم شما و قوم اونها دو قبيلة از بين رفته هستن كه براي اثبات عقيده خودشون توي كوچه و خيابون آواره شدن.يـــك نفر از آدمهاي اين دو نژاد رو نمي بيني كه صاحب زندگي و وضعيت مشخصي باشه و به عـقيده من كل مردم اين شهر در آينده نزديك به همچين مسئله حــــــــادي دچار مي شن..راستي از پدرت چه خبر؟.. رمئو
چند روزه ازش خبر ندارم.. پدر
چي كارا مي كنه؟ رمئو
خيابون گردي.. پدر
مي خوام ببينمش.بايد بهش چيزي بدم.. رمئو
پدر مي تونم از شما خواهشي بكنم؟. پدر
بگو.. رمئو
مي شه من و ژوليت رو يواشكي عقد كنيد.. پدر
خواهش مي كنم دست بردار.. رمئو
اون امروز مياد .. پدر
من راجب اون حرفهائي شنيدم.. رمئو
حرف؟!.. پدر
البته،حرف رو همه مي زنن.. رمئو
اين مسئله براي شما كاري نداره.. پدر
كار سختيه.. رمئو
نگرانيد؟. پدر
فقط يك مسئله وجود داره.. رمئو
درگيري دو خانواده؟. پدر
اون مسئله سالهاست كه حل شده.. رمئو
اين مسئله نگران كننده نيست؟. پدر
حرفها نگران كننده تر هستند.. رمئو
تكليف من چيه پدر؟. پدر
دوستش داري؟.. رمئو
چه طوري مي تونم اين رو بگم؟. پدر
خيلي ساده،بگو”دوستش دارم“.. رمئو
دوستش دارم.. پدر
مقداري پول داري كه بهم قرض بدي؟. رمئو
خيلي كمه.. پدر
باشه تو جيبت.. رمئو
چيزي مي خوايد..؟ پدر
مقداري پول براي يه زن فقير مي خواستم.فكر كنم بتونم تهيه كنم.يادت باشه اگه پدرت رو ديدي بهش بگي كه براش يه هديه دارم.. رمئو
پدر..قول مي ديد؟.. پدر
قول مي دم.. رمئو
كجا؟. پدر
توي همين پارك.. رمئو
منتظر مي مونم.. (پدر مي خواهد خارج شود كه با دكتر روبرو مي شود.) پدر
دكتر،شديداً حالت تــــهوع دارم.هر لحظه امكان داره با لا بيارم.سر دردم شروع شده و به اين حالت داره كمك ميكنه.(دكتر قــرصي به او مي دهد.)خدا هميشه به شما آگاهي بده.. (پدر خارج مي شود.دكــــــــتر گوشه اي مي نشيند و كتاب مي خواند.رمئو در گوشهاي نشسته و منتظر است.تـيبالت وحشيانه درون صحنه مي پرد و بن وليو را خونين و مالين وسط صحنه مي كشد.) تيبالت
كــــــــثافت.حروم زاده.جهود مادر سگ.تو مي ميري. تو يه لجني ولد زنا. ازت صابون درست مي كنم تا مردم دستاي گهي شون رو با تو بشورن.مي دوني چيه؟ خيلي مايلم روابط ســـــــوسكي خودمو با دختراي هم كيشت تعريف كنم.شما جهود ها همتون پدر ســــگيد.يادت مياد چه بلائي سر دختر متولي كنيسه كوچه كـــــاكتوس آوردم؟مي دوني من هميشه دوست دارم كه مسا ئل حيووني رو با وحشيت هر چه تمام تر انجام بدم. مثلاً اســــــپاگتي رو با دست بخورم و كاري ديگه رو با پنجول.قيافه اين دختر جهوداي كثافت موقع اعمال جــــهشي ديدنيه. دوست دارم كه كارم متفاوت با شه.مثل بقيه عــــــــــمل نكنم.همه تو اين شهر، دختراي پاك و مقدس رو تو يه همچين پاركي يقه ميكنن و بعد با ملاقه همشون مي زنن.ولي من دوست دارم دختراي خوشـــــگل و خانم رو،به خصوص دختر جــــــهودا رو،بندازم تو يه وان ودكا.بعد كه خوب اون زير نگهشون داشتم،مي يارمشون بيرون تا راجب يه ســوسك چاق حرف بزنن.بعد يه ماري جوانا آتيش بزنم و دودش رو بفرستم تو چشماش.بعد داد بزنم ” گــــــور پدر هر چي جهود بوگندوه“.يه بار با يكي از شما مونتاك هاي كــــثافت معامله اي كردم كه حتي خدا هم فراموش نمي كنه...دختر با نمكي بود كه تو هات داگ فروشي كار مي كرد.شـبا با مادرش كنار حوض پارك پائيني مي خوابيدن.همچين يه جورايي از دختره خوشـم اومد.تا اينكه يه شب يه مونتاك كثافت كه يه عمر چوب لاچرخ ما كرده تصميم گرفت كار مادره و دختره رو با هم بــسازه.جهود كثافت تو بايد بميري.اون مــــونتاك كثافت رو گيرش آورديم.اول رفتم براي مادر و دختر دو دست لباس مانكني رو عــــــــــقرب وار دزديدم.بعد آلاچيق متروكه پارك رو خوشگل كرديم.يه عالمه كــــــــنياك خريدم و دادم به خورد مادر و دختر.اون مونتاك كثافت هم بــــــــــــــستيم وسط آلاچيق.مادر و دختر توپ توپ شده بودن.دخــــــتره چه خوشگل شده بود...دوست دارم...دلم مي خواست چشم تو چــشمش تانگو مي رقصيدم.كاش من و اون اينجا نبوديم.تو يه شهري بوديم كه دريا داشت،خونه داشت،كسي بهت كاري نداشت...يه مـــــداد تراش برداشتم و مشغول تراشيدن انگشتهاي اون مونتاك كثافت شدم.هرهر مادر و دختر زدن زير خنده.بعد يه فكر جالب زد به ذهنم.اينكه يه ليوان كنياك رو خالي كنم تــــــــو چشماش.اينطوري زودتر ميگيره باور كن.آخر سرم بلا ئي به سرش آوردم كه تا يه ماه خون مي ريد.اينه سزاي يه مونتاك حروم لقمه كه به عشق آدم چشم طمع بدوزه عشقي كه باعث مي شه رفتن زير گـــــيوتين براي آدم يه جور علاقه بشه. عشقي كه آدم هر شب خوابشو مي بينه كه دوتائي نشستنو تا خرخره ماري جوانا مي كشن.عشقي كه باعث ميشه آدم صب تا شب روبروي هــــات داگ فروشي بشينه و اون رو تماشا كنه..يه شب عجيب هوسش رو كردم.وقتي رفتم پهلوش... خفه اش كرده بودن.خدا مي دونه كه ديگه چي كار نكرده بودن.جهود كثافت. لعنتي.شماها همتون حروم زاده ايد... (تيبالت خارج مي شود.) بن وليو
