تبليغاتX
صحنه نوشت ها
ادبیات نمایشی

 

آرتيگوشه

 

 

تک گويان :

 

تيرزياس

 

محمود پسيخان

 

ايسمنه

 

کتابفروش

 

هوشيدر

 

هایمون

 

آرتيگوشه

 

 

 

تيرزياس

ديدمش . يه بيل دستش بود . با خودم گفتم براه اومده . اومده تا ترک پي معبد رو درست کنه . آخه پي معبد آپولون ترک برداشته بود . خيلي نگران بودم . به کمک احتياج داشتم . خوب من پير شدم . يک راهب استخووني که هميشه در حال رياضت کشيدنه نمي تونه پي معبد خشت بزنه . روی سنگ ايستاده بود . بيل رو محکم گرفته بود تو دستش . باد موهاش رو افشون کرده بود . ترسيدم . يک آن فکر کردم مادر همه ما هِراست . خوب که دقت کردم ديدم بيل رو محکم گرفته . گفتم خودشه . از طرز بيل گرفتنش فهميدم . يه بار مي خواست منو بزنه . اون موقع هم چوب رو همينطوری نگه داشته بود . با خودم گفتم براه اومده . حالا مي تونم پي معبد رو درست کنم . ولي به من توجه ای نداشت . تو نگاهش يه بهتي بود . يه لحظه به من خيره شد ولي متوجه ام نشد . اصلا منو عددی حساب نکرد . اون هم مثل بقيه فکر مي کنه کورم . ماجرای کوری من هم اتفاقيه . خود به خود به وجود اومده . يه بار يکي منو ديد فکر کرد کورم . کمک کرد از جاده رد بشم . منم به روی خودم نياوردم . اصلا راجع بهش بحث نکردم . يواش يواش جو طوری شد که همه فکر کردن من کورم . همه دلشون به حالم مي سوخت . خيلي کمکم کردن . اين باعث شد که زياد حرکت و فعاليتي نداشته باشم . برای همين چاق شدم . خب من به خوردن علاقه زيادی دارم . البته فقط خوراک ، تا حدی هم آشاميدن. چون به هرحال من يک رياضت کش هستم . طوری شد که ديگه يک ذره هم حرکت نکردم . برای همين مردم مهربون ما ، منو روی دوششون مي ذاشتن و به اين ور اون ور مي بردند . بعد برای اينکه کارشون راحت تر بشه ، يک گاری کوچولو برام ساختند تا منو به همه جا ببرن . اينها خيلي مردم معنوی و انسان دوستي هستن . من ابدا حرکت نمي کردم . اين يک بدعت گذاری در رياضت کشي بود . يک روز به سخن دراومدم. فرياد زدم :" برادران ، خواهران ، عزيزان . اين تن خاکي هيچ ارزشي نداره . چرا ما بايد انقدر درگير غرايزمون باشيم . دوستان آيا جداً يادمون رفته که روحي هم وجود داره ؟ چرا ما انسانهای دريا دل بايد درون چنين قفسي حبس باشيم ؟ ما مي ريم فرزندان . مي ريم . مي ريم به گلشن رضوان که مرغهای اون چمنزار هستيم ." بعد ادای اين کلمات رباني همه کف زدند . اونها توجه اشون به من جلب شده بود . البته به من توجه مي کردند ولي به عنوان انساني ضعيف و مستضعف . حالا هاله مقدس خدايان رو دور سر من ديدند . بالاخره کشف کردند . من هم کشف کردم . فهميدم که هاله ای نوراني دور سرمه . از اون روز باز مردم منو به دوش مي گرفتند و من برای اونها از مضرات تن و فوائد تریاک صحبت مي کردم . " اين جسد خاکي فنا مي شه اصل ما به قدرت ديگه ای بر مي گرده . " ديگه مردم برام کرور کرور غذا و ميوه و نوشيدني مي آوردند . از اونجايي که من بايد رياضت مي کشيدم دست رد به سينه اونها نمي زدم . مرتباً مي خوردم مي خوردم مي خوردم . تا معده و روده ام درد بگيرن و من حسابي رياضت بکشم . يک روز شاهزاده خانم داشت رد مي شد . گفت : " بهت مي خوره پيشگو باشي " گفتم : " غيب هم مي گيم " گفت : " يک شوهر دارم خيلي اذيتم مي کنه " داشتم با ولع يه گلابي رو مي خوردم که گفتم " خيالت راحت فردا مي ميره " نمي دونم چرا اينو گفتم . بهم خنديد. اتفاقي زد و فرداش شوهرش رفت به درک هادس . از اون موقع بود که خودم رو به عنوان يک آينده بين بزرگ توی اين مردم جا انداختم . برای همين دخترهای ترشيده و پسرهای عاشق و زنهای هراسان هر روز به سراغم مي اومدند و بخاطر بختشون شکوه مي کردند و من براشون وِرد و جادو تهيه مي کردم . بعد مدتها مني که کفشم پاره و پيرهنم ساده بود زندگيم شد طلا و غذا . خوشحال هم بودم که بيشتر مي تونم رياضت بکشم . دستور دادم معبد بزرگي بسازند . مردم با جان دل اينکار روکردند . مردم مهربون و با احساسي هستن ! چرا يه گدا بايد انقدر وضعش خوب بشه ؟ بخاطر احسان مردم . احسان . يهو طاعون اومد . همه چيز بهم ريخت . گفتم " يه جای کار مي لنگه ." ملّت فرياد زدن : " چي ؟ " گفتم : " فرزندانم احقاق حقوق مستضعفان " يکي داد زد : " ما که خر نيستيم . مي دونيم طاعون از کجا اومده . يکي يه گناهي کرده توده بايد تقاصش رو پس بده " جواب دادم : " اينکه واضحه آقاجون شاه تون با مادرش زناکرده . مشکل اصلي زنا با محارمه . تازه پدرشم کشته . پدر کشي اين افيون رو انداخته در دامن توده ها . " سريع شاه رو کور کرديم . زبونش رو کنديم انداختيمش بره تو بيابون واسه خودش ول بچرخه . تا يک هفته مردم دم معبد رقصيدن و ما هم هي رياضت کشيديم . هي رياضت کشيديم . طاعون هم خود به خود از چشم همه افتاد . کرئون نشست رو تخت سلطنت . خود من تاج گذاشتم رو سرش . شاه خوبيه . جذبه داره . قلبشم پاکه . فقط ، خب مرغش يه پا داره . دوسش داريم اونم ما رو دوس داره . يه دفعه فتنه شد . آتشي افتاد تو شهر از طاعون بدتر . يه شورش درست و حسابي . مي خواستن کرئون رو سرنگون کنند . اونجا بود که پي معبد اول ترک زد ، بعد ريخت . بايد درستش مي کردم . ولي خوب منه پوست استخوون تنهايي نمي تونم . کسي هم مثل سابق نمي ياد کمکم . همه تو شورش کشته شدن . کرئون شورش رو سرنگون کرد . همه رو گردن زد . سرکوب کرد . دم دروازه پر جسد بود . گفتم : " بو مي گيره . يا بسوزون يا خاک بريز روشون . " فرمود : " امکان نداره بايد طعمه دد بشن." بوی گند بلند شد . انقدر زياد که خيلي ها وسايلشون رو جمع کردن و از شهر زدن رفتن يه بار ديگه . بو خيلي بد بود . حتي غذاها و طلاهای معبد هم بو گرفتن . اونجا بود که ديدمش . بيل تو دستش بود . بهت زده گفتم : " خوب شد يکي اومد پي معبد رو درست کنه . " با صدای گيراش آرووم گفت : " اومدم بقيه اش هم خراب کنم . " ترسيدم . با لبخند گفتم : " بيل نمي خواد . يه لقد بزني ريخته . ولي بذار منم برم زيرش تا بميرم. من با رياضت کشي ام دوخته شدم . " گفت : " بيل واسه چيز ديگه است . " نگاهي داشت . غريب نگاهي بود . داشت مي رفت طرف اجساد شورشي ها . داد زدم : " نکنه مي خوای برادرت رو دفن کني ؟ " زير لب گفت : " همه رو دفن مي کنم . همه برادرانم را . " با درد بهش گفتم : " آرتيگوشه . چي مي خوای ؟ چرا دست از سر اين توده برنمي داری ؟ چرا نفرين خدايان رو به سمت خودت مي گيری ؟ مگه از سرزمين هادس نمي ترسي ؟ يه خورده از خواهرت ياد بگير . حداقل به فکر دنياست . منم که اهل رياضتم و به روح فکر مي کنم . تو چي هستي ؟ تو که دائم معبد و من و خدايان رو مسخره کردي ؟ فرقه ات چيه ؟ به کدوم خدا گرايش داری ؟ آرتيگوشه زجر نده . جواب بده . " داشت دور مي شد . بيل توی دستش بود . به طرف اجساد مي رفت . مي دونست که کشته مي شه ولي با قدرت جلو مي رفت . بيل توی غروب آفتاب برق زد . چه هيبتي داشت . باد موهاش رو بالا و پايين مي کرد . اون راهش رو فهميده بود . مي رفت که بميره . اينو از محکم گرفتن بيل فهميدم . بغضم گرفت . پرسيدم : " آرتيگوشه ، تو چي هستي ؟ " دور شده بود . فکر کنم زيؤ لب جواب داد : " عصيان . " آخرين باری بود که آرتيگوشه رو ديدم . توی غروب آفتاب .بيل رو محکم گرفته بود . موهاش بالا پايين مي رفت . افشون بود . افسون مي کرد . هميشه منو ، معبدم رو مسخره مي کرد .

