![]() |
![]() |
|
| ادبیات نمایشی |
صحنه نوشت زیر یکی از اتوودهای دوران دانشجویی کارشناسی ارشد است. اثر ناموفق یست ولی بعنوان یک تجربه دانشجویی قابل خواندن. من از همان ابتدای راه علاقه به کولاژیسم داشتم. همزمان با تحقیق روی مکبث، عمویم مدتی در خانه ما به سر می برد و مرتب از خاطراتش مي گفت كه ثمره آن دوران اثر زير است. هميشه به اين اعتقاد داشتم كه تا انتهاي عمر يك دانشجوي تجربه گر باقي مي مانم و چنين باد.
ته مكبثبراي عمو كاظم
صحنه اول
سالن بزرگ يكي از آسايشگاههاي سالمندان.تختهاي بسيار.رنگ ســــفيدسفيد.يك تلويزيون كهنه و قديمي كه آخرين نفسهايش را مــــيكشد،در انتهاي سالن قرار دارد.به جز يك پيرمرد،كه ساختمان عقليش از هم پاشيده است،كـــسي درسالن نمي باشد.پيرمرد مشغول تماشاي تلويزيون است.تلويزيون،درحـاليكه مرتبأپرش دارد،برفكي مي شودوصدايش بين قطع و وصل در نوسان است،صـحنه ئياز جنگ را پخش مي كند.گزارشگري در حال گزارش دادن.صدا مفهوم نيست.پرستار جوان بي اعتنا عبور مي كند.
گزارشگر:محاصره... دوهزارنفركشته...پنجهزارزخمي...شورشي ها...
صدا قطع مي شود.نگهبان وارد مي شود.تصوير تلويزيون پرش داروبرفكي است.نگهبان با مشت روي تلويزيون مي كوبد.تصوير درست مي شود.دانــكن مشغول سخنراني ست.بسيار عصبي و هـــيجان انگيز.نگهبان با صداي تلويزيون ور ميرودولي اثري ندارد.ضربه ديگري ميكوبد.
دانكن:ما شورشي ها را سركوب مي كنيم...
صـدا دوباره قطع مي شود.نگهبان ول مي كند و مي رود.دانكن همينطور مشغول ســــــخنراني است ولي بي صدا.پيرمرد به تلويزيون زل زده است.معلوم است از قـــــضايا سر در نمي آورد.پيرمرد چاق وارد مي شود.تصوير پرش دار و برفكي ميشود.پيرمرد چاق با مـــشت روي تلويزيون مي كوبد.تصوير كلأ قطع مي شود.پيرمرد چاق با تلويزيون ور مي رود.اثري ندارد.عــــموكاظم سيگار بدست وارد مي شود.روي تختش مي نشيند.با درمانگي خاصي به اطراف مي نگرد.سخت درتفكر و نوستالژي ست.صداي آژير خطر به صدا در مي آيد. صداي ضـد هوائي.
صداي انفجار بمب.نور مي رود.
صحنه دوم
خانه بــــــنكو.كوچك و شيك.آشپزخانه باز.اسباب و اثاثيه تميز و نو.عكسهاي بزرگ “ايرنه ژاكوب“بر در و ديوار.تابلوي بزرگ دانــــكن بر سر در خانه.بنكو وارد مي شود.چراغ را روشن مي كند.لباس نـــــظامي خود را در مي آورد.تشنه است.از گنجه نوشيدني در مي آورد و مي نوشد.تلويزيون را روشن مي كـــــند. گزارش از صحنه نبرد.بنكو با نارضايتي تلويزيون را مي بندد.نــــــوار كاستي در درون ضبط صوت مي گذاردو مشغول ثبت صداي خود مي شود.در حين حرف زدن مشغول تداركات شام و نوشيدن مي شود.