من يه جهود نيستم...(متوجه دكتر مي شود.)اوه دكتر.من دردها وامراض..(دكتر دستي به سر او مي كشد.)ولي مثل اينكه الان خوب خوب خوب شدم.. رمئو
سلام بن.. بن وليو
همينو كم داشتيم.. رمئو
برات اتفاقي افتاده؟. بن وليو
مهم نيست.. رمئو
تصادف كردي؟. بن وليو فكر كنم با مترو.. رمئو
ولي حالت خيلي خرابه.. بن وليو (با فرياد) معموليه.. رمئو
خيلي وقته ازت خبري ندارم.شنيده بودم دانشگاه مي ري.. بن وليو
تازگي ها گوشات شعر و ور مي شنوه.. رمئو
شعر و ور؟.. بن وليو
اگه پول داشتم دانشگاه كه سهل بود يه گرل فرند خوب براي خودم دست و پا مي كردم...از پدرت چه خبر؟. رمئو
سراغت رو مي گرفت.. بن وليو
اون سراغ همه رو مي گيره.بلاخره مشروب قيمت داره.هنوز مي خوره؟. رمئو
فكر كنم.. بن وليو
لابد هر شش ساعت يه بار.. رمئو
زياد ازش خبري ندارم.. بن وليو
حالا تو اين هيروويري تو اينجا چي كار مي كني؟.. رمئو
با ژوليت قرار دارم.. بن وليو
بلاخره اين عشق شما كي به فرجام ميرسه؟. رمئو
هر وقت كه اختلافات خانوادگي بر طرف بشه.. بن وليو
جنگ ما با كاپولتها توي خونمونه.از وقتي اين داستان نوشته شده قرن ها مي گذره.. رمئو
جداً سر چي با هم مي جنگن؟.. بن وليو
علتش بدرد مسائل عشقي تو نمي خوره.. رمئو
دوست دارم كه همه چيز رو بدونم.. بن وليو
چرا از من مي پرسي؟. رمئو
تو از همه بيشتر كتاب خوندي.. بن وليو
هيچ نظري ندارم.نمي خوام خودم رو قاطي كنم.همين الان يه كاپولت بلاي سرم آورد كه يادم رفته يه مونتاكم.اون منو به جــهود بودن متهم كرد.هر چند كه من اسپينوزاي خانواده مونتاك هستم. رمئو
تصميم خودم رو گرفتم. بن وليو
چه تصميمي؟!. رمئو
اينكه مخفيانه با ژوليت ازدواج كنم و با هم از اينجا بريم. بن وليو
كجا؟!. رمئو
جائيكه هيچ كس نباشه فقط من و اون. بن وليو
اون وقت چي كار كنيد؟. رمئو بشينيم و با عشق همديگر رو نگاه كنيم.. بن وليو
اينم فكريه!. رمئو
فقط به يك چيز فكر مي كنم،”ژوليت“. بن وليو
وضعش خرابه. رمئو
چيزي گفتي؟. بن وليو
گفتم وضع هوا خرابه.فكر كنم مي خواد بارون بياد. رمئو
بدجور كتك خوردي.. بن وليو
چيزاي ديگه اي هست كه آدم رو بدتر كــــتك مي زنه.مثل اينكه كسي به آدم بگه:از امروز راه من و تو جـــــــدائه.تو به زندگي خودت،منم به زندگي خودم. گذشته فراموش....شنيدن اين حرف از صد تا كتك خوردن بدتره..تو زياد سر به سر خودت مي ذاري پسر اين كار اصلا درست نيست. رمئو
منظورت چيه؟. بن وليو
منظورم اينه كه مي خواد بارون بياد،بايد يه فكري براي دوست دختر بكني. رمئو
اتفاقاً ژولي بارون رو دوست داره. بن وليو
مي دونم. رمئو
مي توني بفهمي كه من چي مي گم؟. بن وليو
خدا كنه،دقيقاً مثل جملة خدا كنه كسي نارو نخورده باشه.. (كلانتر وارد مي شود.) كلانتر
ولي من دخـــتري رو مي شناختم كه از يه پسر نارو خورد.مدتها دنبال اون نامرد بودم.يه روز كه پـــسره داشت از يه گذرگاه فرار مي كرد،اسلحه م رو كشيدم و بهش شــليك كردم اولين باري بود كه تيرم خطا مي رفت.هميشه دوست داشتم به اسم قــانون افراد عجيب و غريب رو تحت تعقيب قرار بدم.يادم مي ياد برگ جلب مـــــــــردي رو صادر كردم كه به خاطر يه شكست عشقي تصميم داشت خودكشي كنه.يكبار به علت افسردگي شديد مشروب زيادي خوردم.فرداي اون روز به معاونم دستور دادم كه به مدت بيست و چهار ساعت منو توي بازداشتگاه بندازه.شــــــغل خيلي بديه،بايد خودم رو بازنشسته كنم.توي شهري كه مردمش عادت كردن شبا توي خيابون و پارك بخوابن،مصيبته گشت زدن و همه چيز رو تــحت نظر داشتن...تو كه باز اينجائي؟!.الان سه شبه كه اين دور و بر گشت مي زنم و مي بينم كه همينجا ايستادي.يه خورده به خودت تنوع بده پسر.دو تا بليت تاتر دارم ميدم تو بري ببيني.يكي از نمايشنامه هاي شكسپيره.به درد تو مي خوره. عـــــــــشقيه.فكر كنم ماجراي دختر و پسريه كه همديگر رو دوست دارن،ولي خانوادهاشون با هم دعوا دارن.البته شايد دوست دختر خــــوشش نياد.چون آخر سر پسره زهر مي خوره و دختره با سينه مي پره روي خنجر.يه موقع دچار ياس فلسفي نشي.تو خوب آمادگيش رو داري.ولي به ديدنش مي ارزه.. رمئو
متشكرم كلانتر.. كلانتر
حتماً برو ببين.. رمئو
كجا هست؟. كلانتر
تـــوي اتوبان جنوبي كه رفتي تابلوي بزرگ يه رقاصه رو زدن به ديوار،روبروي تــابلو يه سالن تاتره كه نصفش سوخته...آتش سوزي تقصير من بود.مدتي دنبال يه پــسر بودم كه به جرم ابراز عشق به يه زن شوهر دار تحت تعقيب بود.پسره تو اون سالن مخفي شده بود.هر كاري كردم نتونستم بيرون بــكشمش.آخر مـجبور شدم اونجا را آتيش بزنم تا اون بياد بيرون و دستگيرش كنم...خــــــــب بن وليو خبري ازت نيست مثل اينكه ديگه به پول احتياجي نداري؟. بن وليو
چند وقته كه ذهنم درگيره.. كلانتر
تو با هوش ترين مونتاكا هستي.مي خوام كمكم كني.مثل اون موقع برام خبر بيار. بهم راه حل بده...كتك خوردي؟. بن وليو
كار تيبالته.. كلانتر
تيبالت؟!. بن وليو
افتاده به جون مونتاكا.. كلانتر
شما دو تا خانواده از اون اول با هم مشكل داشتيد.البته تيبالت ديوونه شده.شنيدم ديشب آتيش سيگارش رو ،روي جاي خيلي حــــــــساس دختر عموش،ژوليت خاموش كرده.. بن وليو