 

 

محمود پسيخان

استعين بنفسک الذی لا الله الا هو . در آغاز نقطه بود . نقطه ای حساس . يک آن . يک دم . يک نفس . که گذشت . تمام شد . رفت . خاک شد . ديگر نشگفت . نقطه نطفه بود . نطفه آدمي شد . آدميت از نقطه روئيد . بي جهت و بي علت . نقطه يادآور موجودات کوچک تک سلولي بود . در روندی ميليارد ساله اين موجودات آدمياني با تعقل و تحسس بارور شدند . پس همه چيز از نقطه شروع شد . نقطه ای حساس . يک آن . يک آن ديدمش . او را . مشغول بوديم . با بيل شخم مي زديم . زمان درازی است که برده اين مزرعه هستيم . رعيت و زارعيم . محصول مي کاريم و صاحب مزرعه آن را درو مي کند . نصيب هيچ است . قطعاً خاک خواهيم شد و اين سوال را مرتبا ً در ذهن مرور مي کنيم ، آيا بعد از صدهزار سال از پس خاک چون سبزه ، اميد رستن هست؟ سبزه در مزرعه مي روئيد . دامها از سبزه خوراک مي کردند . دامها متعلق به ما نبودند . دامهای داروغه بودند که از محصولات ما خورش مي کردند و رعايای شهامت گويشي از شکوايه نداشتند . بيل مي زديم . با بيل شخم مي زديم . ديدمش . بيل را محکم در دست گرفته بود . يک آن ديدمش . باد زلفايش را پريشان کرده بود . ابتدا فکر کردم رعيت است . در نقطه ای درک کرديم مي خواهد در زدن شخم به زحمتکشان ياری دهد . صورتش را ديدم . زن بود . درست است . دخترکي بود . صورتش نشان از زحمت و درد نمي داد . ولي چشمانش ، ما رعايای زحمتکش را ستايش مي کرد . در لحظه ای حالت غريبي بخود گرفته بود . ما دسته جمعي بيل مي زديم . او بالای سنگي ايستاده بود . محکم بيل را در دستش گرفته بود . زلفانش توسط باد، عنصر سوم زايش جهان بالا و پايين مي رفت . کسکي گفت : " اين ضعيفه مي خواهد راه زرع را به ما ياد دهد؟ " پيری دانا زمزمه کرد : " حالت گرفتن بيل بيانگر زرع نيست . احساس مي کنم اين دختر خشمگين است . به او ظلمي شده . مي خواهد داد بستاند . " با صدای بلند فکر کردم " آيا اين رمه فکر مي کند که به راحتي گرگان به زانو درمي آيند ؟ ما نهضت عظيمي هستيم . کشاورزاني سيه روز و تيره بخت و چروک دست . آيا فکر کرده ايد که چرا روزگارمان اسف بار است ؟ شايد بپنداريد که خواست خدايان است ولي مگر در علم اساطير نخوانده ايد که خود خدايان هم اسير تقدير هستند ؟ هيچ سوال کرده ايد که ما چه هستيم؟ آيا بايد تا آخر بيل را بر اين گِل بکوبيم ؟ گِلي که ذرات هزاران کي و جم است ؟ به اين دخترک بنگريد . نظاره اش کنيد . او چگونه با بيل انرژی بخش مي کند و ما چگونه با بيل انرژی هدر مي دهيم . هم بختان وقت عصيان است . در مقابل زور قد علم مي کنيم . " به خود آمدم . بي خود شده بودم . تمام زحمتکشان به دهانم خيره بودند . زل مي زدند . تمنا داشتند . خواستار بودند . خواستار کلمات . باز کلمه مي خواستند ولي من نقطه بودم . چطور توانستم اينچنين سخن برانم ؟ کشاورزان همانطور ايستاده بودند . منتظر بودند تا من حرکتي کنم . اشاره . پلکي . چرا من ؟ کسي که در عمرش فقط بيل زده و با نان خشکي بدن تقويت کرده . بدني که اصل است ، به غير از آن چيزی نيست و اگر بپوسد و متلاشي شود ديگر من نيستم . چطور شد من شروع به انديشيدن کردم ؟ همه چيز برمي گشت به آن نقطه . نقطه ای که دخترک ايستاده بود و بيل را محکم گرفته بود . زلفهايش چه پريشان بودند . دخترک حرکت مي کرد . به سمت غروب حرکت مي کرد . نقطه ای متحرک بود . آواز مي خواند . شعر مي گفت . فکر کنم کلماتش اين چنين بود : " من کوکوئي ديوانه ام ، صدشهر ويران کرده ام ،  بر تاج قيصر قي کنم ، بر قصر خاقان قو زنم . " دخترک داشت مي رفت . بيل را هم با خود مي برد . برگشتم . تمام زحمتکشان به دهان من چشم دوخته بودند . با چشمانشان تمنا مي کردند . ناگهان فرياد زدم . فرياد فضا را شکست . پي معبدان ترک خورد . بيل را بالا بردم و جيغ کشيدم . جيغي از ته دل . فرياد انساني گرفتار . فريادی در کهکشان لايتناهي . کهکشاني که چيزی را نمي شنود . اراده ای ندارد . مجبور است . " ولي ما مجبور نيستيم . " اين را با فرياد گفتم . به خود آمدم . بي خود بودم . تمام زحمتکشان بيلهايشان بالای سرشان بود . " اتکا به خويش . " محکم ادا کردم . دويدم . به سمت ظلم و بيدادی . فقط فرياد مي زدم . در پشت سرم اقيانوسي از فغان روان بود . تمام رعايا به ما پيوستند . به کنار دروازه شهر رسیدم . سربازان کرئون رو در روی ما بودند . تفنگهای سرپرشان ما را نشانه مي گرفت . من در جمعيت نقطه ای بودم . البته نقطه ای در سر پيکان . چون فرمانده سربازان فهميد که من سرکرده طاغيان هستيم . خطابم کرد : " محمود پسيخان . برگرد . به مزرعه برگرد . بيل بزن . زراعت را چه شکايت ؟ اين فرومايگان که دور تو حلقه زده اند در مقابل ارتش ما نقطه ای بيش نيستند . برو محمود که کرئون به خواهرزاده هايش رحم نکرد ، چه برسد به تو زارع پسيخان . چرا مي خواهي معبد ما مُهر معارضه با خدايان را بر پيشاني تو و اطرافيانت بکوبد ؟ اين الحادی بيش نيست . تو شروع به انديشيدن کرده ای و برای همين هيچ نمي فهمي . چشمانت سرخ است . حتی خون جلودار نيست . برگرد محمود پسيخان . بيلت را بزن . " به زحمتکشان نگاهي انداختم . آنها به دهانم زل مي زدند . دهانم را مي ليسيدند تا شايد کلمه ای ، حرفي بيرون بجهد . دستور بدهم ؟ به تفنگهای سربازان نگريستم . آماده شليک بودند . ناگهان صدای طغيان دخترکي گوش سربازان را آزرد . بر بالای برج دروازه ايستاده بود . بيلش دستش بود . زلفان دراز و سياهش . چشمان پربغضش . زحمتکشان مسخ شدند . همگي فرياد زديم : " آرتيگوشه . " خودش بود . آرتيگوشه . پرخشم و پرکينه . پدرش را به جرم زنای با محارم در شهر سوار الاغي کردند و گرداندند . ناگهان انرژی آمد . به خود آمدم . بي خود بودم . بانگ زدم : " اتکا به خويش . " هجوم برديم . با اعتراض هجوم برديم . مشت بوديم . نقطه شديم . فرياد بلندي بوديم . در يک آن ، در يک نقطه ، يک لحظه ، يک دم فرمانده دستور داد : " آتش . " همه درو شديم . حرس شديم . چيده شديم . پخش شديم . پلا شديم . باد ما را برد . روی زمين فقط اجساد بود . زحمتکشان در خون شنا کردند و مدال طلای پيروزی را برگردن انداختند . سکوت شد . زماني گذشت . تکان نمي خورديم . بعضي از کشاورزان خوراک کرکس و کفتار مي شدند . در همان نقطه پايان بوديم . دسته جمعي به پايان رسيديم . دستي مرا برگرداند . او بود . بيل بدست . با خشم . پرسيدم : " آرتيگوشه ، با بيلت بر فرق کدام يک از اين کفتارها مي زني ؟ " جواب داد : " با بيلم فقط دفن مي کنم . "  پرسيدم : " مگر مجوز دفن مارا کرئون صادر کرد ؟ " محکم گفت : " عصيان من احتياجي به جواز ندارد . " پرسيدم : " چه کسي را مي خواهي دفن کني؟ " خشک گفت : " محمود پسيخان را . " چاله کند . دفن کرد . وقتي مرا در گور مي گذاشت مي خواند : " مائيم و به غير ما کسي نيست ، در شيب و فراز و زير و بالا " آخرين بار بود که آرتيگوشه را مي ديدم . رويم خاک مي ريخت . زلفانش در هوا مي رقصيد . غروب سرش را نوازش مي کرد . ديگر نديدمش . در خاک حل شدم . بعد از طي ساليان اسطوره ای از خاک مثل سبزه دميدم . الاغي مرا خورد . توسط سرگينش دوباره به خاک برگشتم . دستي مرا خم کرد . يک نقطه درم تيزاب ريختند . فقط يادم مي آيد امنيه ها جسد شخصي را درون تيزاب کردند . کشته بودنش . قبل ها . در گذشته . حال دنبال بهانه مرگ او مي گشتند . صورت جسد را حس کردم . محمود پسيخان بود . در نقطه ای ديگر درم شراب ريختند . شاعره ای لب بر لبم مي گذاشت و مي نوشت :