بنكو:اولــين باري كه خون مي ريزي تا چند ماهي ذهنت درگيره.بعد كه تكرار مي شه،ذهنت فقط يه هفته يا چند روز درگيره.توي جنگ عا دت مي كني فقط پنج دقيقه ذهنت درگير باشه.ولي اون پنج دقيقه مثل پنج هزار سال سخته.سخت.سخت مي گذره.توي اين جنگ آخري خود من هر نيمساعت پنج نفر روهلاك مــي كردم.نبايد بذارم ذهنم درگير بشه.وگرنه نابود مي شم.من هميشه تو ميدون جـــــــنگ خودم رو آدم خشني نشون مي دم.ولي اعتراف مي كنم كه از درون متزلزلم.البته باز من خوبم.هم رتبه ام مـــكبث به هيچ وجه نميتونه خون كسي رو بريزه.توي جنگ چشماش رو مي بنده تا مـــــــرگ كسي رو نبينه.قلبش مثل يه گـــــنجيشكه.نبايد تو جنگ شركت كنه.مي ترسم آخرسر بلائي سرش بياد.برـ عكس اون مكداف.يه حرومزاده.يه آدمكش حـــرفه اي...نميدونم در آينده اين نوار دست كـــي بيافته.شايد فردا تو ميدون جنگ تير بخورم.پس بهتره همه چيز افشا بشه...مكداف قبل از اينكه وارد ارتش بشه براي سازمان امنيت ادم ميكشت. به هيچكي رحم نمي كنه.حتي يك ثانيه هم ذهنش براي جنايت درگير نمي شه. مادرها هميشه نگران پسرهاشون هستن.اگه يكي به پسرشون آســيبي برسونه يا با ماشين تصادف كنن،ديوونه ميشن.البته اونا باز مي تونن خودشون رو خالي كنن. سريع مي رن قانون و ميخوان كه عدالت در مورد اونا اجرا بشه.قانون هم عدالت رو اجرا مــــيكنه.قانون هميشه براي اين چيزهاي پيش و پا افتاده عدالت رو اجرا مي كنه.اما اين مـــسئله جاي تعمق داره.اگر پسرهاي اين مادرهاي دلسوز،توسط كسي كه قانون بدستشه مورد هدف قرار بگيرن،اونوقت چي؟اين مادر بدبخت به كي بايد شكايت بكنه؟مردي تو زندان سياسي زير شكنجه ســــنكوب مي كنه و شــب مخفيانه دفنش مي كنن.بعد ده روز زنش رو مي برن اونجا مي گن اين قبر شوهرته...اونوقت تكليف چيه؟مــكداف يه بار با گلوله زد تو قلب يه پسر بيست وسه ساله.چون حس كرده بود افكار اون پسر براي حكومت خطرناكه.مادر اون پسر داشت ديوونه مي شد.به هر دادگاهي رفت جوابش رو ندادن.مرتبأ زير لــب مي گفت”پسرم واسه چي مرد؟“مكداف يه بار يه دختر ســـــــــياسي رو برد تو بازداشتگاه سازمان امنيت.مرتب به اون تــــــجاوز مي كرد.دختره اعتراف نكرد. انقدر بهش مرفين تزريق كرد كه مــــعتاد شد.شنيدم دختره زير پل اووردوز مي كنه و مي ميره.جسد اون دختر رو ديدم.مــرگ.عجب پديده اي..پونزده ساله كه دارم در موردش فكر مي كنم.لي هنوز به نتيجه اي نرسيدم.مـــــرگ يعني چي؟ يكي از رفيقام از طبقه چهارم خودش رو با مـــخ پرتاب كرد پائين.جلو چشماي مادرش.رفيقم ديگه تكون نخورد.اون ديگه وجود نداره.يعني مرده.مـــــرگ.هر وقت يكي رو مي كشم،چشمم به جسدش مي افته و مي گم”مـرگ يعني چي؟“ هر چي هست وسيله ايه كه به ما كمك مي كنه مخالفامون رو از سر راه برداريم.مرگ باعث مي شه كسائي كه از ما اطلاعاتي دارن يه كلمه هم حرف نزنن.نمي ـ دونم،شايد فردا وسط گلوله و خمپاره مرگ رو تجربه كنم...هر كسي اين نوار رو شنيد ،زياد جديش نگيره. اين فقط يه خــالي كردن درونيه.هر وقت بهم فشار مياد حرف مي زنم تا يه خورده احـساس آرامش بكنم.حالا آرومم.حرفي ندارم. بــــــــــــنكو...
نور مي رود.
صحنه سوم
خانه اي شيك و بزرگ .اسباس واثاثيه منزل بزرگ و تميزو براق.منزل با اشــــيا زيادي تزئين شده.ماسكهاي قبايل بدوي.مجسمه هاي آفريقاي باستان.گردنبندهاي و جواهرات هندي.مهره ها و خطوط چيني و اسباب عجيب ديگر.ســــه زن بلند قامت.آرايش كرده و سانتي مانتال.پاشنه كفش شان مثل قدشان.ســـــــاق پا پيداست.آن سه جـــــــــنسيت را خوب مي شناسند..زيبا نيستند ولي لـــــوندند. اولي كتاب باز كرده است و در كنارش ورقي ست كه اعــــدادي روي آن مي نويسد و خطوطي مي كشد.دومــي با ورق فال مي گيرد و سومي درون استكان قهوه با دقت مي نگرد.
سومي:چه زشت زيبايي!
اولي:زشت و زيبا؟
دومي:داستان ديو و دلبر رو مي گي؟
اولي:اينو كه من ازش پرسيدم..
سومي:بايد زن مكبث رو ببينيم..
اولي:اينطور كه من محاسبه كردم،اون باعث مي شه كه شورش بخوابه.
دومي:تو فال منم اين موضوع در اومد..
سومي:اين شكل هم بمن مي گه جنگ تموم مي شه.
اولي:به زنش خبر مي دم.
سومي:(به دومي)خانم همسايه بلاخره پول فالي كه براش گرفتي رو داد؟
دومي:نه..
اولي:نترس.كاري كردم كه شوهرش عاشق يه دختر چهارده ساله بشه..