حواست جمع با شه كلانتر.. كلانتر
بگذريم.بدجوري افتاده به جون يهوديا.حق داره.بچه كه بوده تو يه انباري يه يهودي درس بدي رو بهش داده.. بن وليو
ما يهودي نيستيم.بايد توقيفش كني.. كلانتر
هر چي فكر مي كنم كه به چه علتي بايد توقيفش كنم،نمي دونم.. بن وليو
همينكه زده منو آش و لاش كرده بس نيست؟. كلانتر
مـــــــدرك محكمتري لازمه.برگرديم سرمسئله مهمتر.امكان داره از تو كمك بخوام.باز هم يه اتفاق عجيب كه من عاشقشم.سه روز قبل يه نامه مشكوك برام فرستاده شد كه توش نوشته شده امروز در اين ناحيه يه جـسد پيدا مي شه.از نظر مــــــــختصات جغرافيائي بايدتوي اين پارك باشه.دنبال اون جسدم.اين آخرين مــاموريتمه.مثل يه كارگاه فكر كردن،تحقيق و پرسش و جستجو خسته م كرده. فردا كه باز نشست شدم،ميرم لب ساحل دريا و يه دكه هـات داگ فروشي بزنم. علاقه شديدي پيدا كردم كه با زنهاي سن بالا رابطه برقرار كنم.زني كه به مرگ نزديك مي شه روابط رو بهتر درك مي كنه.البته اول بايد سر و كله اون جـــسد پيدا بشه.بدون اون جسد هيچ غلتي نمي تونم بكنم. بن وليو
فقط جسده كه آدميزاد رو نجات مي ده.. كلانتر مي بينمت بن.تو هم حتماً تاتر رو ببين. (كلانتر خارج مي شود.) رمئو
مرد خوبيه بن وليو
همه خوبن.. رمئو
حالا با اين دو تا بليط مي تونم ژوليت رو ببرم تاتر. بن وليو
كلانتر،عنصر مهم يه پليس رو نداره..”شك“.. رمئو
تو با اون همكاري مي كني؟. بن وليو
معماهاش رو من حل مي كردم.. رمئو
تو يه نابغةاي بن.. بن وليو
درست مثل بابات.. (مونتاك وارد مي شود.) رمئو
اوه پدر حالت خوبه؟. مونتاك
شما؟!. رمئو
منم پسرت. مونتاك
آها.نديدمت.چشام خوب نمي بينه.. رمئو
باز شما الكل مصرف كرديد؟. مونتاك
به تو چه؟. رمئو
اين كار شما درست نيست.. مونتاك(دستي به كمر رمئو مي كشد) اين كار شمام درست نيست.. رمئو
شما بايد مواظب سلامتي تون باشيد.. مونتاك
سلامتي م رو از دست دادم.. بن وليو
همه چيزت رو از دست دادي ،عموي عزيز.. مونتاك
اوه بــــن...بن وليو..خودتي؟آره خودشه.خيلي وقته نديدمت.خيلي دوست دارم. يكي از بهترين مونتاكهاست.بهت افتخار مي كنم. بن وليو
ولي من به هيچ مونتاكي افتخار نمي كنم. مونتاك
تو حالت خوبه؟. بن وليو
خـوبم..ولي وقتي تو رو ميبينم ياد بابا و ننه ام ميافتم حالت تهوع بهم دست ميده. ميخوام روت استفراغ كنم. رمئو
فكر ميكنم به مشروب احتياج داري،نه؟. بن وليو ميل به هيچ خودگول زني ندارم
مونتاك(با تندي) پس تو مي خواي به عموي پيرت توهين كني؟. بن وليو
حتي به پدر و مادرم م تـــوهين مي كنم.زن و شوهري كه تو اصطبل زندگي مي كنن بايد شعور اين رو داشته با شن كه نبايد بچه اي رو تو اين جاي بوگندو بدنيا بيارن.زن خودت رمئو رو سر چهار راه پاييني كه دختر خـرابا وايمي ستادن بدنيا آورد.اگه بخواي دهنتو وا كني ســــــيگارم رو روي زبونت خاموش مي كنم تا نتوني هيچ دليل فـــــلسفي ئي براي اثبات وجود خودت بياري.تو و پدرم اصرار كردين كه من درس بخونم و با ســـــواد بشم.وقتي كه كتاب خوندم يه چيز رو فهميدم اينكه همه ما مثل ميمونهائي مي مونيم كه سعي دارن خوب آواز بخونن. اين هــمه درس خوندم و آخرش چي شدم؟يه ولگرد آشغال كه حلال معادلات چند مــجهولي آقايون كارآگاهه.يه مرد درست و حسابي كه عمري رو مثل شير ورزش كرده،خـسته و كوفته از باشگاه بر مي گرده خونه مي بينه زنش داره با يه پسر سيزده ساله نـــي ناي ني ناي مي كنه.اونجاست كه مشروباي شاش شتري تو مثل جام زهر ســـــــقراط به درد آدم مي خوره.يه مرد محترم يه شبه ميشه جاني بــلفطره و دستگير مي شه.چون يه آدم حروم لقمه اي مثل من دودوتا چهارتا مي كنه و مي فهمه كه اون مــــجرمه...وقتي كلانتر منو برد اونجا گردن زن شكسته بود.بطوري كه يكي از استخووناش از شـــاهرگش زده بود بيرون و زبونش مثل مــــرغ سر بريده افتاده بود كنار لبش.تمام استخوناي بدنش خورد شده بود. مثل اينكه يه تـــــــانك از روش رد شده باشه.چشمام افتاد به چشماش. شهوت از تو چشماي از حـــدقه در اومدش داد مي زد: ”جون“...انگار مي خواست بگه ” چه لـــــــــذتي داره كه روي زمين دراز شم و يه تانك از روم رد بشه“.از عصبانيت سـيگارم رو توي كاسة چشمش خاموش كردم.يه دفعه بوي سوختن غذا اومد. با كلانتر رفتيم تو آشـــــــپزخونه.كلانتر در فر رو باز كرد.چه منظره اي!به پسرك ســــــــيزده ساله كلي فلفل و نمك و ادويه و سس زده بود و زنده زنده انداخته بودش تو فــر تا حسابي بپزه.با كلانتر يه تيكه از رون پاش رو بريديم و خورديم. خيلي گرسنه مون بود. بدن يه فاسق جداً كه چقدر خوشمزست!. مونتاك
به جاي اينكه درس مي خوندي بايد به فكر بالا زدن دامن دخترها بودي.اونوقت ديگه به اين مــــسائل فكر نمي كردي و اين حرفها رو نمي زدي.(به رمئو)چقدر پول داري؟ رمئو
خيلي كمه. مونتاك
بده من همينم غنيمته...مشروب مي خوام.. رمئو
مگه نخورديد؟ مونتاك
شش ساعت گذشته. رمئو
پدر فرانس اينجا بود. مونتاك
پدر ازگل؟. رمئو
گفت براي شما يه هديه داره.. مونتاك