ما را چو آفتاب مساوي است مرگ و زيست

گرم شام مرده ايم ، سحر زنده گشته ايم .

صورت شاعره را حس کردم ، آرتيگوشه بود .

 

ايسمنه

داشت رد مي شد . يه بيل هم تو دستش بود . بيل نمي دونم چرا گرفته بود دستش ؟ هميشه باعث آبرو ريزيه . کارهايي مي کنه که آدم رو دست مي گيرن . البته اول نفهميدم اونه . موهاش ريخته بود تو صورتش . نشناختم. البته اول سرم تو کار خودم بود . تو کافي شاپ نشسته بودم و به کيک قهوه ايه که ياد مستراح مي نداختم خيره شدم بودم . چِت بودم . کليد کليد . يهو جوجه خروس گفت : " هي ايسمنه . خواهرت داره رد مي شه . " برگشتم . اونجا بود که بيل رو تو دستش ديدم . حالتش يه طوری بود . داشت از بغل در کافي رد مي شد . اول فکر کردم مي خواد بيا تو . ولي نه . حالتش بدچيزی بود . هيچ وقت اينطوری نديده بودمش . وايستاد . زيرچشمي توی کافي شاپ رو نگاه کرد . . چشش به من افتاد . سيگار رو تو دستم ديد . تريپ هایي که دور رو برم بود رو برانداز کرد . چشماش خوفي داشت . زرد کردم . دختر خوشگله با طعنه گفت : " خواهرت عقلش پاره سنگ برداشته ؟ " سگ باز خندید : " اون هميشه مغزش مي شنگيد . " وضعي بود . بيلش زير غروب مي درخشيد . هيجان گرفت منو . رفتم مستراح . تمام قرصها رو ريختم تو چاه . نا خواسته بودم . نمي دونم چي شد . وقتي برگشتم رفته بود . سگ باز چشماش سرخ شده بود و داشت خاطره ترسوندن منو تو تاريکي برای اکيپ تعريف مي کرد . من چيزی يادم نمي اومد . به اون بيل فکر مي کردم . دختر خوشگله سرش رو گذاشت روی شونه ام . اون معتقد بود که من دختر قشنگي نيستم ، به زورِ آرايش و لباس خودمو نگه مي دارم . جوجه خروس هم همين عقيده رو داشت . ولي سگ باز طور ديگه اي مي ديد . اون هميشه گوشزد مي کرد که من انرژی دهری زيادی دارم . دختر خوشگله مي گفت : " خواهرت از خودت بهتره ، ايسمنه ، ولي تو عالم ديگه ایه  . " راست مي گفت . يه بار نديدم جلوی آينه وايسته خودش رو آرايش کنه . بيل واسه چي گرفته بود دستش ؟ غروب بدی بود . هميشه از کشا.رزا صحبت مي کرد . بهش گفتم : " ول کن . روابط عموميت رو قوی کن . تو که بامزه ای . آرايش کني همه چيت حل ئه . بيا امشب ببرمت مهموني . کله ات رو گرم کن . دودی بزن . رقصي بکن . هيچ مي دوني يه شب خواب ديدم که چقدر قشنگ اساطيری مي رقصي . مي دوني تو زشت نيستي . فقط نچسبي . من خوشگل نيستم ، ولي گيرام . مي گيرم . مي قاپم . مي دزدم . دست بردار . بيا ببين چه خبره ؟ يه خورده با اين آقا پسرهاي خوشتيپ گپ بزن بفهمي دنيا دست کيه . " تو نگاهش يه بهتي بود . ديوونه نيست . هميشه تو بچگي نمره های خوب مي آورد . معلما مي گفتن نابغه است . اون هميشه حواسش جای ديگه بود . اصلا پرت بود . تو اين دنيا نبود . هميشه مي خواستم يه جوری بکشمش تو وادی خودم . بفهمه تن چقدر ارزش داره . " آرتيگوشه ، بيا تو دنيا . بيا يه پک جوينت بزن حالت جا بياد . فردا مي ميری . تنت متلاشي مي شه . چيزی ازت نمي مونه . حداقل بهش برس . به دخترای ديگه يه نگاه بنداز . چقدر همه چيز براشون مهمه . چقدر زيبا هستن و جذاب . اونها دنيا رو زيرپاشنه های کفششون دارن . " خيلي خشک گفت : " کرئون جديداً قوانيني وضع کرده . اين مسئله غيرقابل تحمله . " جدی و رک و پوست کنده پرسيدم : " واسه چي همش مي ری تو مزرعه مي پلکي ؟ بيل زدن چهارتا حمال نيگا کردن داره ؟ " يادسگ باز افتادم . اون کلاه حصيريش تو سرش بود . زير آفتاب مزرعه حموم مي گرفت. آبجوهای خنک رو باز مي کرد و با سلامتي من مي رفت بالا . کنارش نشسته بودم و مي خنديدم . فکر مي کردم منو بگيره . اين کار رو مي کرد . اگر دختر خوشگله رأيش رو نمي زد .  جوجه خروس هم بي تاثير نبود . جوجه خروس به متلک زير گوشم مي گفت : " ايسمنه . ايسمنه ی جذاب . ايسمنه پرانرژی . چرا مي خوای خودت رو به ما بچسبوني ؟ تو اصالت نداری . مي دونيم تو يه حروم زاده بيشتر نيستي . پدر کثافتت رو يادم مياد سوار الاغ کردند . خودم به طرفش سنگ پرتاب کردم . وقتي شلاقش مي زدند کف زدم و وقتي کورش کردند سوت کشيدم . تو فکر مي کني . هرچقدر هم که خودت رو درست کني و به اکيپ ما بچسبي فايده نداره . تو شوهر پيدا نمي کني . " اونجا بود که ديدمش . بيل دستش بود . داشت غروب مي شد . سگ باز مست کرده بود مي خنديد . دختر خوشگله مي گفت : " برادرای انقلابيت رفتن تو شکم کرکس ها . " سگ باز بلافاصله تاييد کرد : " کسي که مخل آسايش يه توده مستضعفه ، انگله . چرا کشاورزا رو از راه بدر مي کنيد . اين قشر زحمتکش قابل تحسينه . " جوجه خروس مرتبا ً تکرار مي کرد : " ايسمنه . خودته به ما نزن . پي اشراف ثروت نيست ، اصالته . " ديدمش . بيلش مي درخشيد . کرکس ها آسمون رو سياه کرده بودند . " لاشخورها رو ول کن . لاشي ها رو بچسب . "  " آرتيگوشه بياد نمي ياری که روی پيشوني ما محکوميت و ننگ رو حک کردن . مگر نديدي نشنيدی که ما ثمره يه زنای محارم هستيم ؟ ما بوجود آمده از اينسست هستيم . اينسست . آرتيگوشه کرئون دايي ماست . قانون اون همگانيه . " زير لب گفت : " هيتلر عاشق خواهرزاده اش بود . مي خواست باهاش عروسي کنه . " موهاش ريخته بود تو صورتش . اينا تاثيرات آفتاب مزرعه است . مغز رو داغون مي کنه . از دکترها بپرسيد . اونا درس خوندن . روزنامه هم مي خونن . جدول هم حل مي کنن . صدای شليک همه جا پيچيد . صدای ترسناکي بود . از لای دندونهاش گفت : " زحتکش ها درو شدند ايسمنه . " داشت مي رفت . دور مي شود . غروب هنوز بود . داد زدم : " صبر کن . مي خوای بری دفنشون کني ؟ اين خلاف مقرراته حکم اينه که گوشت اونها خوراک ددها بشه . "  " با دفن کاری ندارم ايسمنه . "  " پس اون بيل چيه ؟ " بيل هنوز مي درخشيد . فهميدم . سريع از ذهنم عبور کرد . کافي شاپ . داشت مي رفت به طرف کافي شاپ . خوفي بود . " آرتيگوشه . به خدايان قسم تمام قرصهای مخدر رو انداختم تو چاه مستراح . " مي رفت . گوش نمي داد . اصلا نمي شنيد . زدم تو سرم . صدای شکستن شيشه های کافي شاپ اومد . دختر خوشگله جيغ مي زد . رفتم جلو . آرتيگوشه با بيل افتاده بود به شکستن ميزها و ليوانها . ديگه فرصت نبود . بوی گند اجساد تا اونجا مي اومد . چشمم افتاد به سگ باز . گردنش خُرد شده بود. فقط ليوان آبجوش سالم بود که تو دستش معلق مي چرخيد . " بوی گند جسد مي ياد . " نگام کرد . از بيل خون مي چکيد . آخرين باری بود که مي ديدمش . موهای افشونش زير غروب شرابي شده بود . يک تصوير افسانه اي . زير لب گفت : " برو جلو آيينه . خودت رو بزک کن . جيگر طلاها رفتند به درک هادس . "