دومي:ما دو تا هم بايد كمكش كنيم..
سومي:(به اولي)داري براي زن مكبث نامه مي نويسي..
اولي:بايد خبر خوش رو بهش بدم..
دومي:پس درود بر مكبث..
اولي:درود بر مكبث كه پادشاهي مي كنه.
دومي:مي خواد بكنه.
اولي:نمي خواد ولي مي كنه.
سومي:درود بر مكبث كه بزودي پادشاهي مي كنه.
نور مي رود.
صحنه چهارم
آسايشگاه سالمندان.تلويزيون در حال پخش يك جشن ملي و كارناوالي عظيم. صداي آن قطع است ولي تصاويرش صاف و بدون برفك.پيرمرد چاق آســـوده خوابيده است.صداي خرناس او شباهت به يك سمفوني كلاسيك دارد.دكــــتر مشغول معاينه پيرمردي ست كه ساختمان عقلي يش از هم پاشيده است. عــــموكاظم روي يك صندلي نشسته است و مــــــغبون و اندوهناك سيگار مي كشد. پرستار جوان بي اعتنا عبور مي كند. نگهبان مشغول گشتن است كه چيزي توجه او را جلب مي كند.پرستار پير وارد مي شود.مـــشغول تماشاي تلويزيون و جشن ملي مي شود.نگهبان يك دستمال خونين را از روي زمين بر مي دارد.
نگهبان:اين دستمال خــــون آلوده چيست؟از بر و رويش پيداست كه مي تواند آخرين خبرهاي يك تمتع جنسي را به ما برساند.
صداي قهقهه پرستار جوان .پرستار پير به تلويزيون اشاره مي كند.
پرستار پير:خدا رو شكر جنگ تموم شد..
دكـــــتر برمي گردد و نيم نگاهي مي اندازد.بعد بدون اعتنا به معاينه مي پردازد. نگهبان در حـالي كه دستمال را در دست دارد ميخواهد خارج شود كه با پرستار جوان روبرو مي شود.پرستار جوان با عـــــشوه اي خشن از كنارش رد مي شود. نگهبان خارج مي شود.پرستارجوان كنار پرستارپير مي ايستد و با عــــــــشوه اي متفكرانه به تلويزيون مي نگرد.
پرستارپير:جنگ تموم شده.امشب بهت يه شام مي دم..
پرستارجوان دست پرستارپير را مي گيرد و با خنده او را از صحنه بيرون مـي برد.
دكتر به پيرمردي كه ساختمان عقلي اش از هم پاشيده آمپول مي زند.وسايلش راجمع مي كند و به جلوي صحنه مي آيد.با سيگار عــموكاظم سيگارش را روشن مي كند.عموكاظم همچنان افسرده است.
عموكاظم:الوند يه ساله كه بهم سرنزده هر وقت مــــياد اينجا باهام سر سنگينه. چند شب پيش به داداش رسول زنگ زدم.دلم خيلي گرفته بود.گفتم منو ببره يه خورده بگردونه.گمشته ش رو فرستاد برام سيگار بخره...مي خواستم اون دختره كه تو خونه دكتر كلفتي مي كنه رو بگيرم.اگه زن بگيرم صبحونه برام امــــــلت درست مي كنه.اينجا غذاهاش رو به موقع نمي دن...اين يارو چـــاقه از سيگاراي من كش مي ره...قرص هامو چرا نمي ديد بخورم؟.. يه روز دم نــرده هاي اينجا وايستاده بودم يه زن كوليه رد شد و گفت”رو سرت تاج پـادشاهي مي بينم“ اگه شاه بشم اون كلفته رو مي دن به من؟دوست دارم صبا امـــلت بخورم.زنگ بزنيد بگيد الوند بياد اينجا...
دكتر سيگارش كه تمام مي شود،بي اهميت خارج مي شود.
عموكاظم:من همه جاي لندن رو زير پا گذاشتم.اون موقعها تو دانشكده هــــم كلاسي هام جزو اين حزب و اون حزب بودن ولي من فقط عرق خوري و خانم بازي...ا...آ...(بلند)آ...سيگار ديگري رو شن مي كند.نور مي رود.
صحنه پنجم
صحنه خالي و تاريك است.مكبث روي يك چهار پايه بلند نشسته است.تا پايان صحنه تكان نمي خورد.فقط واكنش هايش را با ميم بيرون مي ريزد.ليدي مكبث تعدادي ماسك هاي دسته دار مختلف كه از چهره اش نمونه برداري شده است، را بدست دارد.او هنگام حرف زدن آنها را به شــيوه يونان باستان بصورت ميزند. هر ماسكي يك حالت انساني و يك بعد از درونيات ليدي مكبث است.