از اون اولش هم به من بـــــــاج مي داد.تو بچگي خيلي سر به سرش مي ذاشتم. هميشه تو سري خور بود.جلوي دخترا انـــــــــگولكش ميكردم.يادم مياد دوران دبيرستان بود كه عاشق يه دختره شده بود.چقدر به من اصــــــرار كرد كه برم با دختره راجب اون صحبت كنم.يه دفعه تو اين وسط زد و دختره از ما خـــوشش اومـــــد.اون موقها من خيلي خوشتيپ بودم.منم نتونستم نظر دختره رو رد كنم. فرانس احمق هم جرائت نكرد جـيك بزنه.آخر هم رفت مثل ديوونه ها كشيش شد...جداً كه عشق چيز مزخرفيه.. رمئو
اين حرف رو نزنيد.. مونتاك
چرا؟ بن وليو
به خاطر اينكه پسر عزيزت عاشق شده.. مونتاك
چي؟. رمئو
من قصد ازدواج دارم.. مونتاك
با كي؟. رمئو(با تاني) ژوليت كاپولت.. مونتاك(مي خندد) نه..خوبه. رمئو
شما ناراحت نشديد؟.. مونتاك
براي چي ناراحت بشم؟. رمئو
به خاطر اينكه خانواده ما با خانواده اونا در اختلافند.. مونتاك
بشاش توش بره.. رمئو
اصلا ما سر چي با اونا جنگ داريم؟. مونتاك
سر تخم مرغ.. رمئو
منظورتون رو نمي فهمم. مونتاك
جـــــنگ ما با اونا از قرن ها پيش شروع شده.هيچكي دقيق نمي دونه چه اتفاقي افــــــتاده.هر كي يه چيزي مي گه.بعضي ها اعتقاد كه خيلي وقت پيشا يه پسر و دختر از اين دو خانواده عــــــاشق هم مي شن.بطوري كه آخر سر پسره زهر مي خوره و دختره با سينه مي پره رو يه خـنجر.سر اين جريان شعرور هم دو خانواده مي افتن به جون هم.يكي نبود به اون پسر و دختر بگه بـــيكاريد؟يه بار مي رفتيد تو رختخواب مجبور بودن شما رو با هم عقد كنن.. بن وليو
اين مـسئله هيچ سنديتي نداره.بيشتر فكر مي كردم سر پول ،زمين،يا برتري نژادي با هم دعوا داشتند.بهد اين موضوع به ذهنم زد كه جنگ ما يه نبرد سياسي ئه. اما وقتي خـيلي تحقيق كردم فهميدم كه هيچ علتي براي نبرد وجود نداره.تاره وقتي خود اين دو قـبيله منهدم شده به اين مسئله پي بردن سردتر هم شدن.احساس مي كنم از وقتي كه نفرت ما كمتر شده،حالت افسردگي به همه ما دست داده.. مونتاك
خب،حالا با اين مادمازل كجا آشنا شدي؟. رمئو
روز كارناوال.. بن وليو
يادمه ماسك يه شواليه خوشتيپ رو زده بودي.. رمئو
و اون ماسك مارياي قديس رو.. بن وليو
اولين باري بود كه مي ديدم ميرقصي با اون قيافه.. رمئو
درست همين نقطه بود كه ديدمش.. بن وليو
نقطة طلايي!. مونتاك
از اين احــــــــساسات مسخره دست بردار.البته ميدونم كه به پدرت نبردي و بي عرضه اي.ولي دِ قال قضيه رو بكن بره. بن وليو
آفرين پيرمرد.بهش ياد بده.درسهاي قشنگت رو به پسرت آموزش بده.ولي بدون كــــه پسرت شاگرد تنبلي ئه و نمرات بدي مياره...با اينكه پير شدي،هنوز همون مــــونتاكي.شش شب پيش كه توي انبارداشتي با اون دختر سيزده ساله لاس مي زدي با خودم گفتم... (مركوسيو وارد ميشود.) مركوسيو
اون اژدهاي بي زهره.خـــــطري نداره.اين رو باور كن.مطمئنم كه استاد مونتاك براي شاگرد خودش مـــركوسيو جايزه اي تدارك ديده و اونم چيزي نيست جز پول يه هات داگ.جون مــونتاك نعشةنعشه م.آدم وقتي كوك مي زنه دلش مي خواد فقط بخوره.ميدونم،تو حتي پول يه ليوان مـــشروب خودتم نداري عوضي شــــــــكم گنده.هميشه پيش خودم مي گم”چه جوري ميشه يه درس درست و حـسابي به اين چراغ الكلي پير داد؟“نترس پيرمرد من همون بچه دماغويي هستم كـــه بهش ياد مي دادي چطوري با يه دختر ارتباط برقرار كنه.حالا استاد عزيزم ميل دارم يكي از تجربه هاي عملي م رو برات تعريف كنم تا نمره م رو بدي. يه مدتي بود كه تو پارك شرقي مي خوابيدم.يه مرده بالاي پارك يه اتاق كوچولو با چـــــوب درست كرده بود و شب كه مي شد با زنش اونجا مي خوابيد.يه روز صـبح كه از خواب بيدار شدم و رفتم لب حوض كه دست و صورتم رو بشورم، ديدم زنش داره مسواك مي زنه.طرز نشستن اون زن روي لــبه حوض يه جوريم كـــرد.يه دفعه احساس كردم يه گراز داره رونم رو گاز مي گيره.اون لحظه دلم مي خواست يه هندونه رو بـــــكوبم رو زمين تا بتركه.بعد شروع كنم به خوردن خودش و تـــخمه هاش.پليس بدجور گذاشت دنبالم.شوهرش يه شكايت كلفت ازم كرده بود.رفتم تو يه كليسا قايم شدم.همين پدر فرانس دلقك منو راه داد. تو مـــــدتي كه اونجا بودم با يه راهبة خوشگل مو بلوند آشنا شدم.خيلي مخ ش رو زدم.اون سـعي مي كرد فرار كنه.تا اينكه بلاخره يه نقطه ضعف ازش پيدا كردم. اون يواشكي مشروب مي خورد.يه روز خيلي شيك مچش رو گرفتم.گفتم هيچ جور راه نــــــــداره.يا راضيم مي كني يا كه سه ت مي كنم.مجبور شد اون كار كـثافت رو انجام بده اونم توي صحن كليسا.يه دفعه وسط كار چشمش از حدقه اومد بيرون و با دست به مجسمه مسيح اشاره كرد و داد زد:”ولي من اونو دوست دارم“...خـــب استاد حالا نمره من چنده؟بيست رو بهم مي دي؟مي دوني به چي پي بردم؟اينكه ما مـــــردا چه موجودات پست و كثيفي هستيم.هميشه چشممون توي لـــــــنگ زنها مي چرخه.دائم سرمون داره مي گرده كه بگه اين دختر اون دخــــتر،اين زن اون زن،همشون مال من هستن.مي دوني چيه مونتاك خوشگلم امروز زدم در گوش يه دخـتر،براي اينكه شديداً احساس حقارت مي كردم. اون دختر بچة خوبي بود.