 

کتابفروش

زندگيتون زيباست ؟ صدبارگفتم سخت نگيريد . همينه . بايد قبولش کرد . اومدی به من مي گي ;  شبحي ;  مرده . خب چکار کنم ؟ مرده که مرده . ما همه مرده ايم . شما يه نگاهي به اين تريا بندازيد . يه مشت تيکلت ايزی . همشون جمع شدن اينجا برای تئاتر . البته قارت نه تئاتر . فقط چای مي خورن و سيگار مي کشن و لاس. لاس خشکه . ما کتابفروشي مون رو اين گوشه داريم با کسي کاری نداريم . تا کسي پا رو دممون نذاره چيزی نمي گيم . بهم دوساله مي گن بايد بساط خودتو از اين تريا جمع کني ببری . کي که گوش بده ؟ مدير اومد گفت : " به اين کاری نداشته باشيد ، تو يه عالم ديگه است . " واقعاً تو يه عالم ديگه ام . کتابام اينجاست ، هر کي خواست نگاه کنه ، هر کي بخره . اين گوشه مي شينم ترجمه ای مي کنم ، سيگار مي کشم . نه به حرف کسي اسطمراق مي کنيم ، نه پشت سر کسي صفحه مي ذاريم . فقط نوار مي ذارم . موزيک . موسيقي روح بخش . بتهوون ، باخ ، رپ ، اپرا . بعضي موقعها اين تئاتری ها پول ندارن بدن مي ديم کتاب رو مي خونن ، برمي گردونن . بعضي ها هم برنمي گردونن . تنها زندگي مي کنيم . نه زني نه بچه ئي . يه بار رفتم خارج درس بخونم ، زبان ياد گرفتم . يارو اومده اينجا نشسته بهتش زده " اَ ..... اينهمه کتاب رو ، همه رو خوندين . " يه مشت تيکلت ايزی . اون روز ديدی حبيب کثافت اومد اينجا چه زدم تو راه بادش . برای من قرص اکس مي زنه . مي یاد راجع به پوچي دنيا مي گه . انگار الاغ تو مخ اينا ريده . هي حشيش ، اسيد ، اکس . حشيش ، اسيد ، اکس . اينا انگلند . مثل سوسک . سوسک رو اگه نکشي تو همه جا مي ره . تو آشپزخونه ، لاحاف ، کتاب . قضيه فيل مولوی . اين از اين بُر مغز ، اونهم از مهيار . آقای جيمز جويس . مي گه : " مَ نويسنده ام . " گه خوردی . گنده تراش تو اروپا از اين حرفا نمي زنن . حالا اين چُس آقا از دهات اومده اينجا جَوِ تريا گرفته تش مي گه : " مَ نويسنده ام . " تمام کارهاش هم در موردِ مواد ، معتاد ، نگاری و اين حرفا . انقدر تو دوده کلماتش هم تو دود خفه کرده . مثل استادش محمودخان که مي گه : " پای منقل يه رمان نوشتم ، ويولن ش رو مندلسون مي زد . " گور پدرت مرتيکه افيوني ، اسم خودت رو گذاشتي نويسنده . مثل من باش . بشين يه گوشه . غيب نکن . تهمت نزن . حالتو بکن . ببين کتاب گذاشتم تو تريا ، هرکي خواست نگاه کنه ، هرکي هم خواست بخره . آقا کتاب بخريد . چرا مواد مي زنيد ؟ چيزای جديد هم رسيده ، يه نگاه بنداز . برنده نوبل امسال هم ترجمه شد رسيد ، ولي اين جماعت هم چنان در حسرت جنس مخالف . گفتن : " مهران مي خواد زن بگيره . " جواب دادم : " کاسه شو بديد اَن بگيره . " توجه نکنيد به اين حمالها . ببين اينم يه  اوسئلت ايزی  خودش رو گير آورده . بيکاره ساعت سه مي ياد تا ده شب هم زِر مي زنه هم سيگار مي کشه . همش به فکر اينن مخ يکي رو بزنن . بابا تئاتر هم جای اين حرفهاست ؟ خب بريد پارک . کتاب بخونيد . دختره مي گه : " برم پاساژ شلوار بخرم . " هي لباس مي خره . هي لباس مي خره . خب پول بده کتاب بخر . هرشب مي ريم خونه يه چندرغاز از فروش و ترجمه هم باهاش تخم مرغي ، گوجه ای پنيری چيزی مي خريم . تا مي خوريم مي کپيم يه دو خط تحليل کنيم ، اتاق بغلي حشيش زدن دارن آب بازی مي کنن . ديگه فحش دادم . البته تو دلم . بهمن اومده مي گه : " مادر من آلمان ئه . " مي گم خب باشه . به من چه ؟ حالا چرا پُز مي دی ؟ مادر منم تو دهاتهای اَبهَر زندگي مي کنه . از اينجا سه ساعت راهه . مي رم برام نيمرو لقمه مي گيره مي ده مي خورم . منم پز بدم بهش ؟ خوشش مي ياد ؟ اين فرزين هم مثل سگ ولگرد از اين سوراخ به اون سوراخ . مي خواد بگه جريان همه چيز فيل مولوي ئه . آخه تو اينجا زندگي مي کنن بابا . بعضي ها خب بدبختن . سرخورده ان . مي يان تو تريا مي شينن پيس های مزخرف شون رو مي خونن . يه مشت درمونده . بابا فرهنگمون غلطه . بريد دندونپزشکي . پره . فرهنگ مسواک زدن نداريم ما . دهن ها هم که همه از دَم بوی گه مي ده . آدم حالش بهم مي خوره . يه آدامس هم نمي اندازن بالا . منو چندسال با يه معتاد و زن هرزه سه تايي دستبند زدند بردن کلانتری . ازم کتاب گرفته بودن . اون دو تا هم که تکليفشون معلوم بود . يارو گروهبان شکم گنده گفت : " تو سياسي هستي . " گفتم : " بخدا عرق ها مال داداشمونه . " برادرم هم اومد شهادت داد . " قمه مال منه . " يه جورايي همون فيل مولوی . يه مشت احمق اينجا نشستن فقط چرت و پرت مي گن . اينا يه مشت بشکه متحرک گه هستن . اينکه بديهي ئه . آقا چهارتا موقعيت کنار هم قرار گرفتن يه تک سلولي درست شده. تک سلولي واسه خودش بوده . همينطور حال مي کرده . کيف مي کرده . بي دردسر . بي غم . يه دفعه شروع کرده به تکثير و تکامل . انقدر جهش ژنتيکي کرده حالا رسيده آه به اين اوسئلت ايزی ها . بابا اينا چرا انقدر خودشون رو مي گيرن ؟ آخه کي هستن ؟ بريد از جمشيد بپرسيد . ديگران مي شينن پای منقل ترياک ، ما پشت ميز ترجمه مي کنيم . هرکس به گونه ای بايد به ميهن ش خدمت بکنه . فرشاد با يه خانم تيکلت ايزی اومده مي گه : " نامزدمه . " خب به من چه ؟ نامزدته ، خواهرته ، اصلا مي خواد عمه ات باشه . من چه کنم ؟ اينکه نمي شه هر روز دست يه تيکلت رو بگيری بگي نامزدمه . تو آهنگسازی ؟ تو اصلا شعور نُت داری ؟يه کتاب از من نخريدی . شرط مي بندم يه خط هم نخونده . آقاجان قضيه اين تريا و اين کتابفروشي کوچک ما و اين ساختمون ، قضيه فيل مولوي ئه . هرکس از سر سودا سخني گفته . آقا اونطرف ديگه رو ببنديد . اينجا همه بدبختن . بابا چرا درک نمي کنيد اين جوانان مستضعف رو ؟ پری هست ، قد بلنده ، سبزه ئه . اون روز اومده ، سفيد پوشيده ، تيپ زده . مي گم : " آخه پری خانم . واسه کي آخه ؟ آخه واسه من ؟ واسه اين بدبختها که حيرانند و دائم دارن غصه مي خورن و سيگار مي کشن ؟ واسه اين اوسئلت ايزی ها ؟ پری خانم . اينطوری نپوشيد . ما مستضعف داريم . " همه يه جور مي گن . همه يه سيگار مي کشن . همه از يه جا نگاه مي کنن . فيل مولوی فقط بادبزنه . از ستون و فلان و بيسار خبری نيست . جنس مخالف . همين . مهرداد خونه اش لواسونه . زنش ده سال بزرگتر از خودشه . دنبال دوست دختر مي گرده . دهن ما رو آسفالت کرده . پيری اومد رد شد گفت : " آقا ما بايد خودِ فيل رو ببينيم . خودِ حقيقت فيل رو . اون چيزی که هست . البته بايد چراغ روشن بشه . " گفتم : " چراغش پهلویِ منه . کتاب . بخريد تا روشن بشه . بيانديشيد تا باشيد . " داشت رد مي شد . بيل دستش بود . بيل رو که ديدم ترسيدم . موهاش افشون بود . فکر کردم پری ئه . داد زدم : " پری خانم بخدا اينا مستضعفن ، بدبختن ، غصه دارن . فقط نشستن تو تريا ، سيگار مي کشن ، اشک مي ريزن . خسته ان ، کسل ان . " زير لب گفت : " خدا ؟ " ضربه عجيبي خورد تو سرم . فهميدم پری نيست . بغض کردم . چشماش خوفي داشت . خورشيد پشتِ سرش غروب مي کرد . بهش گوشزد کردم : " آرتيگوشه ، مواظب باش . کرئون قوانين جديدی وضع کرده . مگه تو اين دنيا نيستي ؟ " با لبخند نگاهم کرد و از زير دندونهاش گفت : " زندگيتون زيباست ؟ " موهاش شرابي رنگ شد . بيل تو دستش برق مي زد . از کشاورزی چيزی نمي دونست . فقط به کشاورزها نگاه مي کرد . حتماً مي خواست چاله بکنه . بعد دوزاريم افتاد . اين خلاف مقررات جديد بود . اون دختر خودش رو به کشتن مي داد . چشماش عجب دادی مي زد . " مي خوای کسي رو دفن کني ؟ " مکث کرد . بعد جواب داد : " آره . خودم رو . بايد خودم رو دفن کنم . از تکرار مکررات خسته ام . بايد همه چيز يا عوض بشه يا بايسته . " با خنده ای تلخ گفتم : " آرتيگوشه ، فيل مولوی مست کرده . دائم عربده مي زنه . مزارع رو لِه کرده . خونه ها رو خراب کرده . همه چيز رو از بين برده . " محکم تأکيد کرد : " من خودم رو دفن مي کنم . تو فيل رو بکش . "   " چراغ رو کي روشن کنه ؟ " با تأني پاسخ داد : " چراغ رو بذار به عهده اين جماعتِ خسته و کسلِ تريا . اگه خودشون بخوان روشنش مي کنن . " منگ بودم . داشت دور مي شد . خورشيد پشت سرش غروب مي کرد . موهای شرابي ش توی هوا مي رقصيد . آخرين باری بود که مي ديدمش . داد زدم . صدام رو نشنيد . چه خوفي !