ليدي مكبث:انقدر ترسو نباش...هر سه تاشون اين مسئله رو تائيد كردن.قـبل از اينكه جنگ تموم شه نامه بدستم رسيد.توش نوشته بودن كه تو شـــورشي ها رو سركوب مي كني.مگه طبق نقشه تو نبود كه اونا از بين برن!؟نـــبوغ تو باعث شد جنگ به نفع دانكن تموم بشه...حتي يه تـــشكر خشك و خالي ازت نكردن.اين مــــسئله رو هر سه تاشون پيش بيني كردن.اونا دروغ تو كارشون نيست.سه ماهه دارن رو اين موضوع كــار مي كنن.آخر سر هر سه تا به اين نتيجه رسيدن كه تو شاه مي شي.دانكن امــشب مهمون توئه.بكشش و تاج شو رو سرت بذار.ميترسي بكشيش؟احمقي.ثل اون گربه بـــدبختي مي موني كه مي خواد ماهي بگيره ولي دوست نداره دست و پاش خيس بشه.وقتي خودتو سست نشون مي دي، شـــك ميكنم كه مردي!اگر از نظر جسمي نـــر نيستي از نظر روحي باش...اون سه تا هر راه و رمز پيشگوئي كه فكرشو بكني امتحان كردن.فقط به يه نتيجه رســـــيدن...
”تو شاه مي شي“..
نور انتهاي صحنه روشن مي شود.آسايشگاه سالمندان نمايان ميگردد.نگهبان زير بغل عمو كاظم را گرفته است.عـــــمو كاظم بطور متوالي چرت مي زند.نگهبان نمي تواند او را كنترل كند.پيرمرد چاق وارد مي شود.عـموكاظم روي زمين ولو مي شود و بالا مي آورد.
پيرمرد چاق:چي شده؟
نگهبان:چهل تا قرص اسهال خورده..
پيرمرد چاق:مي خواسته خودكشي كنه؟
نگهبان:نه.مي خواسته نعشه بشه.
پيرمرد چاق:عجب!
نگهبان:آدم بدبختيه.
پيرمرد چاق:دوست داره زن بگيره..
نگهبان:شنيدم زنش مال و اموالش رو بالا كشيده و رفته..
پيرمرد چاق:امان از دست اين زنا..
نگهبان:اوه اوه..شلوارشم كثيف كرده.كمك كن ببريمش حموم..
پيرمرد چاق و نگهبان،عموكاظم را بلند مي كنند.پرستار جوان بي اعتنا عبور مي
كند.نور انتهاي صحنه قطع مي شود.آسايشگاه سالمندان محو مي شود.
ليدي مكبث:قـــيافه ت مثل كتابي يه كه توش جمله هاي خارق العاده نوشتن.
نذار اين نوشته ها محو بشه...مثل خودشون بشو.اگه تو نكشي يكي ديگه ميكشه. مار باش تو آستينشون.تو بزرگترين پادشاه جهان مي شي.اون امشب مـــياد اينجا. شب تو خواب ميكشيمش و تو حكومت رو بدست مي گيري.نگران مردم نباش.
بهشون مي گيم:”دانكن كبير سكته كرده“
نور مي رود.
صحنه ششم
اين صحنه پانتوميمي ست از ماجراي”مكبث و ليدي مـكبث،دانكن را كه مهمانآنــهاست،به قتل مي رسانند.هر دو عذاب وجدان مي گيرند.مـكبث دچار جنون مي شود.لـــيدي مكبث بر سر او تاج دانكن را مي گذارد.جـنون محو مي شود.“ رقص قـــدرت.يك طبل آفريقايي اين صحنه را همراهي مي كند.پيشنهاد ميشود بازيگران قبل از اينكه اين پانتوميم را آزمايش كنند،سر يك كبوتر يا يك مــرغ (اگر گوسفند باشد بهتر است)را ببرند.سعي شود بازيگر نـــــقش دانكن پول اين حيوان را بدهد و حداقل مدت يك هفته آن را در خانه خود نــــــگه دارد و در هنگام قرباني شدن حيوان حضور يابد و بدقت به اين صحنه بنگرد.
صحنه هفتم
يك كافي شاپ تميز و براق.مدل بالا با قيمتهاي بسيار.حاوي دو ميز شيشه اي چهارگوش و يك بار سياه رنگ.كافي شاپمن شيك و كراوات زده پشت بار است.سر يك ميز سه زن بلند قامت نشسته اند.با همان آرايش و لباس قبلي.در حالي كه با چوب سيگارهاي نيم متري سيگار مي كشند،بساطشان را روي ميز پهن كرده اند و مشغول بررسي هستند.سر ميز بغلي يك مرد بيكار نشسته اسـت و با چشمانش از بالا تا پائين سه زن را مي ليسد.
اولي:ترسيده.
سومي:حسابي هم ترسيده.
دومي:نگرانه؟
اولي:طبيعيه.
دومي:منم همچين برداشتي دارم.
سومي:شايد كارشون به جنون بكشه.
اولي:شايد.
دومي:دليلش رو پيدا كرديد؟
اولي:بايد بنكو رو بكشه.
سومي:اما مكداف رو نه.
اولي:(باخنده)كسي رو مادر نزائيده كه مكبث رو بكشه.