ايستاده بود سر چهارراه تا مــــشتري بياد سراغش.مي گفت الان مدتهاست كه مادرم حتي يه سوپ هم نخورده...حالم خيلي گرفته ست فكر كنم افـــكار پوچ و سياه بن وليو روم اثر كرده.دلم مي خواد همه رو جر بدم.سه روز پيش دو تــا آدم گردن كلفت رو ديدم كه سعي داشتن با شش تا زن شاسي بلند رفيق شن.يهو شروع كردم به سوختن.چقدر دلم مي خواست يه كـــــــتك مـــفصل به اون دوتا مي زدم.اون ورتر رو ديد زدم،يه ماشين قديمي پارك بود. سه تا جوون پشتش نشسته بودن كه از قيافه شون عـــــقده مي باريد.رفتم جلو و بــهشون گفتم:”موافقيد دو تا گردن بشكونيم؟“...يه خورده كه دقت كردم ديدم يكيشون داره هـــق هق گريه مي كنه.اون موقع تو فكرم جرقه زد كه يه آدم چرا بايد اســپاگتي رو با دست بخوره؟. مونتاك
خـــــيلي خستم.بهتره اين گوشه بخوابم.اميدوارم فرانس.زودتر اون هديه ش رو برسونه..(ميخوابد) مركوسيو
جرائت نكرد با من بحث كنه.شهامتش رو از دست داده. بن وليو
از اون اولش هم شهامت نداشت. مركوسيو با اون كارهايي كه با زنها مي كرد بايد بهش مدال شجاعت بدن.يه خورده از پدرت ياد بگير.هنوز منتظر ژوليتي؟. رمئو
بلاخره مياد.. مركوسيو
بهش تلفن زدي؟. رمئو
كسي گوشي رو بر نميداشت. مركوسيو
مگه خونش همون اتاق شش متري بغل توالت نيست؟. رمئو
همونه. مركوسيو
شايدم تلفن رو كشيده شايد نمي خواد كسي مزاحم لذتهاي خصوصي اون بشه.. رمئو
منظورتو نمي فهمم.. مركوسيو
منظور اينه كه تو مثل احمقا نشستي اينجا و به اون فكر مي كني اما از كجا معلوم كه اون داره با يكي ديگه سر مي كنه.توي گــوساله با ياد اون خودت رو خراب مي كني اونوقت اون كيفشو با يه گردن كــلفت ديگه مي كنه.تو بدبختي.يه بي عرضه.يه خودارضا لعنتي... بن وليو
بسه ديگه مركو.بهتره آروم باشي.تو زيادي مواد مصرف كردي. مركوسيو
من حسابي كوك زدم.با شش تا دختر و پسر زخم و زيلي توي برج كنترل پليس تا خـــرخره كشيديم.مي خواستمهمه چيز رو فراموش كنم،ولي بدتر شم.آي من دختري رو مي شناختم كه يه پسر بهش نارو زد.دخــــتر بيچاره.چقدر شخصيت داشت.چقدر با خانواده بود.دوســتش داشتم ولي اصلاً در حد اون نبودم.يه چيز ديگه اي بود.خـــــجالت مي كشيدم نگاش كنم.يه عوضي باهاش رابطه داشت. چطوري مــخ اش رو زده بود خدا مي دونه؟چقدر اون نـامرد رو دوست داشت. چه ناروئي خورد.پــسره مثل يه اسب آبي ،بهش تــجاوز كرد...تو چقدر قشنگ بودي دختر!چقدر صورتت زيبا بود!چقدر چشمات مهربون بود...از بالاي بـــرج خودشو پرتاب كرد پايين.مغزش جلو چشماي من تركيد.(به دكتر اشاره ميكند.) اين اتفاق چه جوري افتاد... (كلانتر وارد مي شود.) كلانتر واقعاً مـــسخره ست.كسي مثل مونتاك عمري همه رو دست بسر كنه و آخر سر خودش دست بسر بشه.حالا در بدر توي خيابون دنبال يه انگشتونه زهــــــــر مي گرده.واقعاً كه الكل زهره.من به عنوان يه پليس متعهد مي تونم اين ادعا رو بكنم كه هفتاد درصد جرايم از الكل خوري شروع شده.جريان از چه قراره مركوسيو. توي تمام شهر شايعه شده كه تيبالت مي خواد شكمت رو پاره كنه.تو تنها كسي هستي كه با دو خانواده رفت و آمد داري.تازه تيبالت به تو خيلي احترام مي ذاره و مسئله اينجاست كه تيبالت هيچ حرفي به كسي نزده و خيلي ها ادعا ميكنن كه اين حرف رو از دهن تو شنيدن. مركوسيو
اون مي خواد منو بكشه.قسم خورده قبل از اينكه خورشيد طلوع كنه من زنده نباشم.در بدر دنبال مي گرده.. كلانتر
واسه چي؟ مركوسيو
بگذريم كلانتر. كلانتر
دليلش رو بگو. مركوسيو
بي خيال شو كلانتر.اين يه مسئلة خصوصي بين خودمون دو نفره. كلانتر
تيبالت اين دور و برا مي چرخه.بهتره فرار كني.دلم نمي خواد خوني ريخته بشه. مركوسيو
ميرم كلانتر.ولي دنبال تيبالت.بايد باهاش صبت كنم .از اين دربدري خسته شدم. كلانتر
اين آرزوي منه.هميشه دوست داشتم كه در اين شهر صلح برقرار بشه. مركوسيو
مطمئن باش كه اونو پيداش مي كنم و باهاش حرف مي زنم. (مركوسيو خارج مي شود.) كلانتر
بــــن،بايد بمن كمك كني تا اون جسد جادوئي رو پيدا كنم.صبح نزديكه.توي اون نامه مشكوك نوشته شده كه اون همين حواليه.تو هم بگرد.رمز موفقيت من تـــوي اون جسده و شايد سند آزادي تو.اين آخرين خواستة منه.بخاطر دوسـتي چندين سالمون بن.قول مي دم كمكت كنم تا وارد دانــــشگاه بشي تا بتوني زن بگيري.اين حق يه انسان عقديه.تو زجر مي كشي چون تا حالا آغـــوش زني رو لمس نكردي...كمكم كن.. بن وليو
براي آخرين بار باشه كلانتر. (بن وليو خارج مي شود.) كلانتر