 

هوشيدر

من هوشيدرم . از تيره  ;  ازرداشد;  . نطفه پدرم ازرداشد در آبهای اقيانوسي لايتناهي ، هزاران سال معلق بود ، تا اينکه دختری بِکر در عمق آن غوص مي کرد و نطفه به او تزريق شد . بدنيا آمدم . وظيفه ای بدوشم سنگيني مي کرد . تاريکي همه جا را فرا گرفته بود و من موظف بودم که برای پيروزی روشنايي بر تاريکي پي جهاد بسازم . در نهان بزرگ شدم و خود ، خويش را تعليم دادم . از مادرم پرسش کردم . از او در مورد جنگ با تاريکي اطلاعات خواستم . او گوشزد کرد : " برای مبارزه با دشمن ، ابتدا بايد به او علم پيدا کني . " از آن روز سعي بر شناخت تاريکي کردم . بار سفر بستم . حرکت آغاز شد . در نخست در برهوتي به انجمني رسيدم ژوليده و چرک و استخوان . در زير آفتاب نشست داشتند و هيچ بر لب نمي زدند و سکوتي مرگبار بر آنا حاکم بود . جوياي علت کار شدم . جوابي نشنيدم . مغزشان پلاسيده بود . در جواب اورادی خواندند که مفهوم نبود و بر هوا استوار . به کوهي رسيدم . دختران مويه کنان بر سر و سينه مي کوبيدن . مردی صخره ای عظيم را به سمت قله مي برد . صخره از دستش رها شد ! فرود آمد . مرد دوباره همتي کرد و صخره را بالا برد . ولي باز صخره لرزيد و همانطور مسلسل . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط مويه و زاری دختران . گذشتم . به دشتي تيغ زار رسيدم . جواني تپه ای را بدوش داشت و زجر مي کشيد . درنگ عميقي کردم . زمان بسيار سپری شد . تپه بر دوش جوان سنگيني مي کرد . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط جوان بود که آه مي کشيد . رفتم . نهری تيز را پشت سر گذاشتم . از دره ای گذشتم که کفتاران ، کودک بچگان را خورشت خود مي کردند . بر سر جاده پيرزني افليج ، چشم انتظار فرزندانش بود . در بن بستي ، عابدا ني از سر تسليم دست به آسمان داشتند و يک صدا فرياد مي زدند : " خودت را برسان . خودت را برسان . " پشت ميزی نويسنده نشسته بود و بزرگ مي نوشت :  " ديگر طاقت طاق شده است . ديگر وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل است . ديگر تاب و تواني نمانده . " پيری زنديق بر چمنزار نشسته بود و خم شراب در دست داشت . مست شعر مي سرود . عبوس بود و تلخ مي گفت . جهان را قديم مي دانست . حشر را دروغ مي پنداشت و مرگ را پايان مطلق خطاب مي کرد . جويای علت انديشه اش شدم . جوابي نشنيدم . فقط مست اشعاری را زير لب ادا مي کرد که در ذهنم هيچ معني تلقي نمي شد . با بغض پرسيد : " از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟ " ناگه در چمنزار بانگي برخاست : " در چنبر چرخ جان چندين پاک مي سوزد و خاک مي شود دودی کو ؟ " لبخند مليحي زد . دويدم . او مرتباً شعر مي گفت . من مي لرزيدم . اشعارش پي ام ترک مي انداخت . دو دست را بر دو گوش سد ساختم . او فرياد مي زد . صدايش از درون ،  زلزله  بر پا مي کرد . تلاطم و طغياني بود . عُصياني بود . سخت دويدم . به شهری منجمد رسيدم . در خياباني مادر را ديدم که کودک دوساله اش را محکم بغل کرده بود . نزديک شدم . هر دو از سرما يخ زده بودند . حرکتي در روانشان وجود نداشت . داد زدم . گريستم . رهگذری عبور مي کرد . جويای علت انجماد شدم . جوابي نشنيدم . فقط صدای لمباندن گوشتهای کرم زده در چاه دهانش مرا رقصاند . از آنجا رفتم . جماعت گرسنه ای جان مي دادند . مردمان تشنه ای را کنار چشمه ای سلاخي کرده بودند . کودکي هشت ماهه مغزش له شده بود . زني شکمش ترکيده بود . ميدان جنگي خونين را طي کردم . قصر جم لانه بوفان شده بود . ژوليده ای ، خوش پوشي را شلاق مي زد . در خانه مردی تقليل مي رفت . در باغي روان پريشان ندای ناخوشي مي زدند . کشاورزی با سازش گريه سر مي داد . پسرکي با کوله باری از عقده ، خود را از بام سرنگون مي کرد . پدر و مادری ديدم سخت نگران . کودکِ سه ساله بازيگوشِ آنها ، سرش به سنگ خورده بود و بيناييش را از دست داده . چشمانش را با پارچه ای بسته بودند . کودک وضعيت را درک نمي کرد . نمي فهميد چرا همه چيز تاريک شده است . درک نمي کرد که چرا ديگر روشنايي نمي بيند . برای همين مي ناليد . کودکانه مي ناليد . پدر و مادر از درد ذوب شدند . سرم را به سمت آسمان بردم . فرياد زدم . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط کودک ناله سر مي داد . برای مادرم طومار نوشتم . " مادر دشمن را شناختم . تاريکي را درک کردم . ظلمت را ديدم . زجر را فهميدم . مادر انسان همواره در رنج است . اهريمن دنيا را به تار خود کشيده . اگر از نسل ازرداشد مقدس هستم ، بايد جنگ سازم . از کجا بايد با اين عظمت روبرو گردم ؟ " مادر پيغام فرستاد : " در شهر دورافتاده  تِب  راهبي فرزانه ، زاهدی پارسا ، پيشگويي نابيناست که يک معبد دارد . وی در رياضت و هنر تقوی آوازه ای جهانی دارد . به سراغش برو و راه حقيقت را از او بجو . " سفر دراز آغاز کردم. به دروازه شهر تِب رسيدم . جماعتي اخلالگر در خاک هلاک خفته بودند . هزاران ياغي در خون خود غلتيده ، باد و ورم کرده ، پوسيده و بوی تعفن آنها در همه جا پيچيده . کرکس ها و کفتارها پوست و بدن اين مخطي يان را مي دريدن و آنجا اولين درس را آموختم . " اين است سزای بر هم زدن . " سربازانِ وفادار در گند و تعفن مراقب بودند تا مبادا قانون شکني اين مخبطان را به خاک بسپارد . سراغ معبد پيشگويِ فرزانه را جويا شدم . يافتم . در طالعم ديد : " تو با تاريکي نبرد آغاز مي کني و راهت ناتمام مي ماند . دو برادر پس از تو راه را ادامه مي دهند . آخرين آنها کار را تمام کرده و روشنايي در همه جا پراکنده مي شود . جنگ را آغاز کن . شمشير را بگير و خون ياران اهريمن را با جبر بريز  و هيچ وقت برادرانت را فراموش مکن . " در آن نقطه از درون فرياد کشيد :  " هوشيدر برادرانت . هوشيدر برادرانت . " شروع شد . خون ها بريختم . دوهزار و پانصد شورشي گردن بزدم . ده هزار زنديق در آتش بسوزاندم  و هزاران دگرانديش را به دار کشيدم . بر کشاورزان ماليات بستم و زحمتکشان را به بردگي افکار روشنايي درآوردم . در يک نقطه متوجه شدم . خورد شدم . ديدم اقيانوسي از خون درست شده . اقيانوسي لايتناهي . بانگي برخاست : " نطفه دوم ازرداشد مقدس در اين اقيانوس است . برادر دوم تو در اينجا آميزش مي يابد . تو کارت را به پايان رساندی هوشيدر . "  زانو زدم .  " من چه کردم ؟ آيا اين عملي نبود برای وسيع کردن وسعت ظلمت ؟ " خسته بودم . خستگي ام در نرفت .           " تمام تقصير آن رمال کورنمای شکم پرست است . " تصميم به ريختن خون او کردم . توان شمشير بستن نداشتم . ديگر تواني نبود . راه درازی بود و اين امر ممکن نمي شد . روانم پريشان شد . ديگر نابود بود . تاريکي بر دوشم سنگيني مي کرد . با صدایِ بلند جويایِ علل شدم . هيچ نيافتم . خم نوشيدم . ترياق خوردم . ناهوش و بي تعقل در باغ روان پريشان گوشه ای جُستم . زمان زيادی نشستم . خورشيد غروب مي کرد . همه چيز در پشت سرم غروب مي کرد . در يک نقطه ديدمش . دخترکي بود لاغر و بلند قامت ، با چشماني خوفناک . باد موهايش را مي رقصاند . بيلي را در دست محکم گرفته بود . بيل او در غروب خورشيد برق مي زد . چنداشتم برای انتقام آمده . بظاهر مي خواست بيل را بر سرم بکوبد . ولي مشغول کندن چاله شد . به سمتش رفتم . بغض ام گرفت . هر بار که او را ديدم بغض ام مي گرفت . درست مثل اولين باری که در تِب بالای سر اجساد بغض ش گرفته بود . در آن موقع هم همانطور بيل در دست داشت . چاله را به آرامي مي کند. ترسيدم . اولين باری بود که مي ترسيدم . کرئون قوانين جديدی مستقر کرده بود . چطور مي شود قوانين را شکست ؟ جويای علت کار شدم .  " چه کس را به خاک مدفون مي کنيد ؟ " زير لب گفت : " شب را . " جواب دادم : " صبر مي کنيم . برادر سوم من از راه خواهد رسيد . " از زير دندانهايش پس داد : " انتظار بيهوده است . " آخرين باری بود که مي ديدمش . خورشيد پشتِ سرِ هر دویِ ما غروب مي کرد . او مثل سايه ای محو مي شد . نشان بر گردنش بود . روی نشان حک شده بود . کلمه ای حک شده بود . نامش را فهميدم .  آرتيگوشه .