سومي:مادر نزائيده!؟
پيشخدمت وارد مي شود و به سمت كافي شاپمن مي رود.
پيشخدمت:تو توالت يه سوسكه..
كافي من:با اون بوئي كه توالت مي ده اگه منم سوسك بودم مي رفتم اونجا..
پرستار جوان آسايشگاه سالمندان دست در دست يك پسرك ژيگول واردكافي شاپ مي شوند و پشت بار مي نشينند.مرد بيكار متوجه پرستارجوان مي شودوبعد دوباره مشغول برانداز كردن سه زن بلندقامت مي شود.
سومي:براش بنويس..
اولي:چي رو؟
سومي:مادر نزائيده كسي ئو كه مكبث رو بكشه.
دومي:بزرگ بنويس.
سومي:مثل پلاكادر تظاهرات.
دومي:بزنه سر در خونه اش.
اولي:بايد از اين حالت تشنج در بيان..
كافي من مشغول سرويس دادن به پرستار جوان و ژيگول است.
پرستار جوان:روزي كه جنگ تموم شد پيرزنه منو برد تو يه رستوران كثيف شام بهم داد..
ژيگول:خوب شد بالا نياوردي..
پرستارجوان:اوردم.
نور مي رود.
صحنه هشتم
آسايشگاه سالمندان.تلويزيون با همان وضعيت قبلي خودش مشغول پخش رازبقا ست.عموكاظم روي تخت نشسته است و چرت مي زند.ريتم چرت زدن او يك تناليته ايجاد كرده.پيرمردچاق بغل عموكاظم نشسته و مشغول وارسي گنجـــــــه اوست.پيرمردي كه ساختمان عقلي ش از هم پاشيده است،روي تخت ايستــــاده و با حركاتي عجيب حرف مي زند.پرستارپير و نگهبان به او خيره شده اند.
پيرمرد:اگه اين كار يكباره مي شد وسرانجام مي گرفت.اگه بدون اينكــــــه از اونجاش خوني بريزه،من خالي مي شدم،بهتر نبود؟اگه همين يه فشار بود وبعــــد
همه چي مي شد و دردسري درست نمي شد،عالي نبود؟بدبختي اينجاست كـــه من از دو وضعيت محكوم مي شدم.اول اينكه من پدربزرگ اون هستـــم و دوم اون به خونه من پناه آورده و بايد در رو بروي متجاوزش قفل كنم.ميترســــم از فرط هيجان خيزي وردارم كه ازاونطرف تخت روي زمين ولو شم..
پيرمرد از روي تخت پائين مي افتد.پرستارپير و نگهبان،پيرمرد را بلند مي كننـــد ،و روي تخت ميخوابانند.هر دو خارج مي شوند.عموكاظم همچنان مشغـــــــول چرت زدن است.پيرمردچاق يكي از سيگار هاي عمو را آتش مي زند.پرستــــار جوان بي اعتنا عبور مي كند.
پيرمردچاق:طلبه اي اين پرستارجوونه رو برات بگيرم.تكيه ايه.بين خودمــــون باشه.يه هفته پيش زده بود به سرم ببرمش تو انباري بهش تجاوز كنم.بعد پـــــخ سرشو ببرم و همونجا دفنش كنم.هر دفعه ديدمش الكي يه چيزي رو زميـــــــن انداختم تا بهواي برداشتنش پروپاچه ش رو ديد بزنم.البته خودمونيم تو هـــــــم همچين چشم پاك نيستي ها...
پيرمردچاق مي خندد.عموكاظم چرت مي زند.نور مي رود.
صحنه نهم
خانه بنكو.سه قاتل با صورتهاي پوشيده منتظر او نشسته اند.تا او وارد شود و او را بقتل برسانند.يكي از آنها در گوشهاي نشسته است و با يك كارد تيز و برنـــــده چرك لاي ناخن دستش را در مي آورد.قاتل2 مشغول وارسي يكسري نــــــوار كاست است.قاتل3 راديو گوش مي دهد.صداي جواني عموكاظم كة در حـــال تحليل سياسي روز است،از راديو پخش مي شود.
صداي جواني عمو كاظم:اين جريان”ابسولوتيسم“است و ايــــنان اسمش راگذاشته اند”تئوكراسي“.هر چند كه اين مردم”اپورتونيست“باطنأ دوست نداشتــه اند كه شورشي هاي”آنارشيست“سركوب شوند،اما با ”تروريست“مـــــــخالفند. ”آپتي ميسمي“كه در جامعه رايج شده است خطرساز است.من كه يــــــــــــك كارشناس ارشد علوم ســـــــــــــياسي هستم،پيشنهاد ميدهم براي اينكه از بلاي ”پروونسياليسم“نجات پيدا كنيم،دست بدامن”مــــيليتاريسم“شويم.هر چند كه ما بستر بالقوه”مركانتاليسم“راداريم.
بنكو وارد مي شود.قاتل3 راديو را خاموش مي كند.بــــنكو به هيچ وجه متعجب نيست.