رمئوي عزيز.تو هنوز اينجائي فكر كردم رفتي تاتر.پدرت خوابيده.اون مدتهاست كــــه به خواب رفته.تنها كسي كه تو عمرش عاشق نشد اون بود.اونوقت پسرش به اين روز افتاده.برات متاسفم رمئو...مردهائي كه تو عمرشون تا حالا به يه دختر حتي سلام هم نكردن وقتي يه هرزه اونا رو در آغوش خودش مي كشه.فكر مي كنن كه اون همون زن ايده آلشونه.نظر شما در مورد اين تئوري روانشناسي چيه دكـــــتر؟..دكتر عزيز الان سالهاست كه ميل عجيبي به خودكشي پيدا كردم.در طول روز بارها ميشه كه اســـــلحه ام رو روي سرم مي ذارم.ولي جرائت شليك كردن رو ندارم.يقين دارم كه نـــــفرين شدم.سالها پيش با يه دختر رابطه داشتم. شـــــديداً دوستم داشت.بهش علاقمند بودم ولي مرتباً بهش خيانت مي كردم.با زنهاي زيادي رابــطه هاي نامشروع برقرار مي كردم.عاشقم بود و فكر ميكرد كه به اون فكر مي كنم.به ياد من لب دريا قدم ميزد و بيادش با زنهاي ديگه قهوه مي خوردم.يه كه مشروب زيادي خورده بودم،توي ديــــــسكو با يه دختر زشت كه دماغ بزرگي داشت و روي اون يه خال درشت سبز شده بود،آشنا شدم.صورتش پر كك بود.بــــــدنش بوي گند مي داد.ولي اين شيطان كثافت به اون هم رحم نــــــكرد.دختربيچاره وارد خونه م شد.برام هديه خريده بود.آخه اون روز لعنتي تــــــولدم بود.با چه صحنه اي روبرو شد.من و اون هيولا مشغول ماليدن لجنهاي جـــوب خيابون به بدن هم بوديم.ديگه نديدمش خيلي دنبالش گشتم ولي ديگه پيداش نكردم.نــــفرينم كرد و من شدم يك پليس.اين آخرين ماموريتمه.بعد از پيدا كردن جـــــسد مي رم.مي رم جايي كه عطر بدن اون پيچيده باش.مي رم به جايي كه عكس اون توي آسمونش حك شده باشه.البته همه اينها به اون جــسد بستگي داره.اون جسد جادوئي.. (كلانتر خارج مي شود.پدر فرانس وارد مي شود.) رمئو
پدر شما تشريف آورديد؟بلاخره عقدمون مي كنيد؟حال شما خوبه؟مثل اينكه زياد از حد مشروب خورديد؟اين مشروب گرون قيمتيه.چطوري تهيه كرديد؟. پدر
دزديدمش.. رمئو
دزديديد؟! پدر
حـــــواسش نبود.شروع كردم و چند آيه از انجيل رو براش خوندم.تا اينكه اون بارمن كـــــچل عصبي شد و فرياد زد:”كشيش ديوونه گمشو“..از رو نرفتم.اون احمق براي اينكه چند نفر رو صدا بزنه تا منو بندازن بيرون،رفت توي يه پـــستو. از فــرصت استفاده كردم و اين رو از رو ميز قاپ زدم و فرار كردم.خيلي عطش داشـتم...حالت تهوع بمن دست داده.. رمئو
اين كار از شما بعيده پدر.شما مرد با خدائي هستيد.. پدر
خدا؟رمئو هيچ خدائي وجود نداره.. رمئو
چي؟. پدر
هيچ خدائي نيست.. رمئو
شما داريد اين حرف رو ميزنيد پدر؟! پدر
آره.من يه عمره كه دارم به شما دروغ رمئو. رمئو
خواهش ميكنم پدر.بگيد كه خدا وجود داره.. پدر
مي خواي باز بهت دروغ بگم؟. رمئو
ولي پدر اگه خدا وجود نداشته باشه،من بايد چي كار بكنم.از كي بايد خواهش كنم تا كمك كنه من به ژوليت برسم.خدا وجود داره پدر. پدر
اون وجود نداره.قطعاً وجود نداره.اينو ثابت ميكنم. رمئو
خدا هست.. پدر
نيست.. رمئو
خواهش مي كنم.خدا حتماً وجود داره...اون بايد وجود داشته باشه.بايد باشه.. پدر
پدرت رو بيداركن.. رمئو
خدا وجود داره.حتماً هست. پدر
بيدارش كن براش يه هديه دارم. رمئو
خدا بايد وجود داشته باشه. پدر
گفتم بيدارش كن.زود باش. رمئو
بيدار شيد...بيدار شيد.. مونتاك
ها؟...چي شده؟. رمئو
خدا وجود داره. مونتاك
بيدارم كردي اينو بهم بگي؟. پدر
من ازش خواستم كه بيدارت كنه. مونتاك
صداي فرانس ئه؟! پدر
دوست من.اطلاع دارم كه تو به الكل نياز داري.خوب هم مي دونم كه پولش رو نداري.براي همين هم اين شيشه كوچك كنياك رو برات يادگاري آوردم.. مونتاك
مــــچكرم فرانس.تو از اون اول هم به فكرم بودي.دوست عزيزم معلومه خودتم توپ تـوپي.بهتره تا كسي نيومده برم يه گوشه و دخلشو بيارم...فرانس..بايد ازت مـعذرت بخوام.خيلي اذيتت كردم.تو مرد با خدائي هستي و حتماً منو مي بخشي. چه نيمه شب زيبائي!هيچ شبي رو به اين خوشگلي نديده بودم.با اجازه.. (مونتاك خارج مي شود.) پدر(با فرياد) خدايا منو ببخش.. رمئو
پدر،بلاخره اعتراف كرديد،كه اون وجود داره.. پدر
بعضي اوقات اين احساس بهم دست مي ده كه تمام بدبختي ها تقصير اونه.براي اينكه بهش ضربه بزنم همه جا فرياد مي زنم كه اون وجود نداره.چه كار پوچي! به طرز مسخرةاي كشيش شدم.گفتم بايد به خدا ِانقدر نزديك بشم تا صداي منو بشنوه كه بتونم ازش بپرسم :”چرا دنيا اِنقدر...؟“.. رمئو
دنيا اِنقدر چي؟ پدر
حالت تهوع دارم. رمئو
زيادي مصرف كرديد؟. پدر
رمئو دست بردار. رمئو
از چي؟. پدر
از عشق و اين حرفا. رمئو
پدر براي شما اتفاقي افتاده؟. پدر
من از جرياني صحبت مي كنم كه سالهاست نابود شده.يه پسر مي تونه ســـــه يا چهار سال با دخـــتري رابطه داشته باشه و عاشق بشه.اما،در يك روز كه اتفاقات عـــجيب و غريبي افتاده،دختر خيلي رك و راحت به پسر ميگه:”تموم“...”از اين لــحظه راه ما از هم جدا مي شه.من به سمت ديگه و تو به سمت ديگه اي ميري. همه چيز رو فـــــراموش كن.ديگه بهم فكر نكن.ايام گذشته فراموش.خاطرات، رقــصها،صحبتها و ما به همين سادگي از هم جدا مي شيم.مثل شكستن يه تخم ـ مــــــــرغ روي سر آدمي كه داره فكر مي كنه.“...اون لحظه پسرك بدبخت چه واكنشي مي تونه نــــشون بده؟چي مي تونه بگه؟تمام وجودش شروع به سوختن مي كنه.به ياد خـــــاطرات شيرين گذشته مي افته.جلوي چشمش دختره داره با بـــــي اعتنايي دور مي شه.اگه گريه بكنه مردونگيش مي ره زير سوال.مي خواد منفجر بشه.براي همين داد ميزنه كه”خدا وجود نداره“...يه جمله ست كه زنها رو گـــرگ مي كنه رمئو.فقط يه جمله ست كه باعث مي شه اونا تو رو از بين ببرن. اونم اينه:”دوســـــــتت دارم“...اين جمله اونا رو به طرز وحشتناكي بي رحم مي كنه.اگه اينو به يه دختر بگي كلكت كنده ست... (تيبالت درون صحنه مي پرد) تيبالت