هايمون

پدر . از مزداسپ حرف مي زنم و قيافه ات تو هم مي ره . عصای سلطنت رو محکم به زمين مي زني ، ولي نمي ترسم . بهم خشم ات رو نشون نده . مي دونم دروغه . نمايشيِ . باورش نمي کنم . وقتي تو اخم مي کني ، دريا چه ای از خون موج مي زنه ، اما مي دونم که درون اين درياچه نطفه های طغيان موج مي زنه . وای به حالت اگر دخترهای مثل آرتيگوشه درون اين درياچه شنا کنن تا نطفه ها باهاشون درآميزه . باز که تو هم رفتي. اسم آرتيگوشه رو نبايد مي بردم ؟ مي خوای اسم ديگه ای رو بهت بگم ؟ محمود پسيخان خوبه ؟ داری گريه مي کني ؟ از اون ديگه نترس . بخاطر اينکه الان جسد اون و تمام ياغي هاش کنار دروازه داره طعمه کرکس ها و کفتارها مي شه . ولي از هيچکس نمي خوام صحبت کنم به جز مزداسپ . چرا کينه تویِ دلته ؟ همه اينها ناشي از يک چيزه . تو موجود خود رأيي هستي . تنهايي نمي شه برای يک جهان تصميم گرفت . حتي خداياني که تو علم شون کردی متعدند . حق داری . بايد از دست مزداسپ ناراحت بشي . کينه تو من رو يادِ کينه انوش مي ندازه . درست مثل انوشي . جذبه ات هم مثل اونه . وقتي انوش به پایِ مزداسپ افتاد و سجده کرد تا با مادرش همبستر نشه ، کينه و عقده شکل گرفت . انوش پاها رو ماچ مي کرد و بویِ پاها در قلبش تخمِ کينه کاشت . از همون روز بدن مزداسپ رو بدون سر ديد . پدر نرو . ترکم نکن . اگر پسرت تو رو به تيغ نقد بکشه ، بهتر از اينه که تاريخ مصلوبت کنه . پدر از تاريخ بترس . قاضيِ بي رحمی ِ . تو نمي خوای تن به اشتراک بدی . برای همين تا دنيا دنياست کناره دروازه تِب اخلالگرها درو مي شن . تا وقتي که اشتراک رو درک نکني ، عقده ها شکل مي گيرن . طنابها بافته مي شن . شلاق ها به صدا درميان . بچه ها در رختخواب ناله مي کنن و زنها با هزاران آرزو ، در دل خاک دفن مي شن . عمر کوتاه ما به سر مي رسه و تقديری نداريم به جزء تجزيه شدن در خاک . تو مي گي : " به درکِ هادس . " ولي از تو مي خوام که ببيني . خشم رو در پشتِ دروازه هایِ تِب ببيني و موج حسد رو تویِ مردم کوچه و بازار . ببيني که طمع ، من و تو رو اسير کرده . پدر از پنجره به بيرون نگاه کن . تاريکي شب را حس مي کني . چرا به درگاه خدايان ذهنت مويه نمي کني تا جرقه ای از شهاب سنگها اين شبِ طولاني رو به ما بفهمونن ؟ پدر به مسکو رفتي ؟ مي گن اونجا شبهایِ سپيد داره . و از تو مي پرسم : " اگر کسي ترياق داشته باشد و آن را از مارگزيده ای دريغ کند ، حکمش چيست؟"   "اگر کسي خوراک داشته باشد و آن را از گرسنه ای دريغ کند ، حکمش چيست ؟ " تو نگام مي کنط . با تفکر نگام مي کني . البته آميخته ای از تفکر و خشم . تفکری به اشتراک و خشمي به مزداسپ . گناه مزداسپ چي بود که انوش گردنش رو زد ؟ وقتي که انبار غلات رو به رویِ مستضعف باز کرد ، همونجا دستش پيش انوش رو شد . انوش کشت . گردن زد . خون راه انداخت . پيِ لقِ طبقات رو با سيمان محکم کرد . ترکش رو ماله کشيد و تو در گوشم همواره زمزمه کردی : " اون عادله . " پدر شب رو ببين . خوب براندازش کن . اتفاقاً امروز روزيه که ماه غيبش زده . مي فهمي ؟ گوش مي کني ؟ شب شعوری نداره . از رویِ اتفاق و نفهمي برای خودش نفس مي کشه . صدایِ نفسش خيلي سنگينه . شايد تيرزياس واقعاً کور شده . يا اينکه ذرات بدن مزداسپ توی خاک تجزيه مي شه . اون حقيقتاً دوست نداشت صدایِ آه ، حسرتي رو بشنوه ، يا خشم عقده ای رو ببينه . پدر اين خود سریِ تو تا کي ادامه داره ؟ تا روزی که خودم رو بکشم و تو بفهمي براستي يک جبّاری ؟ آره پدر ؟ به ياد بيار . سرِ برادر زنت چي آوردی . سوار کردی و يه کلاه بوقي گذاشتي سرش . مگه اون تاجدارِ بخت برگشته ، بزرگترين تهديد تِب رو از بين نبرد ؟ حقش بود تبديلش بکني به يه دلقک ؟ کشتي دولت ات به گِل نشست . خوشحال باش و شب هنوز نفس مي کشه . اشتراک رو بطور مطلق به تو پيشنهاد مي کنم . ذات بشر رویِ شهوت استواره . اگر جمع بشه تبديل مي شه به لونه اهريمن . بذار همه به يک اندازه خالي بشن . اگر جلویِ اين پتانسيل رو نگيری کل دودمانت به باد مي ره . همين تيرزياس راهب شکمو اهلِ رياضت، تختت رو واژگون مي کنه . انقدر خودخواه نباش . مزداسپ آب و آتش و چراگاه را به يکسان تقسيم کرد ، اگر نمي توني ظلم رو به يکسان تقسيم کن . صدای شب اذيتم مي کنه . داشت غروب مي شد . ديدمش . موهاش حالت شرابي داشت . مست شدم . خوفي بود . گفتم : " آرتيگوشه ، جذبه تو زندگيم رو پاشو نده . چرک ساق پات چشمک مي زنه . به تو عشق دهری دارم . " فرياد زد :  " پدرت قوانين جديدی وضع کرده." با هيجان آرومي بهش نزديک شدم و زمزمه کردم : " بدينِ مزداسپ دراومدم . هميشه خُرمم . دنيا انتخاب بزرگ منه . همه آدمها تویِ لذت بردن مشترکن . لذت رو به اشتراک بين همه تقسيم مي کنيم . " جرقه بيلش رو ديدم . بيل تویِ دستش بود . يه جورايي وحشت کردم . " آخه عشق من اينکارت خطرناکه . " از زير دندوناش گفت : " صدایِ شب سنگينه . اذيت مي شم . بهم امر مشتبه شده که خودت رو مي کشي . " کنار پنجره اتاق ام يه شيشه سيانور گذاشتم . آخرين باری بود که مي ديدمش . برای همين يه روز اون شيشه رو سر مي کشم . از پنجره شب رو تماشا مي کنم . مزداسپ هنوز داره مردم رو به زندگي اشتراکي دعوت مي کنه. اون آدمهایِ خودخواهي هستند ، نمي تونن اين مسئله رو قبول کنن . پدرم داد مي زنه : " هنوز بویِ گند پاهات تویِ دماغمه . وقتي خم شدم تا پاهات رو ببوسم ، اين بو تویِ قلبم تخم کينه کاشت . "  برای همين افراد مزداسپ درو شدند . قباد مي خنديد . توی تخت بود . لرزان جواب داد : " هميشه به مزدک اعتقاد داشتم. اون يه اندرزه . شما اونو مي کشيد ولي اشتراکش رو نمي تونيد از بين ببريد . " برای همينِ پدر که هرچند سال يکبار وفاداران مزداسپ يکدفعه شاخ مي شن . تو با عصات روی زمين مي کوبي و مي گي : " امان از مزدک ، امان از مزدک . " ولي قباد تاجدار بخت برگشته حاضر نشد زنش رو به حجله غريبه بفرسته تا اهريمن حسد نيرو نگيره . پدر خوشحال شدی وقتي قباد رو سوار الاغ کردند و توی شهر گردوندنش ؟ باز به شب نگاه کن . مزداسپ دعوت به اشتراک مي کنه . گفتم : " آرتيگوشه . نکنه به سرت زده . مي خوای کسي رو دفن کني ؟ " آروم جواب داد :  " مي خوام مزدک رو سر و ته مثل درخت بکارم. " با ناراحتي گفتم : " مزداسپ دينش خرمه . اشتراک زن روسپي گری نيست . سقوط رشک و خشم و آزه . انوش گردن مي زنه ولي قباد توی بستر مرگ مي خنده . " آرتيگوشه به غروب نگاه کرد و اسطوره ای داد ، داد " مي خوام مزدک سبز بشه . قشنگ بشه . بهش انداختم که ای اندرز در کجایِ تو قرار دارم ؟ جواب داد تو من نيستي ، جنبش مني . " بدن اخلالگرها بيرون دروازه تِب دريده مي شه . مزداسپ رفته . انوش به مهما ني تو مي ياد و من آخرين بار بود که آرتيگوشه را ديدم . خورشيد داشت پشت سرش غروب مي کرد .

 