بنكو:مي دونستم.
قاتل2:ما نوارهاي شما را گوش داديم جناب بنكو.
بنكو:اونا رو جدي نگيريد.
قاتل2:شما همه چيز رو افشا كرديد.
بنكو:فقط يه تخليه دروني بود.
قاتل2:تخليه دروني؟
بنكو:بهم زياد از حد فشار اومده بود.اگر خودم رو خالي نمي كردم،مي تركيدم.
قاتل2:ما شما رو مي كشيم،يكجا دفنتون مي كنيم و بعد از يك مــــاه به زنتون
ميگيم اين قبر شوهرتون.
بنكو:شما از طرف كي هستيد؟
قاتل2:مگه فرقي هم مي كنه؟
بنكو:مكبث يا مكداف؟
قاتل2:هر كسي كه باشه باعث شده شما مــــرگ رو تجربه كنيد و ازش سر در بياريد...
قاتل2 به آن دو نفر ديگر اشاره مي كند.سه نفري بر سر بنكو مي ريزند و به طرز بيرحمانه اي او را مي كشند.نور مي رود.
صحنه دهم
سالن پذيرايي يك خانه بزرگ و مجلل.مبل و صندلي استيل و جديد.كـــــــف موزايك سفيد براق.پنجره هاي بزرگ با پرده هاي توري زيبا.پنجره ها بــــازند. عصر است و باد ملايمي مي وزد.پرده ها بالا و پائين مي روند.عـــموكاظم روي كاناپه نشسته است.اندوهناك سيگار مي كشد و مغبونانه در تفكر است.
صداي دانكن:اين كدام رسم است كه مـــيزبان،مهمان خود را به خون بكشد. كدام فرهنگ و كدام ســـــــنت در تمامي اين كره خاكي چنين عملي را تائيد ميكند.گناه من چيست؟اعتماد به دوست و ميزبانم؟هر شخصيت ديگري هــــــم به جاي من بود،فكر مي كرد مــيزبان مهربانش در را بروي بلا ها و مصيبت هاي مهمانش محكم مي بندد.من مظلومانه به قــتل رسيدةام.حتي اگر انسانهاي زيادي را به كام مرگ فرستادم ولي مستحق اين نبودم كه در خانةاي كه پناهگاه مـــــن است سرم بريده شود.براستي اين اوج مظلوميت و غريبي ست.
صداي رسول:برگمشو...تو هم بي شرفي...همتون كثافتيد پدرســــــــگ.اون داداش جاكشت.اون نصيري ديوث كه دخترا رو بي ســـيرت بعد شوهرشون مي ده. اون پسر عموي لجنت كه مــــست كرد و نصفه شب ترتيب زن دائي ش رو داد. همتون حرومزادةايد.شما كثافتا.شما فاسقا.يه كـــــــــلت بيافته دست من تا همتون رو بكشم.خشتكتون ئو پاره مي كنم.
صداي بنكو:مرد محترمي را در سازمان امنيت، بدستور دانــــكن،زبانش را مي برند.در معقدش ميله گداخته فرومي كنند.درون چشمانش سرب مـــــــذاب مي ريزند.پسرانش از تجسم اين شكنجه ها بر شاه درود مي فرستند.دخترجوان و زيبائی را درون وان حمامهاي زيرزميني سازمان امنيت مي برند و با قويترين اسـيد مــــــوجود سرو رويش را مي شورند.مادر دختر مي پرسد:”آيا تكةاي از دخترم مانده تا دفن بشود؟“...در اين فكرم كه مگر آن دختر انسان نبود؟مگر گـوشت و پوست و خون نداشت؟مگر درد نمي كشيد؟.....................
عموكاظم متفكر است.دود مي كند.نور مي رود.
صحنه يازدهم
صحنه خالي و تــــاريك است.يك تابلو روي ديوار نصب است.روي آن نوشته شده”كسي از مادر زائيده نشده است كه مــــــكبث را بكشد“.مكبث روي يك چهارپايه بلند نشسته است.علاوه برمــيم،از رعشه هاي دست و تن نيز براي بازي استفاده مي كند.ليدي مكبث بهمراه دكتر وارد مي شود.دكتر مشغول مــــــعاينه مكبث مي شود.
ليدي مكبث:شبا خواب نداره.همش فكر مي كنه اشـــــباح دنبالشن.مي ترسه. همش عرق ميكنه.بالا مي ياره.يكي از ژنرال ها اومد ديدنش.ميگفت اين مــاجرا تا ماهها ادامه داره.شبا جاش رو خيس مي كنه.نـــــگرانشم.يه آرام بخشي چيزي بهش بديد.روي خود من هم تأثير گذاشته.هر پـــــــــنج دقيقه يكبار دستهام رو مي شورم.همش فكر ميكنم كه دستام خوني ئه.هرچي مي شورم لكه ها پــــاك نمي شه.حالت عجيبي بهم دست داده.فكر مي كنيد اون خوب بشه؟البته تـــشنج من بيشتره.يه ماجراي خيلي وحشتناك دكتر.ما بچه دار نميشديم.رفتيم آزمايش. ايراد از اون بود...حالا من فهميدم حاملةم.نه...نه...نه دكتر.من زن خـــرابي نيستم. منو بيهوش كردن.توي بيهوشي كار تموم كردن.دكتر كمك كن بچه رو بندازم. نذار آبروم بره.نمي خوام مثل دختر بچه هاي فريب خورده از پشت بوم خودمـو بندازم پائين.دكتر خواهش مي كنم.گوش بديد....
دكتر بي اهميت خارج مي شود.نور مي رود.
خواب مكبث كه در انتها ميرسد به خواب عموكاظم
مكبث در حال تزريق مرفين است.سيگار روشن مي كند.ليدي مكبث بي اهميت مي گذرد.ليدي مكبث با لباس زير است.مكبث مغبون سيگار مي كشد.نور آخر صحنه يك لحظه باز مي شود.عموكاظم به مدل مكبث اندوهناك سيگار ميكشد .نور بسته مي شود.شبح بنكو وارد مي شود.مكبث فرار مي كند.شبح بـــــــــنكو سرگردان است.پيرمردي كه ساختمان عقلي ش از هم پاشيده به آرامي و تنهايي تانگو مي رقصد.شبح بـــنكو لبهايش را تكان مي دهد ولي صدايي از آن خارج نمي شود.فرياد مي زند ولي بي صدا.شبح بنكو مشغول گشتن مي شود.مــــكبث زير ميزي پنهان شده.شبح بسوي او مي رود.مــكبث ليواني در دست دارد.آن را بصورت شبح مي پاشد.شبح بنكو محو مي شود.مكبث از زير ميز بيرون مي آيد. آنسوي صحنه ليدي مكبث با پيرمردچاق قهوه ميخورد.ليدي مكبث خــم ميشود تا از كيفش سيگار بردارد.پيرمردچاق درون قهوه ليدي مكبث چند قـــــــــرص مي اندازد.ليدي مكبث سيگارش را روشن ميكند.مكبث تقلا ميكند كه مــــاجرا را به او بفهماند ولي قاصر است.ليدي مكبث بـــــــيهوش مي شود.پيرمردچاق با طنابي دستهاي او را مي بندد و به پشت صحنه مي برد.مكبث نمي تواند حركــت كند.شبح دانـــــــكن با زنجير وارد مي شود.مكبث مي ترسد.شبح زنجير را دور گردن او مي اندازد.مي خواهد خفه اش كند.مكبث تقلا مي كند.تاريك ميشود. نوري ملايم از بغل صحنه روشن مي شود.عــموكاظم با كت و شلوار و كراوات سفيد و يك كلاه سفيد روي يك صندلي ننوئي نشسته است.پسر و دختر با دسته گل رز وارد مي شوند.عـــموكاظم خوشحال بلند مي شود.پسر از دسته گل يك هفت تير در مي آورد و بسوي او نشانه مي گيرد.عموكاظم جا مي خورد.پــــسر شليك مي كند.عموكاظم نقش زمين مي شود.دختر گريه مي كند.پسر بالاي سر او مي رود و مرتب شــليك مي كند.دختر زار مي زند.پسر هفت تير را روي سر او مي گيرد.شليك مي كند.دختر جيغ مي كشد.نور مي رود. صحنه دوازدهم
خانه سه زن بلند قامت.هر سه به همان وضعيت مشغولند.
اولي:گربةئه سه تا جيغ كشيد.
دومي:جوجه تيغي هم.
سومي:زن همسايه به شوهرش داشت مي گفت وقتشه.
اولي:وضع رواني زن مكبث خرابه.
دومي:براش نامه بنويس.
سومي:درجه تشنجش بالاست.
اولي:تا بلائي سر خودش نياورده براش يه چيزي مي نويسم.شايد صبركنه.
اولي مشغول نوشتن مي شود.سومي تاس مي ريزد.
سومي:نمي خواد بنويسي.
اولي:چرا؟
سومي:پنج دقيقه پيش خودكشي كرد.
دومي:جنون؟
سومي:نه.اينجا چيز ديگةاي ميگه.مي توني بخوني؟
اولي:از يكي ديگه حامله شده.
دومي:از كي؟
سومي:نا معلومه...!
نور مي رود.
صحنه سيزدهم
صحنه تاريك و خالي ست.تابلوئي كه روي آن شعار نوشتةاند هنوز بروي ديوار است.مكبث روي يك چهار پايه بسيار بــــلند نشسته است.تك تك ماهيچةهاي بدنش به لرزه افتاده است.مكداف وارد مي شود.تابلوي شعار را پائين مي اندازد.