اون دختره عـــوضي رو كلكش رو مي كنم.اوه پدر.من بايد به شما اعتراف كنم كه ديشب رفتار ناشايستي با دختر عموم انجام دادم و براي اينكه اين ناراحتي رو فراموش كنه تا الان حسابي راضي نگه ش داشتم.به خاطر اين اعتراف خـــداوند گناهان مرا مي بخشايد پدر؟مي تونم ازت يه سوالي بكنم اسقف اعظم؟حضرت مــــــــسيح براي نجات جهود جماعت اومد درسته؟پس واسه چي خود جهودا خــواستن تا حضرت رو به صليب بكشن؟مگه حضرت به اونا كمك نمي كرد؟ چرا حضرت شـــــاكي نشد؟چرا از بالاي صليب در نياورد تا بشاشه تو حلق اين خـــلق؟تا كي بايد دوست داشت؟تا كي بايد عشق ورزيد،معلم عشق؟دلم برات مي سوزه پدر،چون حتي دلش رو نداري تا يه سوسك رو بكشي...(متوجه رمئو مي شود.)اوو يه جهود.يه كثافت.يه جهود عاشق كه مخ ش كليد كرده.يه جهود كه داستان عشقش تعريف كردن داره.يه جهود كه جون ميده بره تو كوره آدم ـ سوزي.يه جهود از فرقه مونتاكا.يه جهود كه عاشق يه كــــــاپولت گوشتي شده. جــــــهود بيچاره عاشقه.پس زيادم بدش نمياد كه قربوني عشقش بشه.من كه يه كــاپولت هستم حاضرم سر اين مونتاك رو براي دختر عموي عزيزم،قرباني كنم تا شـايد اون خوشگله يه بار ديگه منو به گناه دعوت كنه.مونتاك كثافت.بايد از بين بري.خونت رو با ودكا قاطي ميكنم مي دم اين پدر روحاني احــــمق كوفت كنه تا مست عــــــــربي برقصه.تو مجبوري مثل يه سوسك چاق زير پاي يه فيل گوشتي له بشي.تو محكوم به مرگي.به خاطر گناه خودكفايي كه خودم پنج دفعه ش رو از زير بــوته خاردار پارك ديدم محكوم به مرگي.به هيچ وجه نبايد زنده بموني.با اين چاقوي تيز سرت مثل يه گوسفند بريده ميشه... (مركوسيو وارد مي شود.) مركوسيو
پدر تو اينجايي؟بايد بگم تو حرف نداري.خوب مي دوني كه خيلي كثافتم.اين چشمها رو از كاسه در بيار پدر،خيلي از زنها رو ديد زده.. تيبالت
مركوسيو؟! مركوسيو
تيبالت؟! تيبالت
اين چه وضعيه؟ مركوسيو
مي دونستم چاقو دستته. تيبالت
منظورت از اين كارا چيه؟. مركوسيو
علاقه به زنده موندن. تيبالت
همه جا پر كردي كه مي خوام بكشمت. مركوسيو
چاقوئي كه دستته اينو ثابت مي كنه. تيبالت
ولي تو رو دوست دارم مركوسيو.. مركوسيو
الان سه شبه كه دنبال منن.اينا همه تقصير توئه پدر.چون بهم گفتي انجيل بخونم. تيبالت
من به هيچ وجه نمي خوام با تو درگير بشم..دليلت چيه؟. مركوسيو
چون من با مونتاكا رفيقم. تيبالت
ولي تو هيچ وقت تو دعواهاي ما دخالت نكردي. مركوسيو
بهرحال تو منو مي كشي؟ تيبالت
چرا؟. مركوسيو
چون دستم پيش تو رو شده. تيبالت
نمي فهمم. مركوسيو
هيچ وقت نفهميدي تيبالت.ولي خــــــــوب فهميدي كي دختري رو كه دوست داشتي خفه كرد. تيبالت
كي؟ مركوسيو
من خفه اش كردم. تيبالت
مزخرفه. مركوسيو
يه بار بهم يه هات داگ فروخت كه روش سس سير نريخته بود. تيبالت
اين حرفا چرنده.خودت خوب ميدوني كه من نمي كشمت.تو عين خودمي. (مركوسيو،تيبالت را با پشت پا نقش زمين مي كند.چاقو به صورت عمودي در دست تيبالت مي ماند.) مركوسيو
بيچاره پسري كه عاشق بشه و فرار نكنه. (با شكم،به شيوه خودكشي آژاكس،روي چاقوي تيبالت مي افتد.) مركوسيو
دوستت دارمتيبالت(مكث)ولي من دخــــــتري رو مي شناختم كه يه پسر زد در گوشش....(جان مي دهد) پدر
تو قطعاً در درگاه خدا بخشيده مي شي مركوسيو.چون حداقل سه شب با خودت صادق بودي. تيبالت(به رمئو) بلند شو جــــــــهود كثافت.منو بكش.بي غيرت منو بكش.من بهترين رفيقت رو كشتم.بايد منو از بين ببري.منو بكش حـــــروم لقمه.لياقتت اينه كه عاشق ژوليت هرزه بشي.تو يه شب بيشتر اونم به مدت بيست ثانيه توي تاريكي با اون برخورد نداشتي.منو بكش.شــكمم رو جر بده.آدمي كه يه عمر به لنگ و پاچه زنها فكر كرده بايد تيكه تيكه بشه. (كلانتر وارد مي شود) كلانتر
اِ.. جسد ..لطفاً توضيح بديد. تيبالت
من اونو كشتم كلانتر. كلانتر
پس راست بوده كه به خونش تشنه بودي؟. تيبالت
همونطور كه ميدونيد اون يه جهود كثافت بود.تازه رمئو هم نزديك بود به قتل برسه.اون به دخترعموي من ژوليت نظر داشته. كلانتر
مــــــــتأسفم تيبالت.ايندفعه ديگه بايد دستگيرت كنم.فكر مي كنم توي زندون خـوابيدن بهتر از زير پل خوابيدن باشه.البته بهت گفته باشم كه من از صبح دنبال اين جـــــسد بودم.اين آخرين ماموريت من بود.اين جسد باعث آزادي من شد. برنامه اي مي چينم كه تو زندان بهت خــــــــــــوش بگذره.خودم برات هر ماه ماري جوانا مي فرستم. (بن وليو در حالي كه جسد مونتاك را مي كشد ، وارد صحنه مي شود.) بن وليو
بيا كلانتر.اينم جسدي كه دنبالش مي گشتي.پشت بوته ها پيداش كردم.برات متأسفم رمئو.پدرت مرد خوبي نبود...مركوي بيچاره آخرسر موادمخدري كه تيبالت مصرف مي كنه كار دستت داد. (دكتر بالاي سر مونتاك مي رود.) دكتر
سيانور.. (دكتر به گوشه اي مي رود و با راديوي جيبيش مشغول مي شود.) كلانتر
يعني اون خودكشي كرده؟. پدر