آرتيگوشه

و اين منم ، آرتيگوشه . زني تنها در آستانه فصل عصيان . همواره بيلي در دست دارم که در زير خورشيد مي درخشد و مهر را از او مي آموزد . من اهل منزلم و عاشق پسرکي شدم که اهل آتش بود . زير نور خورشيد زلفانش به رنگِ خمر ارغواني در مي آمد . نگاهي داشت خوفناک و رشيد و استوار بود . دليرانه بر سر مزرعه شخم مي زد . نگاهش مرا گرفت . دستان چروکيده و خموده اش ، دستان لطيف بي خدشه مرا از دور هدايت مي کرد . او رنج مي برد و من بي بهره از درد ، در ناز و نعمت بزرگ مي شدم . شاهزاده ای که کوچکترين خراشي بر پوستش نقش نبسته بود . او مرا پسنديد ولي پدرش ، پدر قطور و محکمش ، رد کرد . گفت : " ما نسل آتش ايم ، با منزليان سخني نداريم . " پسرک مخفيانه دور از حکومت پدرش با من ازدواج کرد ، عشق مان به آميزش تبديل شد . اين بار هر دو علفهایِ هرز مزرعه را هرس کرديم . دستانم با زحمت آشنا شد . پسرکِ آتش پرست چون خورشيد مهر مي ورزيد . شاد بوديم و خرّم و مشترک . بناگه هم شُغلانش قيام کردند . سر به عصيان زدند و بلند آواز سر دادند : " وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل شده است . ديگر تحمل نداريم و جان به لب رسيده . بای همين بانگ مي زنيم : نه . " توده بيشماری شدند . توده به حرکت افتاد . فغانِ اعتراض به آسمان پرتاب مي شد . توده به دروازه حکومت رسيد . صدایِ پياپيِ سلاحهایِ گرم در فضا مي پيچيد . توده درو شد و به زمين غلطيد توده . غبار و خاک به هوا برخاست . پسرکم . اهل آتش کم . گبرکم . گريست . بغض کرد و مزرعه را ترک . بدنبالش دويدم . افسرده و نابود بود . اسپند به دست گرفتم ، توجّه اي نکرد . آتش افروختم ولي روحش در سرزمين ديگری بود . در تفکر بود و مرتباً تکرار مي کرد : " ياران به موافقت ديدار کنيد . " سرم را کنار کفشهايش گذاشتم و آرام گفتم : " جوی مسموم هوا را خراب کرده . " زير لب گفت : " صدایِ نفس شب را مي شنوي ؟ سنگين است . " راه درازی رفتيم . راه عميقي بود. کوره راهي غير معمول . جويایِ علت کار بود ولي جوابي نمي شنويد . به راهي رسيديم که دو مسخره کنار درخت خشکيده ای نشسته بودند و انتظار مي کشيدند . از آنها پرسيد : " ای بي خبران در چه انتظاری هستيد؟" با هم جواب دادند : " هوشيدر . فرار است بيايد . " گفتم : " هوشيدر در خواب است . صدایِ نفس هايش را نمي شنويد که چقدر سنگين است ؟ " پسرک آتش پرست مهر خود را از دست داده بود . خستگي در اندامش جولان مي داد . به کولش گرفتم و حرکت کردیم . به حکيمي برخورديم از سرزمين غروب . پسرکم با ناتواني سوالاتي پرسيد و حکيم در جواب فرمود : " جهان شر است . اگر بدی کني کارت آسان آيد و گر نيکي گزيني به مشکلات و موضوعات پيچيده برخوری . اوقات خوش زودگذر است و لحظات تلخ به کندی عبور مي کند . اگر نداشته باشي در رنج و حسرت عقده ای و اگر داشته باشي در کسالت و بطالت . اساس دنيا بر نهاد تاريکي است و پيِ معبد روشنايي ويران است و از اين چهاچوب خلاصي نتواني . " پسرکم زار مي زد و من او را به دوش مي کشيدم . عشقم اميدی نداشت و من اين آميزش شوم را به جان خريدم . به پيری زنديق رسيديم . شوی م از او زهر خريد . با شراب ارغواني درآميخت و سر کشيد . صبح از خواب برنخواست . بر بالایِ جسدش مات و مبهوت نشسته بودم که پدرش با حکم وارد شد . هنوز حکومت مي کرد . افرادی مسلح رو همراه خودش آورده بود . حفاظت اش اعلي بود . گفتم : " بايد به خاکش بسپاريم . مقبره ای عظيم خواهيم ساخت و يادش گرامي خواهد ماند . " با تندی جواب داد : " اهل آتش ايم . جسدش را بر سر راه مي گذاريم تا ددان بدرند . اين سنت اهل ماست و کسي را مجال نافرماني نمي باشد که اگر مردگان دفن شوند کفر است و آدمي بعد از مرگ نيز بايد سودرسان طبيعت خويش باشد . از طبيعت آمده ايم و بدرن طبيعت مي رويم . بدن مي پوسد و مجزّا مي شود و پايان فرا مي رسد و ما حل مي شويم . " از زير دندانهايم گفتم : " اون مي خواست همه چيز تمام بشود . " حکم داد : " خواهد شد . " جسدش را بردند و در کوره راهي دور ول کردند . ولي عذابي را حمل مي کردم . اهل منزلم ، نمي توانم بگذارم آنطور سرگردان بماند . دفنش مي کنم ، ولي بر بالایِ جسد دو نگهبان مسلح ايستاده بود . پدر آتشي روشن کرده بود و زمزمه مي کرد : " تو از آميزشي بس ننگ و حرام زاده شدی . خدايان لعنت مي کنند و کفر مي گويند . پدرت از زنایِ با محارم ، زنازادگان آفريد ، دنيا چرخيد و کوری اَش حتمي شد . ما بر اساس سنت حکم مي کنيم . اجساد بايد دريده شوند . مکلف اصلي روح است که به ديار هادس مي رود . حساب و کتابش با هادس قاضي . جسم ارزش و تباری ندارد . آن به ، که خوراک جانوران بي پناه شود که خدايان توجه اشان نمي کنند . " بيل را در دستم محکم گرفتم . "  او را در چمنزار دفن مي کنيم ، باشد که اجزایِ بدنش تبديل به گياهي نورسته شوند . " دو نگهبان مرا هدف قرار دادند و تهديدم کردند . بيل زير خورشيد درخشيد . رفتم . عذاب را بر دوش