مكداف:از مادر زائيده نشدم.توي دستگاه بزرگم كردن...زنت خودكشي كرده. مثل دخترهاي چهارده ساله كه گولشون زدن،خودش رو از پــــشت بوم انداخته پائين.تكون نمي خوره.يعني مــــرده...سرنوشت تو از مدتها پيش تعيين شده بود. بايد دانـــكن رو مي كشتي و بعد كشته مي شدي.تو مهره يه بازي مسخره شدي. بايد علم مي شدي و بهد زمين مي خوردي.اين تقديريه كه سه تا مغز ســـــياسي اونو رقم زدن.مجبورم مثل يه سگ بكشمت.البته از منظر بنكوي مــرحوم بنفعته. تو زودتر از من مرگ رو تجربه مي كني.بلاخره مي فهمي كه بعد از مـــــــرگ دنياي ديگةاي هست يا نه.مطمئنم يه مـــكبث مرده خيلي بهتر از يه مكبث پيرئه، كه تو آسايشگاه سالمندان براي خودش ول مي چرخه.بهت تبريك ميگم.
او را مي كشد.نور مي رود.
صحنه چهاردهم
كـــافي شاپ.كافي شاپمن پشت بارش نشسته.مرد بيكار سوژةاي براي سرگرمي خود پيدا نكرده است.ســــه قاتل با صورتهاي پوشيده درحال مصرف مشروبات الكلي هستند.پيشخدمت وارد مي شود.
پيشخدمت:تو توالت پنج تا سوسكه..
كافي من:ميگي چي كار كنم؟
قاتل3 وضعيت روانيش منغلب است.
قاتل2:تو چته؟
قاتل3:حالم داره بهم مي خوره.
قاتل2:چرا؟
قاتل1:وجدان درد گرفتي؟
قاتل2:بخاطر اينكه اولين بارت بود.
قاتل1:بعدأ عادي مي شه.
قاتل2:اوايل،هر وقت كسي رو بكشي ذهنت تا چند ماهي درگيره.
قاتل1:بعد مدت درگيريت كمتر مي شه.
قاتل2:تا بلاخره به صفر مي رسه.
قاتل3:خدا كنه.
قاتل2:مطمئن باش.
پيشخدمت:تعطيلات سال نو كجا مي خواي بري؟
كافي من:نمي دونم.
نور مي رود.
صحنه پانزدهم
آ سايشگاه سالمندان.تلويزيون برفك نشان مي دهد.عـــــــموكاظم روي تختش نشسته است و با همان وضع سيگار مي كشد.نگهبان لباسهاي پيرمردي كـــــــــه ساختمان عقلي ش از هم پاشيده است،را به تن مي كند.پيرمرد ساكش را بدست مي گيرد.
نگهبان:زود باش بريم كه نوةات اومده دنبالت..
نگهبان پيرمرد را بيرون مي برد.پرستار جوان در حالي كه لباسهايش را پوشيده و وسايلش را جمع كرده وارد مي شود.
پرستارجوان:من دارم مي رم آقاي دكتر.سال خوبي داشته باشين.
صداي پرستارپير:تعطيلات خوش بگذره.
پرستارجوان:همچنين..
پرستارجوان خارج مي شود.پيرمردچاق وارد مي شود.كت و شلوار شــــــــيكي پوشيده .ساكش را از روي تختش بر مي دارد.
پيرمردچاق:دارم مي رم.پسرم اومده دنبالم.پيشاپيش سال نوت مبارك باشه.
پيرمردچاق خارج مي شود.عموكاظم حيران است.پرستارپير وارد مي شود.او هم آماده رفتن است.
عموكاظم:الوند نيومده سراغم؟
پرستارپير:الوند؟
عموكاظم:پسرمه.
پرستارپير:آهان...نه...
عمو كاظم:داداشم هم زنگ نزده؟
پرستارپير:تا الان هيچكي سراغ شما رو نگرفته.
عموكاظم:پس تعطيلات رو بايد اينجا بمونم؟
پرستارپير:هرطور ميلتونه.
عمو كاظم:اون خانم پرستارجوون اينجا نمي مونه؟
پرستارپير:حتي منم نمي مونم.
عموكاظم مغبون ميشود.
پرستارپير:البته نگهبان روزي يكي دو ساعت مياد اينجا...خب من بايد برم سال نوتون مبارك..
عمو كاظم:مال شما هم همينطور.
پرستارپير در حين خارج شدن چراغ سالن را خاموش مي كند.فقط نور برفكهاي تلويزيون سالن را تا حدي روشن كرده است.عموكاظم ســـــيگار ديگري آتش مي زند.
امرداد1380
محمد ميرعلي اكبري |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354 کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی اجرا ها: آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 فروردین 1386 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
آرتیگوشه رمئو و ژولیت دخترک کبریت فروش دوران دیرینه سنگی ته مکبث پدر در خرداد خواب مي ديد. |
| پیوندها |
|
آگاممنونيزم تئاتر6(ناصر حسيني مهر) ایران تاتر امین عظیمی کانون نمایشنامه نویسان ایران محمد یقوبی کارگاه نقد تاتر دانشگاهی تاتر کولی عطا صادقی سیاها دي نا مهدي دوگوهراني محسن طارمي |
|
RSS
|