كـــار من بود.رمئو توي شيشه مشروبي كه به پدرت دادم،سيانور ريختم.نامه اي هم كه بدست شما رسيد،من فرستادم كلانتر...اوه مونتاك عزيز چقدر راحــت و آســــــوده خوابيدي!خوشحالم از اينكه نعشت رو مي بينم.تو با زنها و دخترهاي زيادي رابطه داشتي و اين مـــــسئله خيلي منو عذاب مي داد.دوست عزيز.اگه يه ذره از فـــــــنون خودت رو بهم ياد مي دادي،هيچ وقت به اين وضع دچار نمي شدي.وقتي فــكر اين رو مي كنم كه تو با چقدر از دخترها چه كارا كه نكردي مي خوام ســــــكته كنم بميرم.يادت مياد دختري رو كه دوست داشتم ازش چه عكسهاي مستهجني گرفتي و چسوندي به در و ديوار خيابون.وقتي كه سيانور رو خوردي،تـــصور اينكه بعد اون چه زجري كشيدي تا مردي،اين احساس رو بهم مي ده كه تمام گــناهام بخشيده شده.قبل از اينكه بميري ازم معذرت خواستي و من واقعاً عذرت رو مي پذيرم.من تسليم شما هستم كلانتر. كلانتر
بـــــن،كمك كن جسد ها رو ببريم.از امشب ديگه پليس نيستم.آزاد شدم بن.هر چند كه بيشتر مايل بودم كه جسد مـــــــــــركوسيو نجاتم بده تا جسد مونتاك. مركوسيو يه عاشق اصيل بود.حالا كه مونتاك شكم گنده باعث نجات من شده ما از فردا كنار ساحل دريا مشغول شكار زنهاي مطلقه هستيم.بريم....... (كـلانتر،تيبالت و پدر فرانس را مي برد و بن وليو اجساد مركوسيو و مونتاك را. رمــئو مي ماند و دكتر.رمئو در شوك است.دكتر با راديو ور مي رود.موج هاي مــختلف را امتحان مي كند.روي موج خاصي نگه مي دارد.به نظر مي رسد،يك نمايش راديوئي اجرا مي شود.) صداي بازيگر مرد جوان
ژولـــــــيت عزيز.هنوز زيبايي.قبول دارم كه مرگ براي ابراز عشق تو را در كام گرفته و در ين تاريكي خـــــــــوفناك اسيرت كرده ست.چه وحشتي.ميخواهم كنارت باشم.آرامــگاه ابدي من اينجاست.دگربار در آغوش ميفشارمت. برلبانت بـــــوسه مي زنم...اي داروي تلخ بيا.اي ناخداي نا اميدي كشتي طوفان زده را به آب اقــــــــيانوس عشق انداز.اي زهر بدطعم.براستي قوي ست.به اين ترتيب من ميميرم.بوسه اي ديگر..
صداي بازيگر زن جوان
اين جـــــــسد بي جان رمئو ي عزيز من مي باشد..چه در دست دارد؟شيشه زهر است.اين باعث مــــردن او شده است.تمامي آن را نوشيده .كاش قطره اي برايم باقي ميگذاشت.آه،خنجرش.درود بر تو خنجر.فرو برو تا بميرم..
صداي گوينده راديو
شــــــنوندگان عزيز قطعه اي از نمايش ”رمئو و ژوليت“ شاهكار جاودان ”ويليام شـــــــكسپير“ رو كه هم اكنون روي صــــحنه ست براي شما پخش كرديم.در اين نمايش عشق..
(دكــتر راديو را محكم روي زمين مي كوبد.رمئو با صداي خورد شدن راديو از شوك در ميآيد.)
رمئو
مــــــــن هيچ مشكلي ندارم آقاي دكتر.ميتونم تا دسته ويسكي بخورم و حسابي برقصم.اما شما اگه دلتون خواست مي تونيد بهم آمــــپول بزنيد.هوا داره كمكم روشن مي شه.اين شب قشنگ هم تموم شد.حالا مي تونم،آواز بخونم.كــفتر پر مي زنه و بلبل چهچه.الان پيچ راديو رو باز مي كنم تا احساس آرامش بهم دست بده.گوينده مرتباً داره ميگه:”امروز روز بسيار خــــوبيه!چه شهر قشنگيه!چه مردم مـــــهربوني!“خب ديگه اينجا كاري ندارم.ترجيح مي دم برم تو اون خيابون بده ژتـــــــون بفروشم.بلاخره آدم بايد زندگي كنه آقا و زندگي هم خرج داره آقا. علاقه شديدي پيدا كردم كه يكي از اين كتابهاي فن زناشوئي رو بخونم. دوست دارم باله ياد بگيرم.بدم م نمياد كه براي اولين بار سري به ديسكو محله مون بزنم. بايد با ژولـيت صحبت كنم.اگه پول خوبي بتونم ازش دربيارم اون پايين يه خونه شيشه اي مــــي سازم تا دخترها و پسرها شبانه روز برقصن.البته يه جاي كوچولو هم بايد براي آدمهايي مثل تيبالت درست كنم تا بتونن حــشيش شون رو بكشن. به فــــــكرم رسيده كه تعدادي از پسر بچه هاي خيابون بالا رو منحرف كنم.مي خوام شـــبانه روز از مهمونهاي من پذيرايي كنن و البته هر وقت كه من خواستم كار مـــنو راه بندازن.چه نسيم خنكي مياد دكتر!موافقيد صبح هاي زود توي اين پارك نــــــرمش كنيم؟بدن انسان بايد آماده و ورزيده باشه.تصميم گرفتم توي كلاس ويـــلون ثبت نام كنم.موسيقي باعث آرامش زندگيه.آه چقدرخسته ام.از ديشب تا حالا نـــــخوابيدم.يادت باشه دكتر وقتي از خواب بيدار شدم ،يه آبجو مهمونم كني.بعد مي برمت تاتر تا حسابي بخنديم.تا بعد.صبح بخير..
(رمئو مي خوابد.انگار سالهاست كه مرده.)
برای فرشاد کاملی علمداری با تمام رفاقت های که برای من کشید. محمد میرعلی اکبری اسفند 1378 |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354 کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی اجرا ها: آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 فروردین 1386 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
آرتیگوشه رمئو و ژولیت دخترک کبریت فروش دوران دیرینه سنگی ته مکبث پدر در خرداد خواب مي ديد. |
| پیوندها |
|
آگاممنونيزم تئاتر6(ناصر حسيني مهر) ایران تاتر امین عظیمی کانون نمایشنامه نویسان ایران محمد یقوبی کارگاه نقد تاتر دانشگاهی تاتر کولی عطا صادقی سیاها دي نا مهدي دوگوهراني محسن طارمي |
|
RSS
|