حمل کردم . به پير زنديق رسيدم ، مي گفت : " خدايان وهم اند و در المپ خبری نيست . " مزدک در گوشه ای دعوت به اشتراک مي کرد و پدر کورم را ديدم که سوار بر الاغي بود و همگان او را به سخره گرفته اند . به دروازه تِب رسيدم . شهر شوم . شهر خوف . شهر افترا و غيبت . اجساد هزاران کشاورز در زير نور خورشيد مي گنديد و تجزيه مي شد . کرکس ها و کفتارها مي دريدند و سربازان مسلح خميازه مي کشيدند . کرئون بر بالایِ برجي ايستاده بود و با خشم به من مي نگريست . به آسمان نگريستم . در اين جهان لايتناهي نقطه ای بودم کوچکتر از صفر . فرياد زدم . فريادی بلند . بيل را به هوا بردم و از ته دل هوار کشيدم . فريادم در فضایِ نامتناهي گم شد و زوزه کفتاران همراهي کردند . گويي کفتاران فهميده بودند که سرنوشت شوم و محدود ما چقدر تلخ است . همانند ماگزيده ای بودم که از او ترياق دريغ شده و کشاورزان ، گرسنگاني که خوراک از آنها پنهان . کرئون به من خيره بود . چشمانش برق مي زد . مثل بيل من برق مي زد . مزدک صدايش بلندتر شده بود که انوش آمد و او را در چاه سرنگون کرد . پير زنديق مست بود و اجساد مي پوسيدند و کرئون درنگ مي کرد . برخاستم . ديگر آن دخترک هميشگي نبودم . فقط يک چيز بودم و يک چيز در من بزرگ مي شد ، آرتيگوشه . دوباره فرياد زدم . اينبار از سرِ خشم و حسد و آز . پير زنديق گوشزد کرد : " آرتيگوشه، فريادت بيهوده است . در اين نهايت گوشي وجود ندارد که دردت را بفهمد . " به سمت برج کرئون هجوم بردم . تيرزياس ، راهب فرزانه هنوز با شهوتراني زياد رياضت مي کشيد . کرئون با خشم مي نگريست . بلند ندا دادم : " وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل شده ، ديگر طاقت و توان ندارم . " جوابي نداد . مغرور بود و خود سر . به سرعت بيل را به حرکت آوردم و اجسادِ زحمتکشان را به خاک سپردم . سربازان خميازه مي کشيدند . کرئون هنوز با خشم مي نگريست . عده زيادی بودند ولي به اتمام مي رسيد . صدایِ نفس شب سنگين بود تا اينکه خورشيد از پشت یرِ کفتاران و کرکس ها طلوع کرد . آخرين باری بود که طلوع را ديدم . مشرق زلال مي شد . رنگ آبي را حس کردم . کرئون فرياد زد : " پيران تِبای ، يک اخلالگر مي خواهد کشتي دولت را دستخوش طوفان کند . " پيران تِب که در رأس شان تيرزياس بود ، صف بستند . سربازان چماق هايشان را بالا بردند. کرئون ناليد : " خدايان به لرزه درآمدند . " از زير دندانهايم گفتم : " در المپ خبری نيست . " پيران اشاراتشان را به سمتم گرفتند . حکمِ خونم دادند . بيل را بالا برم و خاک به آسمان پاشيد ، " هوشيدر برادرانت . " جمجمه محمود پسيخان به صدا درآمد . باد او را مي لرزاند ، مثل اينکه مي گفت : " ديگر غيرقابل تحمل شده . " بيل را بالایِ سرم بردم . بيل مي درخشيد . پيران مرتباً حکم قتل مي دادند . کرئون هنوز خشمگين بود . انگشتان اشارات پيران شماطت ام مي کرد . تيرزياس زير لب وِردِ جن گيری مي خواند . ترشيده ای از درد عشق مي ناليد و جواني سخت تحت تأثير فضا بود . کرئون هنوز خشمگين بود . سربازان به خود آمدند . کفتارها زوزه مي کشيدند . کرکس ها مي گريستند . تمام اجساد به خاک سپرده شده بود . سربازان متوجه مفهومِ اين صحنه شدند . تفنگهايشان را پُر کردند . کرئون با دست اشاره کرد : " به درک هادس بفرستيدش . " سربازان تفنگهايشان را به سمتم گرفتند . پدر اهل آتش هنوز حکومت مي کرد . پسرکم رویِ زمين مي پوسيد و در فضا مي پکيد . فرياد بلندي زدم . صدایِ شليک در فضا پيچيد . هيچ نفهميدم . همه چيز تاريک شد . ديگر درکي نداشتم . فقط صدایِ نبضِ شب بود که ممتد ادامه داشت و .............................................................................................................. ! ؟

 

 

 

 

محمد ميرعلي اکبری

شهريور 1382      

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد میرعلی اکبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354
کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی
اجرا ها:
آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر
رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره
زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی
ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر
آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی
هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران

نوشته های پیشین
اسفند 1386
فروردین 1386
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
آرتیگوشه
رمئو و ژولیت
دخترک کبریت فروش
دوران دیرینه سنگی
ته مکبث
پدر در خرداد خواب مي ديد.
پیوندها
آگاممنونيزم
تئاتر6(ناصر حسيني مهر)
ایران تاتر
امین عظیمی
کانون نمایشنامه نویسان ایران
محمد یقوبی
کارگاه نقد
تاتر دانشگاهی
تاتر کولی
عطا صادقی
سیاها
دي نا
مهدي دوگوهراني
محسن طارمي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM