![]() |
![]() |
|
| ادبیات نمایشی |
|
آرتيگوشه تک گويان : تيرزياس محمود پسيخان ايسمنه کتابفروش هوشيدر هایمون آرتيگوشه تيرزياس ديدمش . يه بيل دستش بود . با خودم گفتم براه اومده . اومده تا ترک پي معبد رو درست کنه . آخه پي معبد آپولون ترک برداشته بود . خيلي نگران بودم . به کمک احتياج داشتم . خوب من پير شدم . يک راهب استخووني که هميشه در حال رياضت کشيدنه نمي تونه پي معبد خشت بزنه . روی سنگ ايستاده بود . بيل رو محکم گرفته بود تو دستش . باد موهاش رو افشون کرده بود . ترسيدم . يک آن فکر کردم مادر همه ما هِراست . خوب که دقت کردم ديدم بيل رو محکم گرفته . گفتم خودشه . از طرز بيل گرفتنش فهميدم . يه بار مي خواست منو بزنه . اون موقع هم چوب رو همينطوری نگه داشته بود . با خودم گفتم براه اومده . حالا مي تونم پي معبد رو درست کنم . ولي به من توجه ای نداشت . تو نگاهش يه بهتي بود . يه لحظه به من خيره شد ولي متوجه ام نشد . اصلا منو عددی حساب نکرد . اون هم مثل بقيه فکر مي کنه کورم . ماجرای کوری من هم اتفاقيه . خود به خود به وجود اومده . يه بار يکي منو ديد فکر کرد کورم . کمک کرد از جاده رد بشم . منم به روی خودم نياوردم . اصلا راجع بهش بحث نکردم . يواش يواش جو طوری شد که همه فکر کردن من کورم . همه دلشون به حالم مي سوخت . خيلي کمکم کردن . اين باعث شد که زياد حرکت و فعاليتي نداشته باشم . برای همين چاق شدم . خب من به خوردن علاقه زيادی دارم . البته فقط خوراک ، تا حدی هم آشاميدن. چون به هرحال من يک رياضت کش هستم . طوری شد که ديگه يک ذره هم حرکت نکردم . برای همين مردم مهربون ما ، منو روی دوششون مي ذاشتن و به اين ور اون ور مي بردند . بعد برای اينکه کارشون راحت تر بشه ، يک گاری کوچولو برام ساختند تا منو به همه جا ببرن . اينها خيلي مردم معنوی و انسان دوستي هستن . من ابدا حرکت نمي کردم . اين يک بدعت گذاری در رياضت کشي بود . يک روز به سخن دراومدم. فرياد زدم :" برادران ، خواهران ، عزيزان . اين تن خاکي هيچ ارزشي نداره . چرا ما بايد انقدر درگير غرايزمون باشيم . دوستان آيا جداً يادمون رفته که روحي هم وجود داره ؟ چرا ما انسانهای دريا دل بايد درون چنين قفسي حبس باشيم ؟ ما مي ريم فرزندان . مي ريم . مي ريم به گلشن رضوان که مرغهای اون چمنزار هستيم ." بعد ادای اين کلمات رباني همه کف زدند . اونها توجه اشون به من جلب شده بود . البته به من توجه مي کردند ولي به عنوان انساني ضعيف و مستضعف . حالا هاله مقدس خدايان رو دور سر من ديدند . بالاخره کشف کردند . من هم کشف کردم . فهميدم که هاله ای نوراني دور سرمه . از اون روز باز مردم منو به دوش مي گرفتند و من برای اونها از مضرات تن و فوائد تریاک صحبت مي کردم . " اين جسد خاکي فنا مي شه اصل ما به قدرت ديگه ای بر مي گرده . " ديگه مردم برام کرور کرور غذا و ميوه و نوشيدني مي آوردند . از اونجايي که من بايد رياضت مي کشيدم دست رد به سينه اونها نمي زدم . مرتباً مي خوردم مي خوردم مي خوردم . تا معده و روده ام درد بگيرن و من حسابي رياضت بکشم . يک روز شاهزاده خانم داشت رد مي شد . گفت : " بهت مي خوره پيشگو باشي " گفتم : " غيب هم مي گيم " گفت : " يک شوهر دارم خيلي اذيتم مي کنه " داشتم با ولع يه گلابي رو مي خوردم که گفتم " خيالت راحت فردا مي ميره " نمي دونم چرا اينو گفتم . بهم خنديد. اتفاقي زد و فرداش شوهرش رفت به درک هادس . از اون موقع بود که خودم رو به عنوان يک آينده بين بزرگ توی اين مردم جا انداختم . برای همين دخترهای ترشيده و پسرهای عاشق و زنهای هراسان هر روز به سراغم مي اومدند و بخاطر بختشون شکوه مي کردند و من براشون وِرد و جادو تهيه مي کردم . بعد مدتها مني که کفشم پاره و پيرهنم ساده بود زندگيم شد طلا و غذا . خوشحال هم بودم که بيشتر مي تونم رياضت بکشم . دستور دادم معبد بزرگي بسازند . مردم با جان دل اينکار روکردند . مردم مهربون و با احساسي هستن ! چرا يه گدا بايد انقدر وضعش خوب بشه ؟ بخاطر احسان مردم . احسان . يهو طاعون اومد . همه چيز بهم ريخت . گفتم " يه جای کار مي لنگه ." ملّت فرياد زدن : " چي ؟ " گفتم : " فرزندانم احقاق حقوق مستضعفان " يکي داد زد : " ما که خر نيستيم . مي دونيم طاعون از کجا اومده . يکي يه گناهي کرده توده بايد تقاصش رو پس بده " جواب دادم : " اينکه واضحه آقاجون شاه تون با مادرش زناکرده . مشکل اصلي زنا با محارمه . تازه پدرشم کشته . پدر کشي اين افيون رو انداخته در دامن توده ها . " سريع شاه رو کور کرديم . زبونش رو کنديم انداختيمش بره تو بيابون واسه خودش ول بچرخه . تا يک هفته مردم دم معبد رقصيدن و ما هم هي رياضت کشيديم . هي رياضت کشيديم . طاعون هم خود به خود از چشم همه افتاد . کرئون نشست رو تخت سلطنت . خود من تاج گذاشتم رو سرش . شاه خوبيه . جذبه داره . قلبشم پاکه . فقط ، خب مرغش يه پا داره . دوسش داريم اونم ما رو دوس داره . يه دفعه فتنه شد . آتشي افتاد تو شهر از طاعون بدتر . يه شورش درست و حسابي . مي خواستن کرئون رو سرنگون کنند . اونجا بود که پي معبد اول ترک زد ، بعد ريخت . بايد درستش مي کردم . ولي خوب منه پوست استخوون تنهايي نمي تونم . کسي هم مثل سابق نمي ياد کمکم . همه تو شورش کشته شدن . کرئون شورش رو سرنگون کرد . همه رو گردن زد . سرکوب کرد . دم دروازه پر جسد بود . گفتم : " بو مي گيره . يا بسوزون يا خاک بريز روشون . " فرمود : " امکان نداره بايد طعمه دد بشن." بوی گند بلند شد . انقدر زياد که خيلي ها وسايلشون رو جمع کردن و از شهر زدن رفتن يه بار ديگه . بو خيلي بد بود . حتي غذاها و طلاهای معبد هم بو گرفتن . اونجا بود که ديدمش . بيل تو دستش بود . بهت زده گفتم : " خوب شد يکي اومد پي معبد رو درست کنه . " با صدای گيراش آرووم گفت : " اومدم بقيه اش هم خراب کنم . " ترسيدم . با لبخند گفتم : " بيل نمي خواد . يه لقد بزني ريخته . ولي بذار منم برم زيرش تا بميرم. من با رياضت کشي ام دوخته شدم . " گفت : " بيل واسه چيز ديگه است . " نگاهي داشت . غريب نگاهي بود . داشت مي رفت طرف اجساد شورشي ها . داد زدم : " نکنه مي خوای برادرت رو دفن کني ؟ " زير لب گفت : " همه رو دفن مي کنم . همه برادرانم را . " با درد بهش گفتم : " آرتيگوشه . چي مي خوای ؟ چرا دست از سر اين توده برنمي داری ؟ چرا نفرين خدايان رو به سمت خودت مي گيری ؟ مگه از سرزمين هادس نمي ترسي ؟ يه خورده از خواهرت ياد بگير . حداقل به فکر دنياست . منم که اهل رياضتم و به روح فکر مي کنم . تو چي هستي ؟ تو که دائم معبد و من و خدايان رو مسخره کردي ؟ فرقه ات چيه ؟ به کدوم خدا گرايش داری ؟ آرتيگوشه زجر نده . جواب بده . " داشت دور مي شد . بيل توی دستش بود . به طرف اجساد مي رفت . مي دونست که کشته مي شه ولي با قدرت جلو مي رفت . بيل توی غروب آفتاب برق زد . چه هيبتي داشت . باد موهاش رو بالا و پايين مي کرد . اون راهش رو فهميده بود . مي رفت که بميره . اينو از محکم گرفتن بيل فهميدم . بغضم گرفت . پرسيدم : " آرتيگوشه ، تو چي هستي ؟ " دور شده بود . فکر کنم زيؤ لب جواب داد : " عصيان . " آخرين باری بود که آرتيگوشه رو ديدم . توی غروب آفتاب .بيل رو محکم گرفته بود . موهاش بالا پايين مي رفت . افشون بود . افسون مي کرد . هميشه منو ، معبدم رو مسخره مي کرد . محمود پسيخان استعين بنفسک الذی لا الله الا هو . در آغاز نقطه بود . نقطه ای حساس . يک آن . يک دم . يک نفس . که گذشت . تمام شد . رفت . خاک شد . ديگر نشگفت . نقطه نطفه بود . نطفه آدمي شد . آدميت از نقطه روئيد . بي جهت و بي علت . نقطه يادآور موجودات کوچک تک سلولي بود . در روندی ميليارد ساله اين موجودات آدمياني با تعقل و تحسس بارور شدند . پس همه چيز از نقطه شروع شد . نقطه ای حساس . يک آن . يک آن ديدمش . او را . مشغول بوديم . با بيل شخم مي زديم . زمان درازی است که برده اين مزرعه هستيم . رعيت و زارعيم . محصول مي کاريم و صاحب مزرعه آن را درو مي کند . نصيب هيچ است . قطعاً خاک خواهيم شد و اين سوال را مرتبا ً در ذهن مرور مي کنيم ، آيا بعد از صدهزار سال از پس خاک چون سبزه ، اميد رستن هست؟ سبزه در مزرعه مي روئيد . دامها از سبزه خوراک مي کردند . دامها متعلق به ما نبودند . دامهای داروغه بودند که از محصولات ما خورش مي کردند و رعايای شهامت گويشي از شکوايه نداشتند . بيل مي زديم . با بيل شخم مي زديم . ديدمش . بيل را محکم در دست گرفته بود . يک آن ديدمش . باد زلفايش را پريشان کرده بود . ابتدا فکر کردم رعيت است . در نقطه ای درک کرديم مي خواهد در زدن شخم به زحمتکشان ياری دهد . صورتش را ديدم . زن بود . درست است . دخترکي بود . صورتش نشان از زحمت و درد نمي داد . ولي چشمانش ، ما رعايای زحمتکش را ستايش مي کرد . در لحظه ای حالت غريبي بخود گرفته بود . ما دسته جمعي بيل مي زديم . او بالای سنگي ايستاده بود . محکم بيل را در دستش گرفته بود . زلفانش توسط باد، عنصر سوم زايش جهان بالا و پايين مي رفت . کسکي گفت : " اين ضعيفه مي خواهد راه زرع را به ما ياد دهد؟ " پيری دانا زمزمه کرد : " حالت گرفتن بيل بيانگر زرع نيست . احساس مي کنم اين دختر خشمگين است . به او ظلمي شده . مي خواهد داد بستاند . " با صدای بلند فکر کردم " آيا اين رمه فکر مي کند که به راحتي گرگان به زانو درمي آيند ؟ ما نهضت عظيمي هستيم . کشاورزاني سيه روز و تيره بخت و چروک دست . آيا فکر کرده ايد که چرا روزگارمان اسف بار است ؟ شايد بپنداريد که خواست خدايان است ولي مگر در علم اساطير نخوانده ايد که خود خدايان هم اسير تقدير هستند ؟ هيچ سوال کرده ايد که ما چه هستيم؟ آيا بايد تا آخر بيل را بر اين گِل بکوبيم ؟ گِلي که ذرات هزاران کي و جم است ؟ به اين دخترک بنگريد . نظاره اش کنيد . او چگونه با بيل انرژی بخش مي کند و ما چگونه با بيل انرژی هدر مي دهيم . هم بختان وقت عصيان است . در مقابل زور قد علم مي کنيم . " به خود آمدم . بي خود شده بودم . تمام زحمتکشان به دهانم خيره بودند . زل مي زدند . تمنا داشتند . خواستار بودند . خواستار کلمات . باز کلمه مي خواستند ولي من نقطه بودم . چطور توانستم اينچنين سخن برانم ؟ کشاورزان همانطور ايستاده بودند . منتظر بودند تا من حرکتي کنم . اشاره . پلکي . چرا من ؟ کسي که در عمرش فقط بيل زده و با نان خشکي بدن تقويت کرده . بدني که اصل است ، به غير از آن چيزی نيست و اگر بپوسد و متلاشي شود ديگر من نيستم . چطور شد من شروع به انديشيدن کردم ؟ همه چيز برمي گشت به آن نقطه . نقطه ای که دخترک ايستاده بود و بيل را محکم گرفته بود . زلفهايش چه پريشان بودند . دخترک حرکت مي کرد . به سمت غروب حرکت مي کرد . نقطه ای متحرک بود . آواز مي خواند . شعر مي گفت . فکر کنم کلماتش اين چنين بود : " من کوکوئي ديوانه ام ، صدشهر ويران کرده ام ، بر تاج قيصر قي کنم ، بر قصر خاقان قو زنم . " دخترک داشت مي رفت . بيل را هم با خود مي برد . برگشتم . تمام زحمتکشان به دهان من چشم دوخته بودند . با چشمانشان تمنا مي کردند . ناگهان فرياد زدم . فرياد فضا را شکست . پي معبدان ترک خورد . بيل را بالا بردم و جيغ کشيدم . جيغي از ته دل . فرياد انساني گرفتار . فريادی در کهکشان لايتناهي . کهکشاني که چيزی را نمي شنود . اراده ای ندارد . مجبور است . " ولي ما مجبور نيستيم . " اين را با فرياد گفتم . به خود آمدم . بي خود بودم . تمام زحمتکشان بيلهايشان بالای سرشان بود . " اتکا به خويش . " محکم ادا کردم . دويدم . به سمت ظلم و بيدادی . فقط فرياد مي زدم . در پشت سرم اقيانوسي از فغان روان بود . تمام رعايا به ما پيوستند . به کنار دروازه شهر رسیدم . سربازان کرئون رو در روی ما بودند . تفنگهای سرپرشان ما را نشانه مي گرفت . من در جمعيت نقطه ای بودم . البته نقطه ای در سر پيکان . چون فرمانده سربازان فهميد که من سرکرده طاغيان هستيم . خطابم کرد : " محمود پسيخان . برگرد . به مزرعه برگرد . بيل بزن . زراعت را چه شکايت ؟ اين فرومايگان که دور تو حلقه زده اند در مقابل ارتش ما نقطه ای بيش نيستند . برو محمود که کرئون به خواهرزاده هايش رحم نکرد ، چه برسد به تو زارع پسيخان . چرا مي خواهي معبد ما مُهر معارضه با خدايان را بر پيشاني تو و اطرافيانت بکوبد ؟ اين الحادی بيش نيست . تو شروع به انديشيدن کرده ای و برای همين هيچ نمي فهمي . چشمانت سرخ است . حتی خون جلودار نيست . برگرد محمود پسيخان . بيلت را بزن . " به زحمتکشان نگاهي انداختم . آنها به دهانم زل مي زدند . دهانم را مي ليسيدند تا شايد کلمه ای ، حرفي بيرون بجهد . دستور بدهم ؟ به تفنگهای سربازان نگريستم . آماده شليک بودند . ناگهان صدای طغيان دخترکي گوش سربازان را آزرد . بر بالای برج دروازه ايستاده بود . بيلش دستش بود . زلفان دراز و سياهش . چشمان پربغضش . زحمتکشان مسخ شدند . همگي فرياد زديم : " آرتيگوشه . " خودش بود . آرتيگوشه . پرخشم و پرکينه . پدرش را به جرم زنای با محارم در شهر سوار الاغي کردند و گرداندند . ناگهان انرژی آمد . به خود آمدم . بي خود بودم . بانگ زدم : " اتکا به خويش . " هجوم برديم . با اعتراض هجوم برديم . مشت بوديم . نقطه شديم . فرياد بلندي بوديم . در يک آن ، در يک نقطه ، يک لحظه ، يک دم فرمانده دستور داد : " آتش . " همه درو شديم . حرس شديم . چيده شديم . پخش شديم . پلا شديم . باد ما را برد . روی زمين فقط اجساد بود . زحمتکشان در خون شنا کردند و مدال طلای پيروزی را برگردن انداختند . سکوت شد . زماني گذشت . تکان نمي خورديم . بعضي از کشاورزان خوراک کرکس و کفتار مي شدند . در همان نقطه پايان بوديم . دسته جمعي به پايان رسيديم . دستي مرا برگرداند . او بود . بيل بدست . با خشم . پرسيدم : " آرتيگوشه ، با بيلت بر فرق کدام يک از اين کفتارها مي زني ؟ " جواب داد : " با بيلم فقط دفن مي کنم . " پرسيدم : " مگر مجوز دفن مارا کرئون صادر کرد ؟ " محکم گفت : " عصيان من احتياجي به جواز ندارد . " پرسيدم : " چه کسي را مي خواهي دفن کني؟ " خشک گفت : " محمود پسيخان را . " چاله کند . دفن کرد . وقتي مرا در گور مي گذاشت مي خواند : " مائيم و به غير ما کسي نيست ، در شيب و فراز و زير و بالا " آخرين بار بود که آرتيگوشه را مي ديدم . رويم خاک مي ريخت . زلفانش در هوا مي رقصيد . غروب سرش را نوازش مي کرد . ديگر نديدمش . در خاک حل شدم . بعد از طي ساليان اسطوره ای از خاک مثل سبزه دميدم . الاغي مرا خورد . توسط سرگينش دوباره به خاک برگشتم . دستي مرا خم کرد . يک نقطه درم تيزاب ريختند . فقط يادم مي آيد امنيه ها جسد شخصي را درون تيزاب کردند . کشته بودنش . قبل ها . در گذشته . حال دنبال بهانه مرگ او مي گشتند . صورت جسد را حس کردم . محمود پسيخان بود . در نقطه ای ديگر درم شراب ريختند . شاعره ای لب بر لبم مي گذاشت و مي نوشت : ما را چو آفتاب مساوي است مرگ و زيست گرم شام مرده ايم ، سحر زنده گشته ايم . صورت شاعره را حس کردم ، آرتيگوشه بود . ايسمنه داشت رد مي شد . يه بيل هم تو دستش بود . بيل نمي دونم چرا گرفته بود دستش ؟ هميشه باعث آبرو ريزيه . کارهايي مي کنه که آدم رو دست مي گيرن . البته اول نفهميدم اونه . موهاش ريخته بود تو صورتش . نشناختم. البته اول سرم تو کار خودم بود . تو کافي شاپ نشسته بودم و به کيک قهوه ايه که ياد مستراح مي نداختم خيره شدم بودم . چِت بودم . کليد کليد . يهو جوجه خروس گفت : " هي ايسمنه . خواهرت داره رد مي شه . " برگشتم . اونجا بود که بيل رو تو دستش ديدم . حالتش يه طوری بود . داشت از بغل در کافي رد مي شد . اول فکر کردم مي خواد بيا تو . ولي نه . حالتش بدچيزی بود . هيچ وقت اينطوری نديده بودمش . وايستاد . زيرچشمي توی کافي شاپ رو نگاه کرد . . چشش به من افتاد . سيگار رو تو دستم ديد . تريپ هایي که دور رو برم بود رو برانداز کرد . چشماش خوفي داشت . زرد کردم . دختر خوشگله با طعنه گفت : " خواهرت عقلش پاره سنگ برداشته ؟ " سگ باز خندید : " اون هميشه مغزش مي شنگيد . " وضعي بود . بيلش زير غروب مي درخشيد . هيجان گرفت منو . رفتم مستراح . تمام قرصها رو ريختم تو چاه . نا خواسته بودم . نمي دونم چي شد . وقتي برگشتم رفته بود . سگ باز چشماش سرخ شده بود و داشت خاطره ترسوندن منو تو تاريکي برای اکيپ تعريف مي کرد . من چيزی يادم نمي اومد . به اون بيل فکر مي کردم . دختر خوشگله سرش رو گذاشت روی شونه ام . اون معتقد بود که من دختر قشنگي نيستم ، به زورِ آرايش و لباس خودمو نگه مي دارم . جوجه خروس هم همين عقيده رو داشت . ولي سگ باز طور ديگه اي مي ديد . اون هميشه گوشزد مي کرد که من انرژی دهری زيادی دارم . دختر خوشگله مي گفت : " خواهرت از خودت بهتره ، ايسمنه ، ولي تو عالم ديگه ایه . " راست مي گفت . يه بار نديدم جلوی آينه وايسته خودش رو آرايش کنه . بيل واسه چي گرفته بود دستش ؟ غروب بدی بود . هميشه از کشا.رزا صحبت مي کرد . بهش گفتم : " ول کن . روابط عموميت رو قوی کن . تو که بامزه ای . آرايش کني همه چيت حل ئه . بيا امشب ببرمت مهموني . کله ات رو گرم کن . دودی بزن . رقصي بکن . هيچ مي دوني يه شب خواب ديدم که چقدر قشنگ اساطيری مي رقصي . مي دوني تو زشت نيستي . فقط نچسبي . من خوشگل نيستم ، ولي گيرام . مي گيرم . مي قاپم . مي دزدم . دست بردار . بيا ببين چه خبره ؟ يه خورده با اين آقا پسرهاي خوشتيپ گپ بزن بفهمي دنيا دست کيه . " تو نگاهش يه بهتي بود . ديوونه نيست . هميشه تو بچگي نمره های خوب مي آورد . معلما مي گفتن نابغه است . اون هميشه حواسش جای ديگه بود . اصلا پرت بود . تو اين دنيا نبود . هميشه مي خواستم يه جوری بکشمش تو وادی خودم . بفهمه تن چقدر ارزش داره . " آرتيگوشه ، بيا تو دنيا . بيا يه پک جوينت بزن حالت جا بياد . فردا مي ميری . تنت متلاشي مي شه . چيزی ازت نمي مونه . حداقل بهش برس . به دخترای ديگه يه نگاه بنداز . چقدر همه چيز براشون مهمه . چقدر زيبا هستن و جذاب . اونها دنيا رو زيرپاشنه های کفششون دارن . " خيلي خشک گفت : " کرئون جديداً قوانيني وضع کرده . اين مسئله غيرقابل تحمله . " جدی و رک و پوست کنده پرسيدم : " واسه چي همش مي ری تو مزرعه مي پلکي ؟ بيل زدن چهارتا حمال نيگا کردن داره ؟ " يادسگ باز افتادم . اون کلاه حصيريش تو سرش بود . زير آفتاب مزرعه حموم مي گرفت. آبجوهای خنک رو باز مي کرد و با سلامتي من مي رفت بالا . کنارش نشسته بودم و مي خنديدم . فکر مي کردم منو بگيره . اين کار رو مي کرد . اگر دختر خوشگله رأيش رو نمي زد . جوجه خروس هم بي تاثير نبود . جوجه خروس به متلک زير گوشم مي گفت : " ايسمنه . ايسمنه ی جذاب . ايسمنه پرانرژی . چرا مي خوای خودت رو به ما بچسبوني ؟ تو اصالت نداری . مي دونيم تو يه حروم زاده بيشتر نيستي . پدر کثافتت رو يادم مياد سوار الاغ کردند . خودم به طرفش سنگ پرتاب کردم . وقتي شلاقش مي زدند کف زدم و وقتي کورش کردند سوت کشيدم . تو فکر مي کني . هرچقدر هم که خودت رو درست کني و به اکيپ ما بچسبي فايده نداره . تو شوهر پيدا نمي کني . " اونجا بود که ديدمش . بيل دستش بود . داشت غروب مي شد . سگ باز مست کرده بود مي خنديد . دختر خوشگله مي گفت : " برادرای انقلابيت رفتن تو شکم کرکس ها . " سگ باز بلافاصله تاييد کرد : " کسي که مخل آسايش يه توده مستضعفه ، انگله . چرا کشاورزا رو از راه بدر مي کنيد . اين قشر زحمتکش قابل تحسينه . " جوجه خروس مرتبا ً تکرار مي کرد : " ايسمنه . خودته به ما نزن . پي اشراف ثروت نيست ، اصالته . " ديدمش . بيلش مي درخشيد . کرکس ها آسمون رو سياه کرده بودند . " لاشخورها رو ول کن . لاشي ها رو بچسب . " " آرتيگوشه بياد نمي ياری که روی پيشوني ما محکوميت و ننگ رو حک کردن . مگر نديدي نشنيدی که ما ثمره يه زنای محارم هستيم ؟ ما بوجود آمده از اينسست هستيم . اينسست . آرتيگوشه کرئون دايي ماست . قانون اون همگانيه . " زير لب گفت : " هيتلر عاشق خواهرزاده اش بود . مي خواست باهاش عروسي کنه . " موهاش ريخته بود تو صورتش . اينا تاثيرات آفتاب مزرعه است . مغز رو داغون مي کنه . از دکترها بپرسيد . اونا درس خوندن . روزنامه هم مي خونن . جدول هم حل مي کنن . صدای شليک همه جا پيچيد . صدای ترسناکي بود . از لای دندونهاش گفت : " زحتکش ها درو شدند ايسمنه . " داشت مي رفت . دور مي شود . غروب هنوز بود . داد زدم : " صبر کن . مي خوای بری دفنشون کني ؟ اين خلاف مقرراته حکم اينه که گوشت اونها خوراک ددها بشه . " " با دفن کاری ندارم ايسمنه . " " پس اون بيل چيه ؟ " بيل هنوز مي درخشيد . فهميدم . سريع از ذهنم عبور کرد . کافي شاپ . داشت مي رفت به طرف کافي شاپ . خوفي بود . " آرتيگوشه . به خدايان قسم تمام قرصهای مخدر رو انداختم تو چاه مستراح . " مي رفت . گوش نمي داد . اصلا نمي شنيد . زدم تو سرم . صدای شکستن شيشه های کافي شاپ اومد . دختر خوشگله جيغ مي زد . رفتم جلو . آرتيگوشه با بيل افتاده بود به شکستن ميزها و ليوانها . ديگه فرصت نبود . بوی گند اجساد تا اونجا مي اومد . چشمم افتاد به سگ باز . گردنش خُرد شده بود. فقط ليوان آبجوش سالم بود که تو دستش معلق مي چرخيد . " بوی گند جسد مي ياد . " نگام کرد . از بيل خون مي چکيد . آخرين باری بود که مي ديدمش . موهای افشونش زير غروب شرابي شده بود . يک تصوير افسانه اي . زير لب گفت : " برو جلو آيينه . خودت رو بزک کن . جيگر طلاها رفتند به درک هادس . " کتابفروش زندگيتون زيباست ؟ صدبارگفتم سخت نگيريد . همينه . بايد قبولش کرد . اومدی به من مي گي ; شبحي ; مرده . خب چکار کنم ؟ مرده که مرده . ما همه مرده ايم . شما يه نگاهي به اين تريا بندازيد . يه مشت تيکلت ايزی . همشون جمع شدن اينجا برای تئاتر . البته قارت نه تئاتر . فقط چای مي خورن و سيگار مي کشن و لاس. لاس خشکه . ما کتابفروشي مون رو اين گوشه داريم با کسي کاری نداريم . تا کسي پا رو دممون نذاره چيزی نمي گيم . بهم دوساله مي گن بايد بساط خودتو از اين تريا جمع کني ببری . کي که گوش بده ؟ مدير اومد گفت : " به اين کاری نداشته باشيد ، تو يه عالم ديگه است . " واقعاً تو يه عالم ديگه ام . کتابام اينجاست ، هر کي خواست نگاه کنه ، هر کي بخره . اين گوشه مي شينم ترجمه ای مي کنم ، سيگار مي کشم . نه به حرف کسي اسطمراق مي کنيم ، نه پشت سر کسي صفحه مي ذاريم . فقط نوار مي ذارم . موزيک . موسيقي روح بخش . بتهوون ، باخ ، رپ ، اپرا . بعضي موقعها اين تئاتری ها پول ندارن بدن مي ديم کتاب رو مي خونن ، برمي گردونن . بعضي ها هم برنمي گردونن . تنها زندگي مي کنيم . نه زني نه بچه ئي . يه بار رفتم خارج درس بخونم ، زبان ياد گرفتم . يارو اومده اينجا نشسته بهتش زده " اَ ..... اينهمه کتاب رو ، همه رو خوندين . " يه مشت تيکلت ايزی . اون روز ديدی حبيب کثافت اومد اينجا چه زدم تو راه بادش . برای من قرص اکس مي زنه . مي یاد راجع به پوچي دنيا مي گه . انگار الاغ تو مخ اينا ريده . هي حشيش ، اسيد ، اکس . حشيش ، اسيد ، اکس . اينا انگلند . مثل سوسک . سوسک رو اگه نکشي تو همه جا مي ره . تو آشپزخونه ، لاحاف ، کتاب . قضيه فيل مولوی . اين از اين بُر مغز ، اونهم از مهيار . آقای جيمز جويس . مي گه : " مَ نويسنده ام . " گه خوردی . گنده تراش تو اروپا از اين حرفا نمي زنن . حالا اين چُس آقا از دهات اومده اينجا جَوِ تريا گرفته تش مي گه : " مَ نويسنده ام . " تمام کارهاش هم در موردِ مواد ، معتاد ، نگاری و اين حرفا . انقدر تو دوده کلماتش هم تو دود خفه کرده . مثل استادش محمودخان که مي گه : " پای منقل يه رمان نوشتم ، ويولن ش رو مندلسون مي زد . " گور پدرت مرتيکه افيوني ، اسم خودت رو گذاشتي نويسنده . مثل من باش . بشين يه گوشه . غيب نکن . تهمت نزن . حالتو بکن . ببين کتاب گذاشتم تو تريا ، هرکي خواست نگاه کنه ، هرکي هم خواست بخره . آقا کتاب بخريد . چرا مواد مي زنيد ؟ چيزای جديد هم رسيده ، يه نگاه بنداز . برنده نوبل امسال هم ترجمه شد رسيد ، ولي اين جماعت هم چنان در حسرت جنس مخالف . گفتن : " مهران مي خواد زن بگيره . " جواب دادم : " کاسه شو بديد اَن بگيره . " توجه نکنيد به اين حمالها . ببين اينم يه اوسئلت ايزی خودش رو گير آورده . بيکاره ساعت سه مي ياد تا ده شب هم زِر مي زنه هم سيگار مي کشه . همش به فکر اينن مخ يکي رو بزنن . بابا تئاتر هم جای اين حرفهاست ؟ خب بريد پارک . کتاب بخونيد . دختره مي گه : " برم پاساژ شلوار بخرم . " هي لباس مي خره . هي لباس مي خره . خب پول بده کتاب بخر . هرشب مي ريم خونه يه چندرغاز از فروش و ترجمه هم باهاش تخم مرغي ، گوجه ای پنيری چيزی مي خريم . تا مي خوريم مي کپيم يه دو خط تحليل کنيم ، اتاق بغلي حشيش زدن دارن آب بازی مي کنن . ديگه فحش دادم . البته تو دلم . بهمن اومده مي گه : " مادر من آلمان ئه . " مي گم خب باشه . به من چه ؟ حالا چرا پُز مي دی ؟ مادر منم تو دهاتهای اَبهَر زندگي مي کنه . از اينجا سه ساعت راهه . مي رم برام نيمرو لقمه مي گيره مي ده مي خورم . منم پز بدم بهش ؟ خوشش مي ياد ؟ اين فرزين هم مثل سگ ولگرد از اين سوراخ به اون سوراخ . مي خواد بگه جريان همه چيز فيل مولوي ئه . آخه تو اينجا زندگي مي کنن بابا . بعضي ها خب بدبختن . سرخورده ان . مي يان تو تريا مي شينن پيس های مزخرف شون رو مي خونن . يه مشت درمونده . بابا فرهنگمون غلطه . بريد دندونپزشکي . پره . فرهنگ مسواک زدن نداريم ما . دهن ها هم که همه از دَم بوی گه مي ده . آدم حالش بهم مي خوره . يه آدامس هم نمي اندازن بالا . منو چندسال با يه معتاد و زن هرزه سه تايي دستبند زدند بردن کلانتری . ازم کتاب گرفته بودن . اون دو تا هم که تکليفشون معلوم بود . يارو گروهبان شکم گنده گفت : " تو سياسي هستي . " گفتم : " بخدا عرق ها مال داداشمونه . " برادرم هم اومد شهادت داد . " قمه مال منه . " يه جورايي همون فيل مولوی . يه مشت احمق اينجا نشستن فقط چرت و پرت مي گن . اينا يه مشت بشکه متحرک گه هستن . اينکه بديهي ئه . آقا چهارتا موقعيت کنار هم قرار گرفتن يه تک سلولي درست شده. تک سلولي واسه خودش بوده . همينطور حال مي کرده . کيف مي کرده . بي دردسر . بي غم . يه دفعه شروع کرده به تکثير و تکامل . انقدر جهش ژنتيکي کرده حالا رسيده آه به اين اوسئلت ايزی ها . بابا اينا چرا انقدر خودشون رو مي گيرن ؟ آخه کي هستن ؟ بريد از جمشيد بپرسيد . ديگران مي شينن پای منقل ترياک ، ما پشت ميز ترجمه مي کنيم . هرکس به گونه ای بايد به ميهن ش خدمت بکنه . فرشاد با يه خانم تيکلت ايزی اومده مي گه : " نامزدمه . " خب به من چه ؟ نامزدته ، خواهرته ، اصلا مي خواد عمه ات باشه . من چه کنم ؟ اينکه نمي شه هر روز دست يه تيکلت رو بگيری بگي نامزدمه . تو آهنگسازی ؟ تو اصلا شعور نُت داری ؟يه کتاب از من نخريدی . شرط مي بندم يه خط هم نخونده . آقاجان قضيه اين تريا و اين کتابفروشي کوچک ما و اين ساختمون ، قضيه فيل مولوي ئه . هرکس از سر سودا سخني گفته . آقا اونطرف ديگه رو ببنديد . اينجا همه بدبختن . بابا چرا درک نمي کنيد اين جوانان مستضعف رو ؟ پری هست ، قد بلنده ، سبزه ئه . اون روز اومده ، سفيد پوشيده ، تيپ زده . مي گم : " آخه پری خانم . واسه کي آخه ؟ آخه واسه من ؟ واسه اين بدبختها که حيرانند و دائم دارن غصه مي خورن و سيگار مي کشن ؟ واسه اين اوسئلت ايزی ها ؟ پری خانم . اينطوری نپوشيد . ما مستضعف داريم . " همه يه جور مي گن . همه يه سيگار مي کشن . همه از يه جا نگاه مي کنن . فيل مولوی فقط بادبزنه . از ستون و فلان و بيسار خبری نيست . جنس مخالف . همين . مهرداد خونه اش لواسونه . زنش ده سال بزرگتر از خودشه . دنبال دوست دختر مي گرده . دهن ما رو آسفالت کرده . پيری اومد رد شد گفت : " آقا ما بايد خودِ فيل رو ببينيم . خودِ حقيقت فيل رو . اون چيزی که هست . البته بايد چراغ روشن بشه . " گفتم : " چراغش پهلویِ منه . کتاب . بخريد تا روشن بشه . بيانديشيد تا باشيد . " داشت رد مي شد . بيل دستش بود . بيل رو که ديدم ترسيدم . موهاش افشون بود . فکر کردم پری ئه . داد زدم : " پری خانم بخدا اينا مستضعفن ، بدبختن ، غصه دارن . فقط نشستن تو تريا ، سيگار مي کشن ، اشک مي ريزن . خسته ان ، کسل ان . " زير لب گفت : " خدا ؟ " ضربه عجيبي خورد تو سرم . فهميدم پری نيست . بغض کردم . چشماش خوفي داشت . خورشيد پشتِ سرش غروب مي کرد . بهش گوشزد کردم : " آرتيگوشه ، مواظب باش . کرئون قوانين جديدی وضع کرده . مگه تو اين دنيا نيستي ؟ " با لبخند نگاهم کرد و از زير دندونهاش گفت : " زندگيتون زيباست ؟ " موهاش شرابي رنگ شد . بيل تو دستش برق مي زد . از کشاورزی چيزی نمي دونست . فقط به کشاورزها نگاه مي کرد . حتماً مي خواست چاله بکنه . بعد دوزاريم افتاد . اين خلاف مقررات جديد بود . اون دختر خودش رو به کشتن مي داد . چشماش عجب دادی مي زد . " مي خوای کسي رو دفن کني ؟ " مکث کرد . بعد جواب داد : " آره . خودم رو . بايد خودم رو دفن کنم . از تکرار مکررات خسته ام . بايد همه چيز يا عوض بشه يا بايسته . " با خنده ای تلخ گفتم : " آرتيگوشه ، فيل مولوی مست کرده . دائم عربده مي زنه . مزارع رو لِه کرده . خونه ها رو خراب کرده . همه چيز رو از بين برده . " محکم تأکيد کرد : " من خودم رو دفن مي کنم . تو فيل رو بکش . " " چراغ رو کي روشن کنه ؟ " با تأني پاسخ داد : " چراغ رو بذار به عهده اين جماعتِ خسته و کسلِ تريا . اگه خودشون بخوان روشنش مي کنن . " منگ بودم . داشت دور مي شد . خورشيد پشت سرش غروب مي کرد . موهای شرابي ش توی هوا مي رقصيد . آخرين باری بود که مي ديدمش . داد زدم . صدام رو نشنيد . چه خوفي ! هوشيدر من هوشيدرم . از تيره ; ازرداشد; . نطفه پدرم ازرداشد در آبهای اقيانوسي لايتناهي ، هزاران سال معلق بود ، تا اينکه دختری بِکر در عمق آن غوص مي کرد و نطفه به او تزريق شد . بدنيا آمدم . وظيفه ای بدوشم سنگيني مي کرد . تاريکي همه جا را فرا گرفته بود و من موظف بودم که برای پيروزی روشنايي بر تاريکي پي جهاد بسازم . در نهان بزرگ شدم و خود ، خويش را تعليم دادم . از مادرم پرسش کردم . از او در مورد جنگ با تاريکي اطلاعات خواستم . او گوشزد کرد : " برای مبارزه با دشمن ، ابتدا بايد به او علم پيدا کني . " از آن روز سعي بر شناخت تاريکي کردم . بار سفر بستم . حرکت آغاز شد . در نخست در برهوتي به انجمني رسيدم ژوليده و چرک و استخوان . در زير آفتاب نشست داشتند و هيچ بر لب نمي زدند و سکوتي مرگبار بر آنا حاکم بود . جوياي علت کار شدم . جوابي نشنيدم . مغزشان پلاسيده بود . در جواب اورادی خواندند که مفهوم نبود و بر هوا استوار . به کوهي رسيدم . دختران مويه کنان بر سر و سينه مي کوبيدن . مردی صخره ای عظيم را به سمت قله مي برد . صخره از دستش رها شد ! فرود آمد . مرد دوباره همتي کرد و صخره را بالا برد . ولي باز صخره لرزيد و همانطور مسلسل . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط مويه و زاری دختران . گذشتم . به دشتي تيغ زار رسيدم . جواني تپه ای را بدوش داشت و زجر مي کشيد . درنگ عميقي کردم . زمان بسيار سپری شد . تپه بر دوش جوان سنگيني مي کرد . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط جوان بود که آه مي کشيد . رفتم . نهری تيز را پشت سر گذاشتم . از دره ای گذشتم که کفتاران ، کودک بچگان را خورشت خود مي کردند . بر سر جاده پيرزني افليج ، چشم انتظار فرزندانش بود . در بن بستي ، عابدا ني از سر تسليم دست به آسمان داشتند و يک صدا فرياد مي زدند : " خودت را برسان . خودت را برسان . " پشت ميزی نويسنده نشسته بود و بزرگ مي نوشت : " ديگر طاقت طاق شده است . ديگر وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل است . ديگر تاب و تواني نمانده . " پيری زنديق بر چمنزار نشسته بود و خم شراب در دست داشت . مست شعر مي سرود . عبوس بود و تلخ مي گفت . جهان را قديم مي دانست . حشر را دروغ مي پنداشت و مرگ را پايان مطلق خطاب مي کرد . جويای علت انديشه اش شدم . جوابي نشنيدم . فقط مست اشعاری را زير لب ادا مي کرد که در ذهنم هيچ معني تلقي نمي شد . با بغض پرسيد : " از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟ " ناگه در چمنزار بانگي برخاست : " در چنبر چرخ جان چندين پاک مي سوزد و خاک مي شود دودی کو ؟ " لبخند مليحي زد . دويدم . او مرتباً شعر مي گفت . من مي لرزيدم . اشعارش پي ام ترک مي انداخت . دو دست را بر دو گوش سد ساختم . او فرياد مي زد . صدايش از درون ، زلزله بر پا مي کرد . تلاطم و طغياني بود . عُصياني بود . سخت دويدم . به شهری منجمد رسيدم . در خياباني مادر را ديدم که کودک دوساله اش را محکم بغل کرده بود . نزديک شدم . هر دو از سرما يخ زده بودند . حرکتي در روانشان وجود نداشت . داد زدم . گريستم . رهگذری عبور مي کرد . جويای علت انجماد شدم . جوابي نشنيدم . فقط صدای لمباندن گوشتهای کرم زده در چاه دهانش مرا رقصاند . از آنجا رفتم . جماعت گرسنه ای جان مي دادند . مردمان تشنه ای را کنار چشمه ای سلاخي کرده بودند . کودکي هشت ماهه مغزش له شده بود . زني شکمش ترکيده بود . ميدان جنگي خونين را طي کردم . قصر جم لانه بوفان شده بود . ژوليده ای ، خوش پوشي را شلاق مي زد . در خانه مردی تقليل مي رفت . در باغي روان پريشان ندای ناخوشي مي زدند . کشاورزی با سازش گريه سر مي داد . پسرکي با کوله باری از عقده ، خود را از بام سرنگون مي کرد . پدر و مادری ديدم سخت نگران . کودکِ سه ساله بازيگوشِ آنها ، سرش به سنگ خورده بود و بيناييش را از دست داده . چشمانش را با پارچه ای بسته بودند . کودک وضعيت را درک نمي کرد . نمي فهميد چرا همه چيز تاريک شده است . درک نمي کرد که چرا ديگر روشنايي نمي بيند . برای همين مي ناليد . کودکانه مي ناليد . پدر و مادر از درد ذوب شدند . سرم را به سمت آسمان بردم . فرياد زدم . جويای علت کار شدم . جوابي نشنيدم . فقط کودک ناله سر مي داد . برای مادرم طومار نوشتم . " مادر دشمن را شناختم . تاريکي را درک کردم . ظلمت را ديدم . زجر را فهميدم . مادر انسان همواره در رنج است . اهريمن دنيا را به تار خود کشيده . اگر از نسل ازرداشد مقدس هستم ، بايد جنگ سازم . از کجا بايد با اين عظمت روبرو گردم ؟ " مادر پيغام فرستاد : " در شهر دورافتاده تِب راهبي فرزانه ، زاهدی پارسا ، پيشگويي نابيناست که يک معبد دارد . وی در رياضت و هنر تقوی آوازه ای جهانی دارد . به سراغش برو و راه حقيقت را از او بجو . " سفر دراز آغاز کردم. به دروازه شهر تِب رسيدم . جماعتي اخلالگر در خاک هلاک خفته بودند . هزاران ياغي در خون خود غلتيده ، باد و ورم کرده ، پوسيده و بوی تعفن آنها در همه جا پيچيده . کرکس ها و کفتارها پوست و بدن اين مخطي يان را مي دريدن و آنجا اولين درس را آموختم . " اين است سزای بر هم زدن . " سربازانِ وفادار در گند و تعفن مراقب بودند تا مبادا قانون شکني اين مخبطان را به خاک بسپارد . سراغ معبد پيشگويِ فرزانه را جويا شدم . يافتم . در طالعم ديد : " تو با تاريکي نبرد آغاز مي کني و راهت ناتمام مي ماند . دو برادر پس از تو راه را ادامه مي دهند . آخرين آنها کار را تمام کرده و روشنايي در همه جا پراکنده مي شود . جنگ را آغاز کن . شمشير را بگير و خون ياران اهريمن را با جبر بريز و هيچ وقت برادرانت را فراموش مکن . " در آن نقطه از درون فرياد کشيد : " هوشيدر برادرانت . هوشيدر برادرانت . " شروع شد . خون ها بريختم . دوهزار و پانصد شورشي گردن بزدم . ده هزار زنديق در آتش بسوزاندم و هزاران دگرانديش را به دار کشيدم . بر کشاورزان ماليات بستم و زحمتکشان را به بردگي افکار روشنايي درآوردم . در يک نقطه متوجه شدم . خورد شدم . ديدم اقيانوسي از خون درست شده . اقيانوسي لايتناهي . بانگي برخاست : " نطفه دوم ازرداشد مقدس در اين اقيانوس است . برادر دوم تو در اينجا آميزش مي يابد . تو کارت را به پايان رساندی هوشيدر . " زانو زدم . " من چه کردم ؟ آيا اين عملي نبود برای وسيع کردن وسعت ظلمت ؟ " خسته بودم . خستگي ام در نرفت . " تمام تقصير آن رمال کورنمای شکم پرست است . " تصميم به ريختن خون او کردم . توان شمشير بستن نداشتم . ديگر تواني نبود . راه درازی بود و اين امر ممکن نمي شد . روانم پريشان شد . ديگر نابود بود . تاريکي بر دوشم سنگيني مي کرد . با صدایِ بلند جويایِ علل شدم . هيچ نيافتم . خم نوشيدم . ترياق خوردم . ناهوش و بي تعقل در باغ روان پريشان گوشه ای جُستم . زمان زيادی نشستم . خورشيد غروب مي کرد . همه چيز در پشت سرم غروب مي کرد . در يک نقطه ديدمش . دخترکي بود لاغر و بلند قامت ، با چشماني خوفناک . باد موهايش را مي رقصاند . بيلي را در دست محکم گرفته بود . بيل او در غروب خورشيد برق مي زد . چنداشتم برای انتقام آمده . بظاهر مي خواست بيل را بر سرم بکوبد . ولي مشغول کندن چاله شد . به سمتش رفتم . بغض ام گرفت . هر بار که او را ديدم بغض ام مي گرفت . درست مثل اولين باری که در تِب بالای سر اجساد بغض ش گرفته بود . در آن موقع هم همانطور بيل در دست داشت . چاله را به آرامي مي کند. ترسيدم . اولين باری بود که مي ترسيدم . کرئون قوانين جديدی مستقر کرده بود . چطور مي شود قوانين را شکست ؟ جويای علت کار شدم . " چه کس را به خاک مدفون مي کنيد ؟ " زير لب گفت : " شب را . " جواب دادم : " صبر مي کنيم . برادر سوم من از راه خواهد رسيد . " از زير دندانهايش پس داد : " انتظار بيهوده است . " آخرين باری بود که مي ديدمش . خورشيد پشتِ سرِ هر دویِ ما غروب مي کرد . او مثل سايه ای محو مي شد . نشان بر گردنش بود . روی نشان حک شده بود . کلمه ای حک شده بود . نامش را فهميدم . آرتيگوشه . هايمون پدر . از مزداسپ حرف مي زنم و قيافه ات تو هم مي ره . عصای سلطنت رو محکم به زمين مي زني ، ولي نمي ترسم . بهم خشم ات رو نشون نده . مي دونم دروغه . نمايشيِ . باورش نمي کنم . وقتي تو اخم مي کني ، دريا چه ای از خون موج مي زنه ، اما مي دونم که درون اين درياچه نطفه های طغيان موج مي زنه . وای به حالت اگر دخترهای مثل آرتيگوشه درون اين درياچه شنا کنن تا نطفه ها باهاشون درآميزه . باز که تو هم رفتي. اسم آرتيگوشه رو نبايد مي بردم ؟ مي خوای اسم ديگه ای رو بهت بگم ؟ محمود پسيخان خوبه ؟ داری گريه مي کني ؟ از اون ديگه نترس . بخاطر اينکه الان جسد اون و تمام ياغي هاش کنار دروازه داره طعمه کرکس ها و کفتارها مي شه . ولي از هيچکس نمي خوام صحبت کنم به جز مزداسپ . چرا کينه تویِ دلته ؟ همه اينها ناشي از يک چيزه . تو موجود خود رأيي هستي . تنهايي نمي شه برای يک جهان تصميم گرفت . حتي خداياني که تو علم شون کردی متعدند . حق داری . بايد از دست مزداسپ ناراحت بشي . کينه تو من رو يادِ کينه انوش مي ندازه . درست مثل انوشي . جذبه ات هم مثل اونه . وقتي انوش به پایِ مزداسپ افتاد و سجده کرد تا با مادرش همبستر نشه ، کينه و عقده شکل گرفت . انوش پاها رو ماچ مي کرد و بویِ پاها در قلبش تخمِ کينه کاشت . از همون روز بدن مزداسپ رو بدون سر ديد . پدر نرو . ترکم نکن . اگر پسرت تو رو به تيغ نقد بکشه ، بهتر از اينه که تاريخ مصلوبت کنه . پدر از تاريخ بترس . قاضيِ بي رحمی ِ . تو نمي خوای تن به اشتراک بدی . برای همين تا دنيا دنياست کناره دروازه تِب اخلالگرها درو مي شن . تا وقتي که اشتراک رو درک نکني ، عقده ها شکل مي گيرن . طنابها بافته مي شن . شلاق ها به صدا درميان . بچه ها در رختخواب ناله مي کنن و زنها با هزاران آرزو ، در دل خاک دفن مي شن . عمر کوتاه ما به سر مي رسه و تقديری نداريم به جزء تجزيه شدن در خاک . تو مي گي : " به درکِ هادس . " ولي از تو مي خوام که ببيني . خشم رو در پشتِ دروازه هایِ تِب ببيني و موج حسد رو تویِ مردم کوچه و بازار . ببيني که طمع ، من و تو رو اسير کرده . پدر از پنجره به بيرون نگاه کن . تاريکي شب را حس مي کني . چرا به درگاه خدايان ذهنت مويه نمي کني تا جرقه ای از شهاب سنگها اين شبِ طولاني رو به ما بفهمونن ؟ پدر به مسکو رفتي ؟ مي گن اونجا شبهایِ سپيد داره . و از تو مي پرسم : " اگر کسي ترياق داشته باشد و آن را از مارگزيده ای دريغ کند ، حکمش چيست؟" "اگر کسي خوراک داشته باشد و آن را از گرسنه ای دريغ کند ، حکمش چيست ؟ " تو نگام مي کنط . با تفکر نگام مي کني . البته آميخته ای از تفکر و خشم . تفکری به اشتراک و خشمي به مزداسپ . گناه مزداسپ چي بود که انوش گردنش رو زد ؟ وقتي که انبار غلات رو به رویِ مستضعف باز کرد ، همونجا دستش پيش انوش رو شد . انوش کشت . گردن زد . خون راه انداخت . پيِ لقِ طبقات رو با سيمان محکم کرد . ترکش رو ماله کشيد و تو در گوشم همواره زمزمه کردی : " اون عادله . " پدر شب رو ببين . خوب براندازش کن . اتفاقاً امروز روزيه که ماه غيبش زده . مي فهمي ؟ گوش مي کني ؟ شب شعوری نداره . از رویِ اتفاق و نفهمي برای خودش نفس مي کشه . صدایِ نفسش خيلي سنگينه . شايد تيرزياس واقعاً کور شده . يا اينکه ذرات بدن مزداسپ توی خاک تجزيه مي شه . اون حقيقتاً دوست نداشت صدایِ آه ، حسرتي رو بشنوه ، يا خشم عقده ای رو ببينه . پدر اين خود سریِ تو تا کي ادامه داره ؟ تا روزی که خودم رو بکشم و تو بفهمي براستي يک جبّاری ؟ آره پدر ؟ به ياد بيار . سرِ برادر زنت چي آوردی . سوار کردی و يه کلاه بوقي گذاشتي سرش . مگه اون تاجدارِ بخت برگشته ، بزرگترين تهديد تِب رو از بين نبرد ؟ حقش بود تبديلش بکني به يه دلقک ؟ کشتي دولت ات به گِل نشست . خوشحال باش و شب هنوز نفس مي کشه . اشتراک رو بطور مطلق به تو پيشنهاد مي کنم . ذات بشر رویِ شهوت استواره . اگر جمع بشه تبديل مي شه به لونه اهريمن . بذار همه به يک اندازه خالي بشن . اگر جلویِ اين پتانسيل رو نگيری کل دودمانت به باد مي ره . همين تيرزياس راهب شکمو اهلِ رياضت، تختت رو واژگون مي کنه . انقدر خودخواه نباش . مزداسپ آب و آتش و چراگاه را به يکسان تقسيم کرد ، اگر نمي توني ظلم رو به يکسان تقسيم کن . صدای شب اذيتم مي کنه . داشت غروب مي شد . ديدمش . موهاش حالت شرابي داشت . مست شدم . خوفي بود . گفتم : " آرتيگوشه ، جذبه تو زندگيم رو پاشو نده . چرک ساق پات چشمک مي زنه . به تو عشق دهری دارم . " فرياد زد : " پدرت قوانين جديدی وضع کرده." با هيجان آرومي بهش نزديک شدم و زمزمه کردم : " بدينِ مزداسپ دراومدم . هميشه خُرمم . دنيا انتخاب بزرگ منه . همه آدمها تویِ لذت بردن مشترکن . لذت رو به اشتراک بين همه تقسيم مي کنيم . " جرقه بيلش رو ديدم . بيل تویِ دستش بود . يه جورايي وحشت کردم . " آخه عشق من اينکارت خطرناکه . " از زير دندوناش گفت : " صدایِ شب سنگينه . اذيت مي شم . بهم امر مشتبه شده که خودت رو مي کشي . " کنار پنجره اتاق ام يه شيشه سيانور گذاشتم . آخرين باری بود که مي ديدمش . برای همين يه روز اون شيشه رو سر مي کشم . از پنجره شب رو تماشا مي کنم . مزداسپ هنوز داره مردم رو به زندگي اشتراکي دعوت مي کنه. اون آدمهایِ خودخواهي هستند ، نمي تونن اين مسئله رو قبول کنن . پدرم داد مي زنه : " هنوز بویِ گند پاهات تویِ دماغمه . وقتي خم شدم تا پاهات رو ببوسم ، اين بو تویِ قلبم تخم کينه کاشت . " برای همين افراد مزداسپ درو شدند . قباد مي خنديد . توی تخت بود . لرزان جواب داد : " هميشه به مزدک اعتقاد داشتم. اون يه اندرزه . شما اونو مي کشيد ولي اشتراکش رو نمي تونيد از بين ببريد . " برای همينِ پدر که هرچند سال يکبار وفاداران مزداسپ يکدفعه شاخ مي شن . تو با عصات روی زمين مي کوبي و مي گي : " امان از مزدک ، امان از مزدک . " ولي قباد تاجدار بخت برگشته حاضر نشد زنش رو به حجله غريبه بفرسته تا اهريمن حسد نيرو نگيره . پدر خوشحال شدی وقتي قباد رو سوار الاغ کردند و توی شهر گردوندنش ؟ باز به شب نگاه کن . مزداسپ دعوت به اشتراک مي کنه . گفتم : " آرتيگوشه . نکنه به سرت زده . مي خوای کسي رو دفن کني ؟ " آروم جواب داد : " مي خوام مزدک رو سر و ته مثل درخت بکارم. " با ناراحتي گفتم : " مزداسپ دينش خرمه . اشتراک زن روسپي گری نيست . سقوط رشک و خشم و آزه . انوش گردن مي زنه ولي قباد توی بستر مرگ مي خنده . " آرتيگوشه به غروب نگاه کرد و اسطوره ای داد ، داد " مي خوام مزدک سبز بشه . قشنگ بشه . بهش انداختم که ای اندرز در کجایِ تو قرار دارم ؟ جواب داد تو من نيستي ، جنبش مني . " بدن اخلالگرها بيرون دروازه تِب دريده مي شه . مزداسپ رفته . انوش به مهما ني تو مي ياد و من آخرين بار بود که آرتيگوشه را ديدم . خورشيد داشت پشت سرش غروب مي کرد . آرتيگوشه و اين منم ، آرتيگوشه . زني تنها در آستانه فصل عصيان . همواره بيلي در دست دارم که در زير خورشيد مي درخشد و مهر را از او مي آموزد . من اهل منزلم و عاشق پسرکي شدم که اهل آتش بود . زير نور خورشيد زلفانش به رنگِ خمر ارغواني در مي آمد . نگاهي داشت خوفناک و رشيد و استوار بود . دليرانه بر سر مزرعه شخم مي زد . نگاهش مرا گرفت . دستان چروکيده و خموده اش ، دستان لطيف بي خدشه مرا از دور هدايت مي کرد . او رنج مي برد و من بي بهره از درد ، در ناز و نعمت بزرگ مي شدم . شاهزاده ای که کوچکترين خراشي بر پوستش نقش نبسته بود . او مرا پسنديد ولي پدرش ، پدر قطور و محکمش ، رد کرد . گفت : " ما نسل آتش ايم ، با منزليان سخني نداريم . " پسرک مخفيانه دور از حکومت پدرش با من ازدواج کرد ، عشق مان به آميزش تبديل شد . اين بار هر دو علفهایِ هرز مزرعه را هرس کرديم . دستانم با زحمت آشنا شد . پسرکِ آتش پرست چون خورشيد مهر مي ورزيد . شاد بوديم و خرّم و مشترک . بناگه هم شُغلانش قيام کردند . سر به عصيان زدند و بلند آواز سر دادند : " وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل شده است . ديگر تحمل نداريم و جان به لب رسيده . بای همين بانگ مي زنيم : نه . " توده بيشماری شدند . توده به حرکت افتاد . فغانِ اعتراض به آسمان پرتاب مي شد . توده به دروازه حکومت رسيد . صدایِ پياپيِ سلاحهایِ گرم در فضا مي پيچيد . توده درو شد و به زمين غلطيد توده . غبار و خاک به هوا برخاست . پسرکم . اهل آتش کم . گبرکم . گريست . بغض کرد و مزرعه را ترک . بدنبالش دويدم . افسرده و نابود بود . اسپند به دست گرفتم ، توجّه اي نکرد . آتش افروختم ولي روحش در سرزمين ديگری بود . در تفکر بود و مرتباً تکرار مي کرد : " ياران به موافقت ديدار کنيد . " سرم را کنار کفشهايش گذاشتم و آرام گفتم : " جوی مسموم هوا را خراب کرده . " زير لب گفت : " صدایِ نفس شب را مي شنوي ؟ سنگين است . " راه درازی رفتيم . راه عميقي بود. کوره راهي غير معمول . جويایِ علت کار بود ولي جوابي نمي شنويد . به راهي رسيديم که دو مسخره کنار درخت خشکيده ای نشسته بودند و انتظار مي کشيدند . از آنها پرسيد : " ای بي خبران در چه انتظاری هستيد؟" با هم جواب دادند : " هوشيدر . فرار است بيايد . " گفتم : " هوشيدر در خواب است . صدایِ نفس هايش را نمي شنويد که چقدر سنگين است ؟ " پسرک آتش پرست مهر خود را از دست داده بود . خستگي در اندامش جولان مي داد . به کولش گرفتم و حرکت کردیم . به حکيمي برخورديم از سرزمين غروب . پسرکم با ناتواني سوالاتي پرسيد و حکيم در جواب فرمود : " جهان شر است . اگر بدی کني کارت آسان آيد و گر نيکي گزيني به مشکلات و موضوعات پيچيده برخوری . اوقات خوش زودگذر است و لحظات تلخ به کندی عبور مي کند . اگر نداشته باشي در رنج و حسرت عقده ای و اگر داشته باشي در کسالت و بطالت . اساس دنيا بر نهاد تاريکي است و پيِ معبد روشنايي ويران است و از اين چهاچوب خلاصي نتواني . " پسرکم زار مي زد و من او را به دوش مي کشيدم . عشقم اميدی نداشت و من اين آميزش شوم را به جان خريدم . به پيری زنديق رسيديم . شوی م از او زهر خريد . با شراب ارغواني درآميخت و سر کشيد . صبح از خواب برنخواست . بر بالایِ جسدش مات و مبهوت نشسته بودم که پدرش با حکم وارد شد . هنوز حکومت مي کرد . افرادی مسلح رو همراه خودش آورده بود . حفاظت اش اعلي بود . گفتم : " بايد به خاکش بسپاريم . مقبره ای عظيم خواهيم ساخت و يادش گرامي خواهد ماند . " با تندی جواب داد : " اهل آتش ايم . جسدش را بر سر راه مي گذاريم تا ددان بدرند . اين سنت اهل ماست و کسي را مجال نافرماني نمي باشد که اگر مردگان دفن شوند کفر است و آدمي بعد از مرگ نيز بايد سودرسان طبيعت خويش باشد . از طبيعت آمده ايم و بدرن طبيعت مي رويم . بدن مي پوسد و مجزّا مي شود و پايان فرا مي رسد و ما حل مي شويم . " از زير دندانهايم گفتم : " اون مي خواست همه چيز تمام بشود . " حکم داد : " خواهد شد . " جسدش را بردند و در کوره راهي دور ول کردند . ولي عذابي را حمل مي کردم . اهل منزلم ، نمي توانم بگذارم آنطور سرگردان بماند . دفنش مي کنم ، ولي بر بالایِ جسد دو نگهبان مسلح ايستاده بود . پدر آتشي روشن کرده بود و زمزمه مي کرد : " تو از آميزشي بس ننگ و حرام زاده شدی . خدايان لعنت مي کنند و کفر مي گويند . پدرت از زنایِ با محارم ، زنازادگان آفريد ، دنيا چرخيد و کوری اَش حتمي شد . ما بر اساس سنت حکم مي کنيم . اجساد بايد دريده شوند . مکلف اصلي روح است که به ديار هادس مي رود . حساب و کتابش با هادس قاضي . جسم ارزش و تباری ندارد . آن به ، که خوراک جانوران بي پناه شود که خدايان توجه اشان نمي کنند . " بيل را در دستم محکم گرفتم . " او را در چمنزار دفن مي کنيم ، باشد که اجزایِ بدنش تبديل به گياهي نورسته شوند . " دو نگهبان مرا هدف قرار دادند و تهديدم کردند . بيل زير خورشيد درخشيد . رفتم . عذاب را بر دوش حمل کردم . به پير زنديق رسيدم ، مي گفت : " خدايان وهم اند و در المپ خبری نيست . " مزدک در گوشه ای دعوت به اشتراک مي کرد و پدر کورم را ديدم که سوار بر الاغي بود و همگان او را به سخره گرفته اند . به دروازه تِب رسيدم . شهر شوم . شهر خوف . شهر افترا و غيبت . اجساد هزاران کشاورز در زير نور خورشيد مي گنديد و تجزيه مي شد . کرکس ها و کفتارها مي دريدند و سربازان مسلح خميازه مي کشيدند . کرئون بر بالایِ برجي ايستاده بود و با خشم به من مي نگريست . به آسمان نگريستم . در اين جهان لايتناهي نقطه ای بودم کوچکتر از صفر . فرياد زدم . فريادی بلند . بيل را به هوا بردم و از ته دل هوار کشيدم . فريادم در فضایِ نامتناهي گم شد و زوزه کفتاران همراهي کردند . گويي کفتاران فهميده بودند که سرنوشت شوم و محدود ما چقدر تلخ است . همانند ماگزيده ای بودم که از او ترياق دريغ شده و کشاورزان ، گرسنگاني که خوراک از آنها پنهان . کرئون به من خيره بود . چشمانش برق مي زد . مثل بيل من برق مي زد . مزدک صدايش بلندتر شده بود که انوش آمد و او را در چاه سرنگون کرد . پير زنديق مست بود و اجساد مي پوسيدند و کرئون درنگ مي کرد . برخاستم . ديگر آن دخترک هميشگي نبودم . فقط يک چيز بودم و يک چيز در من بزرگ مي شد ، آرتيگوشه . دوباره فرياد زدم . اينبار از سرِ خشم و حسد و آز . پير زنديق گوشزد کرد : " آرتيگوشه، فريادت بيهوده است . در اين نهايت گوشي وجود ندارد که دردت را بفهمد . " به سمت برج کرئون هجوم بردم . تيرزياس ، راهب فرزانه هنوز با شهوتراني زياد رياضت مي کشيد . کرئون با خشم مي نگريست . بلند ندا دادم : " وضعيت بيش از اندازه غير قابل تحمل شده ، ديگر طاقت و توان ندارم . " جوابي نداد . مغرور بود و خود سر . به سرعت بيل را به حرکت آوردم و اجسادِ زحمتکشان را به خاک سپردم . سربازان خميازه مي کشيدند . کرئون هنوز با خشم مي نگريست . عده زيادی بودند ولي به اتمام مي رسيد . صدایِ نفس شب سنگين بود تا اينکه خورشيد از پشت یرِ کفتاران و کرکس ها طلوع کرد . آخرين باری بود که طلوع را ديدم . مشرق زلال مي شد . رنگ آبي را حس کردم . کرئون فرياد زد : " پيران تِبای ، يک اخلالگر مي خواهد کشتي دولت را دستخوش طوفان کند . " پيران تِب که در رأس شان تيرزياس بود ، صف بستند . سربازان چماق هايشان را بالا بردند. کرئون ناليد : " خدايان به لرزه درآمدند . " از زير دندانهايم گفتم : " در المپ خبری نيست . " پيران اشاراتشان را به سمتم گرفتند . حکمِ خونم دادند . بيل را بالا برم و خاک به آسمان پاشيد ، " هوشيدر برادرانت . " جمجمه محمود پسيخان به صدا درآمد . باد او را مي لرزاند ، مثل اينکه مي گفت : " ديگر غيرقابل تحمل شده . " بيل را بالایِ سرم بردم . بيل مي درخشيد . پيران مرتباً حکم قتل مي دادند . کرئون هنوز خشمگين بود . انگشتان اشارات پيران شماطت ام مي کرد . تيرزياس زير لب وِردِ جن گيری مي خواند . ترشيده ای از درد عشق مي ناليد و جواني سخت تحت تأثير فضا بود . کرئون هنوز خشمگين بود . سربازان به خود آمدند . کفتارها زوزه مي کشيدند . کرکس ها مي گريستند . تمام اجساد به خاک سپرده شده بود . سربازان متوجه مفهومِ اين صحنه شدند . تفنگهايشان را پُر کردند . کرئون با دست اشاره کرد : " به درک هادس بفرستيدش . " سربازان تفنگهايشان را به سمتم گرفتند . پدر اهل آتش هنوز حکومت مي کرد . پسرکم رویِ زمين مي پوسيد و در فضا مي پکيد . فرياد بلندي زدم . صدایِ شليک در فضا پيچيد . هيچ نفهميدم . همه چيز تاريک شد . ديگر درکي نداشتم . فقط صدایِ نبضِ شب بود که ممتد ادامه داشت و .............................................................................................................. ! ؟ محمد ميرعلي اکبری شهريور 1382 |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
دختر كبريت فروش
با يادي از
هانس كريستين اندرسن
نخست صحنه چهارراهيست پرگذر. سايههاي فراواني در رفت و آمد است كه البته ميشود با يك تابلوي نقاشي بزرگ اين منظور را رساند. شبهنگام است. نور چراغگازهاي خيابان، نور مهتاب و نور سفيدي برف، تلفيق تصويري در فضا ايجاد كردهاند. اشكال بسيار مؤثرند. اشكال و احجام با رنگ، سرما و يخ را تداعي ميكنند. سرد است. به راستي سرد است. دخترك كبريتفروش با جعبه آويز به دوش از چهارراه رد ميشود. لحظهاي سر و صداي شديد مردم و دخترك مرتباً تكرار ميكند «كبريت، كبريت» اما صدايش در ميان هياهو، باد، سوز و برخورد دندانها محو ميشود. درنگي صحنه خاليست و اشكال و تصوير و رنگ و نور با ما سخن ميگويند. پاسبان باتوم بدست وارد ميشود. سر چهارراه ميرسيد. صداي خوش و بش مردم بالاست. خنده و آواز و پايكوبي به سر حد ميرسد. پاسبان به شدت در سوتش ميدمد. سكوت. صداي باد. صداي ماتم. صداي گريه و زاري. پاسبان باتوم را ميچرخاند. صداي برخورد چوب كبريت با بدنه. صداي شعله بلند ميشود. صداي فوت. پاسبان خوشنود است. مقداري برف برميدارد و با آن گلوله درست ميكند. دخترك كبريتفروش با بساطش وارد ميشود. با پاسبان رو در رو ميگردد. دخترك: آقا كبريت بخريد. پاسبان: به چه درد ميخوره اين كبريت؟ دخترك: روشن ميكنه. پاسبان: چي رو؟ دخترك: ميتونيد تو تاريكي باهاش كتاب بخونيد. پاسبان: اهل مطالعه نيستم. دخترك: گرمتون ميكنه. پاسبان: سردم نيست. دخترك: برف رو آب ميكنه. پاسبان با گلوله برف بر سر دخترك ميكوبد. پاسبان: بچه گستاخ. با خشم خارج ميشود. دخترك كبريتفروش بهت زده است. اندكي ميلرزد. دخترك: كبريت بخريد. فقط يه دونه. مرد خوشپوش وارد ميشود. بلندقامت، با پالتو، كيفي زير بغل و عصاي در دست. يك پيپ خوششكل نيز بر لب. روي شانههايش برف نشسته است. با دست برفها را ميتكاند. مرد خوشپوش: فندكم رو خونه جا گذاشتم. رفيقهام تو كافه بعد جور منو خراب كرد. چه شراب نابي بود. زير نور كافه ميدرخشيد. برق ميزد. عجب سرخ بود. رفيقهام گيلاس رو خوشمدل تو دست داشت. ژستي بود واسه خودش. رنگ روژة لبش با شراب تناليته بود. رامبراند كيلو چنده؟ تصويري بودها. ما هم كه مست كف استعمال دخانيات بوديم. يهو ديدم يه سيگار برگ كلفت چپوند وسط لب سرخش. با عشوه ازم خواست كه سيگار رو آتيش بزنم. من مست بودم. پيپ هم همين طوري رو لبم بود. چون بعد از شراب دود و توتون ميچسبه. رفيقه همون جور سيگار تو لب ما رو به هل مينداخت. انگشت كرديم تو جيب ولي فندكه نبود. مست بوديم فكره كار نميكرد. اصلاً تمركزه باد هوا شده بود. بعد فهميديم فندكه رو جا گذاشتيم. بايد همين طور بمونيم تو كف توتون. رفيقه با ابروهي غرشمه مياومد كه زود باش و روشنش كن. به گارسون گفتم «آتيش داري؟» خنديد كه «تو اين سرما شما هم توقع چه چيزهايي داري ها. ولي بطلبي يه استكان مارتيني ميدم خدمتت» رفيقه سيگار تو لب قهقهه زد. ما حسابي سه شديم. اولين باري بود كه يه طناز منو پوچ ميكرد. گليئه واسه خودش. به صاحب كافه گفتم «بابا ما آتيش ميخوايم.» جدي عرض كرد «صبر كن پرومته رفته بياره.» هرهر زد زير خنده. رفيقه قهقهه ميزد. بعد آروم به بيرون اشاره كرد. ديدم يه دختره داره كبريت ميفروشه. ولي حسش نبود. نميخواستم از جا بلند شم. يهو بهونه اومد. بشقاب استيك خوك اومد جلوم. مست كه بوديم، با ولع خورديم. چرب بود. حسابي گرمم كرد تو اين سرما. دخترك: آقا كبريت بخريد. مرد خوشپوش: البته يه فندك دارم. همچين خوشگله. قديميه. عكس سه اسب روشه. يه مدتي باشگاه اسبسواري هم ميرفتيم ها. زناي لوند و بلوند روم شرط ميبستن. ما هم ميستونديم. عجب گوشت خوكي بود. فندك من خيلي قويه ها. يه بار يه مرغ روش بريون كردم. هميشه گرمم ميكرد. البته تو خونه شومينه زياد دارم ها ولي هميشه خاموشه. رفيقهام ازم كاراي عجيب و غريب ميخواد. دوست داره توي باد شديد فندكم رو روشن كنم. اون زن، نويسندة خوبيه. خوب اخلاقش خاصه ولي رمانهاش آبكي نيست. توي رمانهاش تمام دختر و پسرها رو بهم ميرسونه. دخترك: آقا من گرسنمه. مرد خوشپوش: تغذيه بحث مهميه. در موردش يه مقاله نوشتم ها گفتم تو روزنامه فردا عصر چاپ كنيد. سردبير هم نامردي نكرده بود. هيزمش تموم شده بود، خوب بچه كوچيكش سرما خورده بود. مقالههاي ما رو سوزوند تا بچهش گرمش بشه. يه سوزن به خودم زدم كه در موردش يه كنفرانس رو بدم. رفتيم بالا مطرح كنيم ماست بود ولي خوب راست بود. ما هم كه مستيم. آتيش هم پيدا نكرديم. خمار توتون هم ميمونيم. دخترك: آقا كبريت بخريد. مرد خوشپوش عبور ميكند. برف ميبارد. هانس وارد ميشود. يك شلوار جين كهنه با يك تيشرت آستينكوتاه با عكس جوجه اردكي سرگشته روي آن. سوزناك ويولن مينوازد. سر چهارراه ميايستد. دخترك سردش است. حتي نواي ويولن هم كمكش نميكند. ويولن اوج ميگيرد. دخترك آواي فقر سر ميدهد. زن شيكپوش وارد ميشود. سيگار برگ روشن، ميان انگشتانش نكشيده خاكستر ميشوند. با دخترك كبريتفروش همآوا ميشود. هانس دردي دارد. اين درد در نتهاي موسيقياش نهفته است. هانس با چشمهاي پربغض به گوشه ميرود. سازش را به ديوار تكيه ميدهد. سيگاري فقيرانه و لهيده از جيبش درميآورد و بر لب ميگذارد. تا انتهاي صحنه به دنبال كبريتي براي روشن كردن سيگارش ميگردد تا دمي بياسايد. ولي ميسر نميشود. دخترك كبريتفروش به طرف زن شيكپوش ميرود. زن شيكپوش: توي شهر گدا زياد شده مثل سفيدي برف همچون سرماي شب. اين گداها مثل كنه ميچسبن به آدم. خدا نكنه بچه باشه. ديگه واويلائه. مثل تمساح اشك ميريزن. اگه با اشكاشون حداقل شيشه خونم رو ميشستن حاضر بودم يه سكه بهشون انعام بدم. تا الان هفده تا گدا بهم خوردن. خوب حساب ميكنم اگه به خودشون فشار بيارن هق هق كنن حياط خلوتم چركاش پاك ميشه. اون دراز بيقواره ميگفت «چهل تا گوسفند سر ببري ديوار اتاقتو ميشه رنگ كرد. همچنين قرمز خوشرنگ.» معتقده خون گوسفند بهترين رنگ قرمزه. شايد براي پرده خونم استفاده كردم ولي كو پولش؟ امشب هم گرسنه ميمونم. يه جو مرد باغيرت پيدا نشد شام مهمونم كنه. اون دراز بيخاصيت هم كه مفت نميارزه. پز عالي جيب خالي. لباساش برق ميزنه ولي يه سكه تو جيبش نبود كبريت بخره پيپش رو بچاقه. دل ضعفه داره شروع ميشه. تو يخچال خونه هم كه يه تخممرغ پيدا نميشه. گربههه تو حياط خلوت شيش تا توله زاييده. شايد سيخشون كردم. كباب، خب خوشمزهست. يه بار امتحان كن. تو خونه زندگي نداري؟ دخترك: خانم فقط يه كبريت. زن شيكپوش: من صد پيرهن از تو جقله بيشتر پاره كردم. نميخواد پيشنهاد بدي. اين آتيشها آتيش فتنهست. انقدر آتيش نزنيد. كبريت نكشيد. الان كوچهها آماده انفجاره. خونهها پرگازه. يه جرقه ميشه بوم. دخترك: يه چوب كبريت خانم. فقط يه بار امتحان كنيد. زن شيكپوش: گدايي دو پول سياه اولش سخته. بقيهش قطار قطار ميرسه. شما جوانها يه چيزاي از آدم ميخوايد، يه حرفهايي ميزنيد. يه دو دو تا چهار تا چرا نميكنيد؟ آدم پا تو هر راهي ميذاره بايد آخرش رو هم ببينه. حالا شايد اول نشي ولي بالاخره بايد از خط پايان بگذري. برادرم تو مسابقه دو سرعت المپيك دوپينگ كرد. براي اينكه كسي نفهمه آخر شد. اين بهترين راهه. هم خلافش رو كرد هم كسي نفهميد. دخترك: خانم من گرسنهام. محض رضاي خدا. زن شيكپوش: اين بهونهها ديگه تكراري شده عزيزم. راستي شما كه به خدا اعتقاد داريد، چرا ازش نميخوايد كه از آسمون «مَن» بباره. خوشمزهست. من خوردم. شاد باشي. دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. يه آتيش. يه جرقه. فقط يكي. محض رضاي خدا. زن شيكپوش خارج ميشود. دخترك با بغض جعبههاي كبريت را به هوا پرتاب ميكند. هانس به دنبال آتش، روي زمين، در ميان آشغالها، برفها ميگردد ولي كبريتي وجود ندارد. شاقر وارد ميشود. عينك تهاستكاني و سبيلي روشنفكرانه، با دستهاي كاغذ كاهي كه روي آن خط ميخي حك شده است. دخترك به سمت او ملتمسانه يورش ميبرد. شاقر: باشه. ازت كبريت هم ميخرم. ولي بايد صبر بكني. يكي بايد ما رو ببينه. يكي بايد خوب به ما دقت كنه. ميخوام ببينه كه كبريت رو ازت ميخرم و در لحظه آخر مثل يك ناجي هنري جلوم رو بگيره، نذاره سكه رو بهت بدم و كبريت رو پس بده. البته همة اونها بايد به اين مسئله برگرده كه اون بفهمه من ميخوام چيزي رو آتيش بزنم. البته نه صد البته هنوز كسي رو نميبينم. اين يارو هم كه دنبال آتيش ميگرده حواسش به ما نيست. ميدوني من شاقرم. اينها هم شقرامه. همهشون رو جمع كردم. ميخوام آتيششون بزنم. چون ميدونم كه به درد نميخورن. البته نه صد البته احساس ميكنم سايههايي نميخوان آتيششون بزنم. اون سايهها معتقدن كه اين شقرا آثار بزرگي هستن. ميخوان بعد مرگم چاپشون كنن. دخترك: كبريت. بخريد. فقط يك عدد. شاقر: كبريت. كبريت تو. به من جواب بده. صريح و صادق ـ آيا طلوع خورشيد را كتمان ميكني؟ ـ جرقه كبريت تو در برابر خورشيد انقلاب چيست؟ ـ شما را ـ آري شما را ـ البته شما را ـ به شورش ميخوانمتان ـ برايتان كارت دعوتي با جوهر خون رفيقان ميفرستم ـ ميبيني؟ ـ كوليا ـ ميبيني؟! ارتش زمستان، رنگ سرخ را خورد ـ ژنرال اين دستگاه بشركشي ـ حيوان هم نيست نه ـ بر بالاي شهر ما ايستاده ـ عينكش را ببين ـ صورتش را ببين ـ عقب افتاده است معتاد نيست ـ شمشيرش خورشيد را به جبروت خواب فرستاده ـ آه كوليا ـ ژنرال پوتينهايش را بر گردن آويخته ـ حكومتش ميليلتاريستيست ـ ارتش «زمستان» نام دارد ـ زمستان ـ برف ـ سرد است ـ كوليا ـ پشت اين نهر بزرگ ـ پشت اين دشت عميق ـ دختري ـ دختركيست ـ «كوليا» نام ـ دوستش ميدارد. شاقر پيراهنش را ميدرد. عكس دختري انقلابي روي زيرپوش او منقش شده است. پاسبان در حالي كه باتوم خود را ميچرخاند. سوتزنان از صحنه عبور ميكند. شاقر از ترس با دستانش دختر انقلابي را پنهان ميكند. دخترك: يه كبريت. محض رضاي خدا. شاقر: خدا؟ موجود نيست ـ افيون تو، مذهبست ـ لنين در گور ميلرزد ـ قلب مهربان استالين شكسته است ـ ژنرال بر تختگاه شهر ميرقصد. با شمشير خورشيد را به جبروت ميكند روانه ـ گرسنگان، فقرا، تنگدستان. زمستان است. زمستان. كوليا تو را اعدام كردند ولي ابديت تو در كوه رفقايمان بست نقش. سرد است. ثروتمندان خوك ميخورند و پيپ ميكشند. ژنرال ساين شاين ميل ميفرمايند. رفقا، پابرهنگان، فقرا در خوابند. شببدستان بيدار. زمستان رژه ميرود. سرده. دخترك: فقط يك كبريت. يك چوب كبريت. شاقر: آه كبريت شورش. خورشيد انقلاب. ديگر ماه اكتبر است. ارتش زمستان پولادين شده. شما را به شورش ميخوانم با كارت دعوتي از گرسنگي و سرما. صداي سوت سفيرزنان پاسبان. شاقر در ميرود. دخترك: يه كبريت. يه چوب كبريت. محض رضاي خدا. هانس با برف مشغول ساختن شمايلي ميشود. پاسبان وارد ميشود. ظرفي در دست دارد شبيه جمجمه انسان. درون ظرف مغزي سرخرنگ است مثل ژله. پاسبان ظرف را جلوي دخترك مياندازد. مغز بيرون ميريزد. پاسبان سوت ميزند. باتوم را بالا ميبرد. مثل اينكه ميخواهد با باتوم بر فرق سر كسي بكوبد از صحنه خارج ميشود. دخترك سعي ميكند مغز را در ظرف جمجمهاي بريزاند. سخت است. دخترك: ماماني … ماماني … كي كلهات رو خورد كرد؟ … مغز خوشگلت چرا ريخته بيرون؟ … ماماني … ماماني … هوا سرده … داداشي گشنه است. ماماني … كي كشتت؟ … خودتو از پشت بوم انداختي پايين؟ … كسي مغزتو داغون كرده؟ … ماماني … ماماني من … قربون او سر له شدهت برم … قربون او مغزت برم كه ريخته رو زمين … ماماني من … تو الان كجايي؟ … تو مردي ماماني؟ … ديگه نيستي ماماني؟ … هوا سرده … بچهها گرسنهان … ماماني … ماماني … ماماني … مغزت رو كي داغون كرده؟ … تو ديگه نيستي ماماني؟ … به زور هر چه تمامتر سعي بر اين دارد كه كل مغز لهيده را در ظرف بگذارد و شكل بدهد. هانس كارش تمام شده. شمايل يك دست كه به تمنايي باز شده. هانس آواز سياهپوستان دربند را ميسرايد. دوّم صحنه تاريكي مطلق. يك نور مثلثي تند روي پاسبان روشن ميشود. پاسبان يك بلندگو در دست دارد. پاسبان: شهر در امن و امان است. ساعت يك بامداد. اعلام حكومت نظامي از سوي فرمانده ارتش زمستان، ژنرال روشنضمير ما، بزرگ بزرگان. همگي ساكت باشيد. خاموشي. بخوابيد تا رأس ساعت چهار بامداد تا برپا براي كار و تلاش براي آينده بهتر و زيباتر. تذكر ميدهم با كبريت بازي مكنيد كه كساني كه با آتش بازي ميكنند شب در جايشان ميشاشند. ژنرال دستور فرمودهاند كه از فردا كبريتها جمعآوري خواهند شد. آتش از طلوع صبح سهميهبندي ميشود و توسط سربازان ارتش «زمستان» در دسترس شهروندان قرار ميگيرد. فردا ساعت نه اسقف اعظم برنامهاي دارد و سخناني ميراند در باب مضرات آتش و كبريت. شهروندان عزيز در رختخواب خوب بخوابيد كه بلشويكهايي كه ميخواستند دست به اغتشاش و آشوب بزنند در ميدان بزرگ شهر سركوب و منكوب شدند. پس شاد باشيد كه ارتش متعلق به شماست. نور ميرود. يك مهتاب كدر. هانس فلوتي سحرآميز در دست دارد و به آرامي موتسارت مينوازد. دخترك كبريتفروش روي زمين ولو شده در ضعف و غش. صورتش يخ زده. جعبههاي كبريتش در اطراف پخش است. روي تيشرت هانس عكس جوجه اردك كه دستي ميخواهد او را خفه بكند. هانس: سه تا آرزو بكن. دخترك: همش سه تا؟ هانس: اين حق توئه. دخترك: چطوري؟ هانس: يك كبريت آتيش بزن و آرزو كن. دخترك: نا ندارم. هانس: سعي بكن. دخترك: نميتونم: هانس: به خودت فشار بيار. دخترك: غيرممكنه. هانس: براي بقا مبارزه كن دختر. فقط همين. دخترك با تمام سختي چوب كبريتي برميدارد و سعي ميكند بر بدنه بكشاند. هانس: خوبه. موفق ميشي. قبل از اينكه روشنش كني. آرزو بكن. دخترك: سروش. هانس: سروش؟ دخترك: دوست دارم با من صحبت كنه تا آروم بشم. فقط آروم بشم. كبريت را روشن ميكند. يك شال سبز پشمي ظاهر ميشود. دخترك شال را بر گردن مياندازد و با آن عشق ميكند. اسقف اعظم در حالي كه پشت ميزي نشسته است و خوك بريان ميخورد ظاهر ميشود. نور سبز لجني «تو ذوق» ميزند. اسقف اعظم: اي مسيحيان مؤمن، از آتش بپرهيزيد كه متعلق به ابليس رجيم است و توسط آن ميخواهد درون شما افتراق و نفاق بياندازد و فته بر پا كند. آتش ميسوزاندتان كما اينكه سرورمان مسيح عج ظهور فرمود از آتش بپرهيزيد كه از تعلقات ابليس و كودكش دجال است. كودكان را از كبريت دور نگه داريد تا انگشتان ظريف و بهشتي آنها خدشهدار نشود. بدانيد و آگاه باشيد كه در جنت فردوس از كبريت، فندك، سيگار، پيپ و كلاً آتشجات خبري نيست. شهد شير و جوي عسل در كنار موسي و ابراهيم و هارون و يوشع و سليمان و صداي بلبل و چهچه گل. سخن ديگر من با برادران بلشويك است. عزيزانم، آقا جان انقدر در اين ميدانشهر جمع نشويد و بلندبلند فرياد مزنيد «مرگ بر طبقات». بدانيد كه حضرت حق روزي هر كس را به يك اندازه و مصلحت نازل ميفرمايد. انقدر اسم «لنين» و «استالين» را نياوريد. اينا خيلي وقته مردن. ديگه تموم شده. انقدر كفر نگيد خدا وجود نداره و مسيح دلقكه. زشته. از مكاشفه بترسيد. مسيح ميفرمايد: هميشه بايد براي ظهور من آماده باشيد. مثل دزد سر زده ميآيم. نه اينكه نعوذ بالله حضرت دزد باشند بلكه تفسير ديگري دارد. برادران بلشويك در ميدان به آزار و اذيت نپردازند. بگذارند ژنرال حكومت خودش را بكند. مثل امروز كه جمع شديد سربازان دولتان را گرفتند ولو شديد، ميشيدا. جمع نشيد. درستان را بخوانيد. ازدواج كنيد و براي آينده مملكت خويش بكوشيد. اسقف اعظم با تشكيلات و همين طور شال سبز دخترك محو ميشوند. دخترك باز ميلرزد. هانس پديدار ميشود. هانس: حالت خوبه؟! دخترك: يخام. هانس: ميخواي آرزوي دومت رو بكني؟ دخترك: سخته. هانس: براي بقا بجنگ. دخترك: خستهام كردي. بذار يخ بزنم. ميخوام تو آرامش بميره. هانس: دوست دارم زنده باشي. دخترك: پس يه كاري بكن. هانس: خودت بايد تلاش كني. از دست من كاري برنميياد. دخترك: سردمه. آتش. آتش براي گرم شدن. فقط همين. كبريت دوم را آتش ميزند. گلولهاي آتش در بغل او ميافتد و خود را گرم ميكند. نور زرد تند صحنه را پر ميكند. ژنرال با شمشير خود وارد ميشود. ژنرال: توپ. تانك. بمب. مسلسل. تفنگ. شمشير. هدف. آتش. ارتش «زمستان» به خط. آماده. هدف. آتش. يك. دو. يك. دو. يك. دو. به چپ چپ نهنه به راست راست. عقبگرد. آماده. حمله. بمبافكنها. آماده. آتش. سكوي اعدام برپا. دار بزنيد. دستهاي متهمان زير تيغ. ببريد. سر شورشيها زير گيوتين. قطعشون كنيد. چماقها بالا. بكوبيد. چنگكها روي حدقه چشم. دربياوريد. گازانبرها دور دندان. بكنيد. كاردها روي شاهرگ. بزنيد. تفنگهاي روي مغز. شليك كنيد. سرنيزهها زير شكم. پاره كنيد. دور شهر محاصره. تسخير كنيده. تدبير و سياست به جلو. حكومت كنيد. دهان باز. حكومت نظامي اعلام كنيد. دهان باز. فرمان اعدام دهيد. دهان باز. منع آتش كنيد. دهان باز. منع تجارت كبريت كنيد. ارتش «زمستان» به جلو. آمده. هدف. آتش. رژه. آتش دست دخترك را ميسوزاند. با زجر خاموشش ميكند. ژنرال محو ميشود. هانس: اين دفعه خوب دقت كن. يك آرزوي دقيق و درست. چه چيزي ته دلته. به اون فكر كن. دخترك: حالم خيلي بده. هانس: سردته؟! دخترك: گشنمه. غذا ميخوام. غذا. هانس: مطمئني؟! دخترك: فقط يه تيكه غذا محض رضاي خدا. كبريت سوم را آتش ميزند. يك ظرف سرخرنگ كه درون آن ران مرغي بريان قرار دارد جلوي دخترك سر ميخورد. دخترك ران مرغي را با ناتواني برميدارد و به كندي عميقي مشغول خوردن ميشود. دايرهاي سرخ در فضاي ميچرخد. شاقر با داس و چكش وارد ميشود. شاقر: رفقا، كارگران. ژنرال مشغول خوردن ژله است. اگر ما امورات را بدست بگيريم اين دختر بچه حق خوردن چنين غذايي را دارد؟ نه. همه مساوياند. بنابراين هيچ كس چيزي نميخورد. آهاي دختر، واسه خودت چه حالي ميكني غذا ميخوري. رفيق كوليا، اين بزرگ دختر كارگر، اين قهرمان انقلابي ما، شهيد شد كه تو بشيني يه مرغ بخوري. همه مساوياند. هيچ كس نبايد چيزي بخوره. رفقا، كارگران. همه بايد تلويزيون سياه و سفيد داشته باشند. كسي حق استفاده از تلويزيون رنگي ندارد. اگر پي برديد كه كسي مشغول تماشاي تلويزيون رنگيست او را از پشتبام با مغز به بيرون پرتاب كنيد. اوه كوليا، دخترك زيبا، ژنرال دارد فالوده ميخورد. مرباي تمشكي دور فالوده ريخته و قرمز شده چون خون همگي رفقايمان. ما همه را جمع ميكنيم. ما در ميدان جمع ميشويم. ما در ميدان تظاهرات ميكنيم. كوليا، ما در دهان اين دخترك مشغول خوردن مرغ بريان است قير مذاب ميريزيم. ما كسي را كه مشغول تماشاي تلويزيون رنگيست از بام سرنگون ميكنيم. ما ميكنيم … مرغ در دست دخترك ناپديد ميشود. تندباد عظيمي شاقر را از صحنه ميكند و ميبرد. دخترك زارزار ميگريد. هانس افسرده است. هنوز كبريتي براي روشن كردن سيگارش نمييابد. به تلخي بالاي سر دخترك ميآيد. هانس: دخترك عزيزم. دوست دارم كمكت كنم. نميخوام به اين زودي از دستت بدم. دخترك: ديگه نميتونم آرزو بكنم. هانس: خوشگلم خودت ميدوني كه هميشه سه باره. بيشتر يا كمتر خلاف قوانين قصهنويسيئه. دخترك: دارم يخ ميزنم. هانس: دوست ندارم اينطوري بشي. دخترك: پس چرا كاري نميكني؟ هانس: نميشه دختركم. دنياي من با تو فرق داره. دخترك: چرا زجرم ميدي؟ تمومش كن. هانس: باور كن خودم نميخوام عزيزم. دستم اينطوري مينويسه. دخترك: يه آرزوي ديگه دارم. فقط همين. اين ديگه قلبي قلبيئه. هانس: شايد بتونم برات كاري بكنم. دخترك: آره خواهش ميكنم. فقط يه دونه آرزو محض رضاي خدا. هانس: من موهاي خودم رو ميفروشم تا برات يه آرزو بخرم. دخترك: فقط يه آرزو محض رضاي خدا. هانس موهايش را ميتراشد و در يك جعبه مخصوص فروش ميريزد. هانس: فقط يك جرقه ديگه. دخترك با خوشحالي نيروي مجدد ميگيرد. كبريت را آتش ميزند. دخترك: مادربزرگم. هانس: چي؟ كجا؟ دخترك: اونجا آرومم. ميرم پيشش. هانس: نه خواهش ميكنم. دخترك: مادربزرگ … مادربزرگ … مادربزرگ نور سفيد شديدي صحنه را پر ميكند و همه چيز محو ميشود. تاريكي. آژير پليس. صداي شورش و هياهو. پاسبان با باتوم وارد ميشود و در فضاي خالي باتوم را بر سر افراد فرضي ميكوبد. صداي هياهو بالا ميگيرد. صداي گيتار برقي گوش را خراش ميدهد. پاسبان با خشم به اين طرف و آن طرف ميكوبد. ناگهان تاريكي. تمام صداها قطع ميشود. صداي دخترك: ماماني … ماماني من … كي سرت خرد كرده؟ … كي مغزت رو ريخته پايين؟ … خودتو از پشتبوم پرتاب كردي … ماماني … ماماني من سوم يك چهارچوب سنتي. ننه صغري با جوراب پشمي چرك، لباس يكسره گلگلي كثيف و يك روسري وصله كرده. عينك تهاستكاني. ابروي كلفت برنداشته. صورتش پركرك و موست. دخترك در كنار او قرار دارد. ننه صغري، با كبريت دخترك را عذاب و آزار ميدهد. ننه صغري: خجالت بكش خرس گنده. تو جات شاشيدي. حتماً با كبريت بازي كردي باز. صد دفعه نگفتم به كبريت دست نزن. آخه من پيرزن مردني چقدر اين تشك ترو بشورم. واه واه. مردهشور ببرتت. چه ابرويي برداشته! لاكم كه زدي. آخه دختر حيا كن. چرا يه خورده از ما قديميها ياد نميگيري. واي خدا آخر زمون شده. دختراي اين دوره زمونه چقدر بيحيا شدن. چرا اين طوري ميكنن؟ اين پدر و مادر بدبخت چقدر زحمت ميكشن، خودشون هلاك ميكنن، صب تا شب بيداري ميكشن، آخرش اين. نگاه كن. اصن عين خيالش نيست. همش دوس دارن خودشون رو بزك كنن برن جلو اين پسر مسرا عشوه كرشمه بيان. نمال نمال. پدرسگ نمال اين نجسها رو به صورتت. برو لب حوض ميوه بشور. گه ميخوري. ميخواي غذا بخوري. يه ذره بيشتر نيست اونم اين پيرزن مردني مريض نخوره؟ نخوره؟ آخه چه جور دلت ميياد اين ننه بزرگ بدبختت رو اذيت كني؟ اه هي ميشاشي تو جات. گند زدي تو پتو متوها. هي پتو هي پتو. گرمت نميشه انقدر پتو ميندازي تو خودت. شبا بشين كبريت بازي كن تا هي بشاشي. انقدر آب كوفت ميكني. اين يه ذره لوبيا رو من ميخورم. ماشاالله تو جووني. سورو برو گنده. ميتوني تحمل كني. اه. چرا نمك نداره؟ دكتر گفته نمك فشارتو ميبره بالا. اين دستدرد هم بيچارم كرد. انقدر نمال. انقدر لم نده. عشوه نيا كرشمه نكن. من پيرزن و زجر نده. عذاب نده. تو نوهاي يا هوو. برو لب حوض ميوه بشور. يه آلو بخورم بجهت اين لوبيا. يه سيب بخورم به جهت اون آلو. شنيدم اين دختر مخترها سيگارم ميكشن. واه واه. واه واه. اصن براتون مهمه پاكدامني. واي واي. خدايا خودت رحم كن. آخر زمون شده. راديو امروز ميگفت ديشب بلشويكها تو ميدون شهر آشوب كردن. سربازاري ژنرال هم اومدن دنگ زدن تو ملاج همشون. اما اينها رو كه من ميشناسم باز جمع ميشن شعار ميدن. از يه كدومشون پرسيدم شما اگه به حكومت برسيد چي كار ميكنيد حالا؟ گفت «به هر كدومتون يه كاسه لوبيا روزي ميرسونيم.» خوبه. چرا بد باشه. واسهاي اين كمردرد من هم فكري بكنن ديگه هيچي نميخوام. دِ نمال. نمال. پتياره. نكن. لم نده. برو لب حوض ميوه بشور. برو. صداي منو درنيار. اَ. واي. همش ميشاشي تو جات. برو. چي بكشه اي پدر اي مادر. اين ننه بزرگ. تاريك ميشود. صداي ننه صغري: اِ برق چرا قطع شد. نكنه پولشو ندادي. با پولش چي كار كردي؟ تو پولوها هم شاشيدي. اين ننه بزرگو انقدر حرص نده سليته. نور ميآيد. همان خيابان هانس با سيگار خاموش بر لب به تير چراغ گازي تكيه داده است و سعي ميكند بنويسد. در عقب صحنه تصوير مرد خوشپوش در حال حركت در زمينه خردلي. شاقر در حالي كه سرش شكسته است و با دستمال بسته وارد ميشود و به عكس هانس به تير تكيه ميدهد. هانس غمگين است. روي تيشرت هانس تصوير جوجه اردك سرافكنده و نابود. شاقر: هانس. هانس: هوم؟ شاقر: هنوز داري مينويسي؟ هانس: نه تموم شد. دارم كاغذهاي اضافي رو خط خطي ميكنم. اتفاقي برات افتاده. شاقر: ماجراي ديشب رو نشنيدي؟ هانس: تو ميدون سر و صدا كرديد؟ شاقر: سربازا ريختن له و لوردمون كردن. هانس: اينكه معلوم بود. شاقر: دوباره تجديد قوا ميكنيم. هانس: فايدهاي نداره. شاقر: تو چته؟ هانس: چيزيم نيست. شاقر: نه چهرهات يه جوريه. هانس: خوبم شاقر: معلومه حالت گرفته است. هانس: از شكست شماها نيست. شاقر: عجب شكست مسخرهاي بود. هانس: به چي ميخواي برسي؟ فكر ميكني يه كاسه لوبيا هم اين وسط گيرت ميياد. شاقر: رهبرمون توي محلهاي كه گرفته بوديم ـ پارسال كه يادت ميياد ها ـ يه زنو به جرم تماشاي تلويزيون رنگي از پشتبوم پرتاب كرد پايين. پسره زنه چقدر التماسمون كرد. خود زنه اول چيزي نگفت وقتي برديمش لب بوم ترسيد ولي وقت نكرد حرفي بزنه يا التماس كنه. تالاپ افتاد پايين. خودش رو خراب كرده بود. اينو وقتي رفتم بالا جسدش فهميدم. ميخواستم داد بزنم «مردهشور اين كمونيستتون رو ببره.» آه هانس. مادرم هانس. هفته پيش ديدم توي آشغالا داشت براي خودش دنبال غذا ميگشت. پارسال آدم حسابي بود ـ با دوستاي صميميش ميرفت دوره. گفت «قراره دست جمعي براي تولد يكي گل بخريم من ندارم دنگ خودم رو بدم.» خجالت كشيدم. قيافهشو توي جمع دوستاش تجسم كردم. خرد شدم. حشيشم رو فروختم و دنگش رو دادم. آه چرا من يك بلشويك شدم؟ چقدر تنهام هانس. هانس: ميفهمم. شاقر: مادرم هانس. هانس: سرت درد ميكنه. شاقر: كمرم. با باتوم كوبيدن روش. هانس: ميخواي مشت و مالت بدم. شاقر: زنه. هانس: زنه چي؟ شاقر: يهوي پرتابش كرديم. فرصت نكردم ترسشو از مرگ نشون بده. هانس ناگهان ميگريد. شاقر: بسه هانس. خودتو كنترل كن. هانس: كبريت داري؟ شاقر: نه. هانس: اين سيگار از ديشب تا حالا گوشه لبمئه. نتونستم روشنش كنم. شاقر: منم نتونستم بخوابم. هوا يخ بود. خيلي گرسنمه. هانس: داستانم تموم شد ولي نه اونجوري كه ميخواستم. دست خودم نيست. خود بخود يه جور ديگهاي ميشه. شاقر: بالاخره چه بلايي سرش اومد؟ هانس: رفت پيش مادربزرگش. شاقر: مادربزرگش؟! هانس: آره. شاقر: اونجا چي شد؟ هانس: نميدونم … نميدونم … شاقر: عجيبه. هانس: هيچ ميدونستي تو هم يكي از شخصيتهاي داستانم بودي؟ شاقر: (ميخندد) جالبه. لابد حسابي به ريشم خنديدي. هر دو ميخندند و باز افسرده ميشوند. شاقر: ميتوني پول يه ساندويچ رو بهم قرض بدي؟ هانس: متأسفم. شاقر: يعني ارزش يه پول ساندويچ رو ندارم؟ هانس: هيچي پول توي جيبم نيست. شاقر: حداقل به خاطر اينكه از شخصيتم توي داستانت سو استفاده كردي برام يه ساندويچ بخر. هانس: ميتوني جيبهام رو بگردي. شاقر: هانس … خواهش ميكنم … من خيلي گرسنمه. بايد تجديد قوا كنم. ميخوام دوباره امشب رفقا رو جمع كنم. هانس: باشه. ميتونم صدا رو بفروشم. شاقر: صداتو بفروشي؟ هانس: آره كسي رو ميشناسم كه ازم ميخرم. پول يه ساندويچ ميشه. شاقر: منو گرفتي؟ هانس: نه حقيقته. شاقر: شوخي ميكني؟ هانس: گفتم جدي ميگم. چهارم صبح است. برف شديد. شمايل برفي دستي كه به صورت نياز باز شده است موجود. لباس دخترك كبريتفروش روي برفها و دور و بر لباس قوطيهاي خالي كبريت و چوبكبريتهاي سوخته شده. ژنرال و پاسبان بالاي سر لباسها. صداي ناقوس كليسا. اسقف اعظم به كندي وارد صحنه ميشود و به سوي آنها ميرود. پاسبان: از سرما يخ زده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي … پاسبان: گرسنگي هم دخيل بوده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي … پاسبان: شايد از هر دو تا مرده. ژنرال: ميتوني توضيح بدي كه چوب كبريتهاي سوخته؟ … چرا انقدر زياد؟ پاسبان: خب واضحه ميخواسته خودش رو گرم كنه. ژنرال: نه احمق. پاسبان: واضحه قربان. ميخواسته خودش رو گرم كنه. ژنرال: احمق. اين دختر … به بلشويكها … علامت ميداده … با روشن كردن كبريت … پاسبان: ربطي به موضوع بلشويكها نداره قربان. اون از سرما يخ زده. اين رو هر بچهاي ميفهمه. ژنرال: اون بلشويكها … مغز اين دختر رو … شستشو دادن … با اسطوره «كوليا» … اون دختر خودش رو … هلاك كرده … براي شورش … جرقه زده … براي شورش … علامت داده … براي شورش … پاسبان: به هر حال اون دختر مرده قربان. فرقي نميكنه از سرما يا فدا. هانس با ساز دهني وارد ميشود. مينوازد. اسقف اعظم مشغول تقديس است. روي تيشرت هانس عكس يك قوي زيباست. پاسبان: اسقف اعظم براي اين دختر كوچولو هم دعا بخونيد. ثواب داره. اسقف اعظم: خداوندا روح او را در آمرزش قرار داده و با قديسان يهود و مسيحي محشور فرما. ژنرال: اين يك دستور بود؟ اسقف اعظم: آري. ما در مقامي هستيم كه ميتوانيم به خداوند متعال امر و نهي كنيم. ژنرال: پس تكليف من چيه؟ اسقف اعظم: شما به ملت امر و نهي كنيد ما به هر دو. البته به طور هماهنگ با هم. شاقر در حالي كه يك ساندويچ را گاز ميزند وارد ميشود. به گوشهاي ميرود. ترس و عصبي بودن در او مشهود است. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: لازم نيست يادآوري كنيد ژنرال كار هر روز منه. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: شما هم نميگفتيد اين كار رو ميكرديم. ژنرال: تقديس كنيد … اسقف اعظم: دِ ميكنم آقا. ژنرال: تقديس كنيد بلشويكهاي رو كه ديشب اعدام كرديم. شاقر از خوردن باز ميماند. به تفكر فرو ميرود. اسقف اعظم: ببينيم حالا. باشه. ما كه مثل حضرت حق بخشايشگريم. پاسبان: اين دختره چي ميشه ژنرال؟ ژنرال: ميگي چي كارش كنم؟ نه جان من. منظورت چيه؟ كه چي بشه؟ اصن چرا گير دادي به اين دختره؟ بجاي اين كارها وايسا وسط خيابون يه هدايتي. يه عقب جلويي. يه خورده حداقل چند تا بلشويك بترسون. اونم ولش كن. رفقاش مييان ازش يه بتي، اسطوره، مجسمه، نقاشي ميكشن. مثه اون دختره «كوليا» نه پدر. اسقف اعظم: البته اون دختره كه همچين. خب اينها ديگه يك كلاغ، چل كلاغه. نميشه اين طوري آدم افسانهسرايي بكنه. ژنرال: صبحانه رو مهمون ما باشيد پدر. اسقف اعظم: ديگه چي كار كنيم ميشيم. حالا خب به خاطر شما عبادت صبحگاهي رو نميكنيم مييام صبحانه ميخوريم. خدايا ما رو بيامرز. ژنرال: آمين يا رب العالمين. هر دو خارج ميشوند. پاسبان متحير است. شاقر گازي به ساندويچش ميزند. هانس دوباره مشغول گشتن كبريت ميشود. هانس هر چقدر ميگردد، چوب كبريت سوخته و جعبه خالي كبريت است. شاقر منگ است. شاقر: دفترچه شقرم چاپ ميشه. باز هم شقر ميگم تا چاپ بشه. يك ديوان شقر. آه كوليا، فرياد اعتراض طبقاتي ما، در جهان ويرانگر شقرگونه، ميپيچد. پشت دشتهاي شبنم، پشت كوهاي دهاتمان، دختر رتبه بالا، انقلابي، كارگر، كوليا نام، دوستش ميدارم. پاسبان با خشم به شاقر مينگرد. شاقر از خوردن باز ميماند. پاسبان از سر تا سف سر تكان ميدهد. شاقر: سيبيلام اندازه استالين شده؟ پاسبان: پخ. شاقر در ميرود. هانس در آخر يك چوب كبريت سالم پيدا ميكند. ميزند. آتش ميگيرد. سيگارش را روشن ميكند. پاسبان پاس ميدهد. هانس در حال كشيدن سيگار به سمت شمايل دست ميرود و خاكستر آن را در كف دست ميريزد. صداي شاقر: رفقا، كارگران. به خود آيد. وقت آن است كه ارتش «زمستان» درهم كوبيده شود. با ياد و نام كوليا، دخترك كبريتفروش، كه از سرما و گرسنگي جان نداد بلكه جانش را فداي ما كرد در ميدان بزرگ شهر جمع ميشويم. تنها يك كبريت، يك چوب كبريت براي انفجار خشم ما كافيست. در ميان كبريتهاي سوخته آن را پيدا كنيد. صداي دخترك:… كي مغزتو داغون كرده؟ … يعني تو مردي؟ ديگه نيستي؟ … ماماني … محمد ميرعلياكبري خرداد 1383
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
رمئو و...ژوليت؟! اشخاص بازي: رمئو دكتر
مركوسيو پدر فرانس تيبالت بن وليو كلانتر مونتاك و ...ژوليت (صحنه پاركي در شهر.رمئو روي زمين پخش است.دكتر وارد مي شود و او را معاينه مي كند.به او تنفس مصنوعي مي دهد.رمئو به نفس مي افتد.مــــركوسيو درون صحنه پرتاب مي شود.) مركوسيو
مــــن اونجا زدم در گوش يه دختر آقا...آقا،من اونجا زدم در گوش يه دختر.(با فرياد)آقا من اونجا زدم در گوش يه دختر...دكتر..دكت.. آقا شما دكتريد؟ دكتر من قلبم تير مي كشه.بواسيرم درد مي كنه.سرم داره مي تركه.چشام داره از حدقه مي زنه بيرون.وقتي مي رم تو خيابون پرده گوشم خــــــــراش پيدا مي كنه.توي پارك كه قدم مي زنم.دچار افسردگي حاد مي شم.هر پنج دقيقه يكبار بغض مي خواد خــــفةام كنه.يه چيزي بهت بگم باورت مي شه؟ديگه راست نمي كنم.سه ساعت پيش شيش تا گـــوشت تر وتازه كه پاشنه كفششون نيم متر بود،سر چهار راه شتري مي رقصيدن.خيلي تو كتشون رفتم،ولي هيچ خبري نشد.از پائين تا بالا رو با حـرص ديد زدم.بازم هيچ احساسي توم ايجاد نشد.آخه سه شبه دارم انجيل مي خونم.اگه ممكنه يه قرص هم بابت اين مسله بم بدين.ولي اوضام زيادم خيط نيست.هنوزم مي تونم رو عضو شريف يكي خــط بندازم.راستي دكتر يه خورده هم ديوونه شدم.خيلي هوس كردم كتك بخورم.البته چـند نفري قراره اين مامله رو با من بكنن.خيلي دوست دارم يه هـــات داگ گنده با سس سير بلمبونم.ولي هيچ پولي ندارم.شما عكس نمي خريد.باور كنيد ارزونه.اينا جديدترينشونه. همه زير بيست سالــــن.يه خورده براندازشون كن.مني كه امروز با دسته هونگ هيچ فرقي نداشتم با ديدن اينا داره يه اتفاقاتي تــــوم مي افته.البته دواهاي شما هم بي تاثير نبوده.قابلي نداره.پول يه هـــــات داگ مي شه.يه فندكم دارم ولي اينو نمي فروشم.عكس زن روش شبيه رفيقــه م مي مونه.يه رفيقه خيلي قديمي.اولين زني كه منو با لذت آشنا كرد.اون تكـــيلا خيلي دوست داشت.هر وقت بةخونش مي رفتم بساط هات داگ گنده براه بود.يادمه رو گوجه فرنگي نمك مي زد.بعد من اونا رو اينجوري مي خوردمشون.چقدر خوشمزه!بعد دوتائي با هم كف توالــت رو ليس مي زديم.هميشه با هم از تو يه ليوان تكــيلا مي خورديم.بهم دستور مي داد كه برم بالا و يه پارچ شـــــير بريزم رو سرش.آخه دوست داشت تمام بدنش ســـفيد بشه و بعد مثل سگ شروع كنه به ليسيدن.يه روز يه تكيلا خريدم و رفتم خونش.ديدم سه تا پيرمرد شكـــــم گنده با شرت نشستن و تخم مرغ مي خورن. اونم مست كرده بود و مثل كولي ها براشون مي رقصيد.من يه لاتـم..لات..لات.. من لاتم.پيرمردا زدن زيرئ خـنده.با بطري تكيلا كوبيدم تو سر يكي شون.بطري شكست.موش آب كشيده شد.يه دفعه اسلحةش رو كشيد طرفم گفت:”بليـــس. صورتم رو بليس.بايد تمام مشروبي رو كه روي بدنم ريخته بليسي“..آقاي دكتر. ما داريم گل لقــد مي كنيم.البته حق داري ديگه كسي حوصله گوش دادن شون رو نداره...دكـــــتر مي تونيد بهم كمك كنيد؟من اونجا زدم در گوش يه دختر. وجدانم خيلي ناراحته. (دكتر بي خيال مي رود.رمئو بهوش مي آيد.) رمئو
مركوسيو... مركوسيو
عاليجناب رمئو.. رمئو
از ديدنت خوشحالم. مركوسيو
خواب بودي؟ رمئو
بيدار شدم.. مركوسيو
پس بيدارت كردم.. رمئو
نه.خيلي وقته خوابم.. مركوسيو
از ظهر؟ رمئو
وديشب تا صبح بيدار بودم. مركوسيو
خلاف شدي!. رمئو
ديشب با ژوليت قرار داشتم. مركوسيو
اومد؟ رمئو
تا صبح منتظرش بودم. مركوسيو
پس نيومد.. رمئو
ولي مطمئنم كه امشب مياد.. مركوسيو
مطمئني؟. رمئو
صد در صد.. مركو سيو
پس كو؟ رمئو
تازه غروب شده تا صبح وقت داريم. مركوسيو
آفرين رمئو.تحسينت مي كنم.پشت كارت حرف نداره.اگه من مثل تو بودم بايد يه بــــازيگر مطرح مي شدم تا يك دزد.ولي چون خيلي بي شورم اين چيزها رو نمي فهمم. رمئو مركوسيو تا حالا عاشق شدي؟ مركوسيو
هيچ وقت.فقط علاقـه زيادي داشتم كه به هر دختري مي رسم بگم”دوست دارم عزيزم“يا”برات ميميرم عـــشق من“.هر وقت هم احتياجات در خونةم رو بزنه داد مي زنم اگه تو نبا شي من ميميرم. رمئو
من مي خوام(قطع) مركوسيو
ميدونم.تو اون رو مي خوايش.دوستش داري.ژوليت چشمهاي كشيده و زيبائي داره.موهاش طلايه.بدنش انقدر خوشبوئه كه آدم مي خواد خفه بشه.. رمئو
آخه مي خوام(قطع) مركوسيو
مي خواي باهاش عروسي كني.خب ايت ديگه نگراني نداره.با هم مي ريد كليسا .منم با شما ميام.آخه سه شبه كه دارم انجيل مي خونم.توي كليسا همه شروع مي كنن به آواز خوندن.اسقف كـــبير مياد و ميگه:”خانم ژوليت كاپولت آيا راضي هستيد كه به هـمسري آقاي رمئو مونتاك در بيائيد؟“يه چيزي خيلي حال مي ده اينكه ژوليت چشمش بيافته به مجسمه مــــسيح و فرياد بزنه”ولي من اونو دوست دارم“ رمئو
ولي مي خوام(قطع) مركوسيو مي خواي ماه عسل بري ونيز و شب تا صب پارو بزني. رمئو
مي خوام حرف بزنم مركو. مركوسيو
اوه.رمئوي عزيز،تو بايد شاعر مي شدي.از اون اسپاگتي خوراش.ولي شاعري كه تو عمرش يه كتاب شـــعر هم نخونده بايد براش يه شيشكي خوشكل بست.حتي من آوارهم،هم دون ژوان رو،هم دون كيشوت رو خوندم.دومي رو سه بار.. رمئو
اما مركو... مركوسيو
بگذريم.امروز تنم خيلي مي خاره.دوست دارم يه خورده كتكم بزني.. رمئو
متوجه نمي شم. مركوسيو
مي خوام با مشت بزني تو چونم.. رمئو
آخه واسه چي؟. مركوسيو
حضرت اوسكول مي گم هوس كردم جرم بدي. رمئو
من هيچ وقت اين كارو نميكنم. تو بهترين دوست من هستي.. مركوسيو
مي گم بزن رمئو
آخ ترا خدا يواش تر مركوسيو
اگه يه روز ژوليت رو بدزدن ،چي كار مي كني اوشكول.. رمئو
اوف..كمرمو خورد كردي مركو.. مركوسيو
روزي چند بار اين كا رمسخره رو انجام مي دي؟ رمئو
كدوم كار؟ مركوسيو
وخودتو به اون راه نزن.با جفت چشماي خودم ديدم.اون روز كه بارون مي اومد پشت اون درخت گنده. رمئو
من هيچ كاري انجام ندادم. مركوسيو
خوب مي دوني چي مي گم. رمئو
ول كن مركو.. مركوسيو
سه شبه درست و حسابي نخوابيدم.. رمئو
نخوابيدي؟ مركوسيو
تيبالت. رمئو
پسرعموي ژوليت؟ مركوسيو
دنبالمه.مي خواد با چا قو بزنتم. رمئو
سر چي؟ مركوسيو
اين ديگه به بچةها ربطي نداره..در حال فرارم.از اين سوراخ به اون سوراخ.تمام رفيقاي قل چماقش دنبالمن.اگه گيرم بيارن لنگم هواست. رمئو
خدا كنه اين طرفا نياد.چون اگه من و ژولي رو با هم ببينه خيلي بد مي شه.. مركوسيو ژولي! رمئو
چيزي گفتي؟ مركوسيو
بي خيال.. رمئو
تو به چيزي احتياج داري؟. مركوسيو
يه خورده پول براي خوردن يه هات داگ كه روش سس سير ريخته باشن.. رمئو
مي تونم كمكت كنم؟ مركوسيو
تو خودت محتاج به كمكي.. (پدر فرانس وارد مي شود) پدر
ما همه محتاج به خدائيم مركوسيو.. مركوسيو
اوه پدر.مثل بچةهاي خوب به توصيه شما گوش كردم و سه شبه كه دارم انجيل مي خونم.. پدر
اتفاقي هم درت افتاد؟ مركوسيو
شديداً احتياج به كشيدن كوكائين كردم.. پدر
تو هيچوقت عوض نمي شي.اين اشتباه من كه مي گم انجيل بخونيد.. مركوسيو
پــــــدر بةنظرت خيلي كثافت و بيشرمم؟از نظر شما اين هرزه دست همكاري با ابـــــــــليس داده تا تك تك شما مرداي خدا رو از پا در بياره؟راستش رو بگو پدر چقدر ازم متنفري؟ پدر
من از هيچكس متنفر نيستم مركو.. مركوسيو
چون مــــسيح مي فرمايد”دشمنانتان را نيز دوست داشته باشيد حتي مركوسيو“ .. پدر مي خوام يه اعتراف قشنگ برات بكنم.از اون اعترافا كه از هيچكي نگرفتي. امروز به خاطر خوردن يه هات داگ از اين و اون كلي پــول گرفتم.ولي هات ـ داگي در كار نيست.مي خوام برم كـوكائين بخرم. خيلي حال مي ده آدم كوك بزنه و بعد راجب حرفهاي مـــــسيح فكر بكنه.پدر به نظر شما حضرت اهل حال نبوده..ولي هر چي بوده جــــــــذبه داشته.راجب خيانت يهودا هم فكر كردم تو نـــميري قيافةش خيلي ازگل بوده.اين دخترمخترا روم ديده كه استاد رو تحويل مي گيرن،ديگه نور الا نور شده... رمئو
مركو بسته پدر ناراحت مي شه.. مركوسيو
فكر مي كني اون منو ناراحت نكرده.پدر يادته چند سال پيش توي دبيرستان تاتر بازي كرديم.. پدر
آره تو نقش آژاكس رو بازي مي كردي.. مركوسيو
پدر،من مي تونستم بازيگر بزرگي بشم.الان بايد عكسم رو پرده سينما باشه. ولي تو اون كار رو بهم زدي.سر صحنه خودكـــــشي آژاكس همه چيز رو زير و رو كردي فرياد زدي: اين كفره...معني اين كار چي بود؟!.. پدر
به تو هيچ كمكي نكردم؟. مركوسيو
اوه چرا..يادم اومد.اون مدتي كه به جرم دست درازي به يه زن شــوهردار تحت تعقيب بودم اون مرد مقدس منو تو كليسا قايـــم كرد..زيادي اينجا موندم.تا گير نيافتادم بايد بزنم به چاك.تا بعد.. (مركوسيو خارج مي شود.) پدر
باز پليس دنبالشه؟ رمئو
نه..تيبالت دنبالشه.. پدر
تيبالت؟ رمئو
شنيدم ديوونه شده. پدر
و خيلي هم خطرناك،البته براي شما.. رمئو
براي ما؟! پدر
براي مونتاك ها.يه شب خواب ديده كه حضرت مسيح بهش گفته تمام خانواده مونتاك كــــليمي اند.حالا شروع كرده به آزار و اذيت بر و بچه هاي شما. شايد سراغ تو هم بياد.. رمئو
به نظر شما اون جداً خواب ديده؟. پدر
مصرف مواد مخدر بي تاثير نيست.حالا چرا دنبال مـركوسيو افتاده؟خيلي عجيبه. فكر كه مركوسيو خودش رو قاطي اين مسائل كنه.اون يك بي طرف واقعيه. رمئو
علتش رو به من نگفت.. پدر
مركوسيو هيچ وقت خودش رو با امثال تيبالت درگير نمي كرد! رمئو
پدر،اين جنگ ما با كاپولتها سر چي شروع شد؟. پدر
بهتره نــــدوني.هيچ وقت سعي نكردم كه مغرضانه حرف بزنم.براي همين نظري نمي دم..قـــــوم شما و قوم اونها دو قبيلة از بين رفته هستن كه براي اثبات عقيده خودشون توي كوچه و خيابون آواره شدن.يـــك نفر از آدمهاي اين دو نژاد رو نمي بيني كه صاحب زندگي و وضعيت مشخصي باشه و به عـقيده من كل مردم اين شهر در آينده نزديك به همچين مسئله حــــــــادي دچار مي شن..راستي از پدرت چه خبر؟.. رمئو
چند روزه ازش خبر ندارم.. پدر
چي كارا مي كنه؟ رمئو
خيابون گردي.. پدر
مي خوام ببينمش.بايد بهش چيزي بدم.. رمئو
پدر مي تونم از شما خواهشي بكنم؟. پدر
بگو.. رمئو
مي شه من و ژوليت رو يواشكي عقد كنيد.. پدر
خواهش مي كنم دست بردار.. رمئو
اون امروز مياد .. پدر
من راجب اون حرفهائي شنيدم.. رمئو
حرف؟!.. پدر
البته،حرف رو همه مي زنن.. رمئو
اين مسئله براي شما كاري نداره.. پدر
كار سختيه.. رمئو
نگرانيد؟. پدر
فقط يك مسئله وجود داره.. رمئو
درگيري دو خانواده؟. پدر
اون مسئله سالهاست كه حل شده.. رمئو
اين مسئله نگران كننده نيست؟. پدر
حرفها نگران كننده تر هستند.. رمئو
تكليف من چيه پدر؟. پدر
دوستش داري؟.. رمئو
چه طوري مي تونم اين رو بگم؟. پدر
خيلي ساده،بگو”دوستش دارم“.. رمئو
دوستش دارم.. پدر
مقداري پول داري كه بهم قرض بدي؟. رمئو
خيلي كمه.. پدر
باشه تو جيبت.. رمئو
چيزي مي خوايد..؟ پدر
مقداري پول براي يه زن فقير مي خواستم.فكر كنم بتونم تهيه كنم.يادت باشه اگه پدرت رو ديدي بهش بگي كه براش يه هديه دارم.. رمئو
پدر..قول مي ديد؟.. پدر
قول مي دم.. رمئو
كجا؟. پدر
توي همين پارك.. رمئو
منتظر مي مونم.. (پدر مي خواهد خارج شود كه با دكتر روبرو مي شود.) پدر
دكتر،شديداً حالت تــــهوع دارم.هر لحظه امكان داره با لا بيارم.سر دردم شروع شده و به اين حالت داره كمك ميكنه.(دكتر قــرصي به او مي دهد.)خدا هميشه به شما آگاهي بده.. (پدر خارج مي شود.دكــــــــتر گوشه اي مي نشيند و كتاب مي خواند.رمئو در گوشهاي نشسته و منتظر است.تـيبالت وحشيانه درون صحنه مي پرد و بن وليو را خونين و مالين وسط صحنه مي كشد.) تيبالت
كــــــــثافت.حروم زاده.جهود مادر سگ.تو مي ميري. تو يه لجني ولد زنا. ازت صابون درست مي كنم تا مردم دستاي گهي شون رو با تو بشورن.مي دوني چيه؟ خيلي مايلم روابط ســـــــوسكي خودمو با دختراي هم كيشت تعريف كنم.شما جهود ها همتون پدر ســــگيد.يادت مياد چه بلائي سر دختر متولي كنيسه كوچه كـــــاكتوس آوردم؟مي دوني من هميشه دوست دارم كه مسا ئل حيووني رو با وحشيت هر چه تمام تر انجام بدم. مثلاً اســــــپاگتي رو با دست بخورم و كاري ديگه رو با پنجول.قيافه اين دختر جهوداي كثافت موقع اعمال جــــهشي ديدنيه. دوست دارم كه كارم متفاوت با شه.مثل بقيه عــــــــــمل نكنم.همه تو اين شهر، دختراي پاك و مقدس رو تو يه همچين پاركي يقه ميكنن و بعد با ملاقه همشون مي زنن.ولي من دوست دارم دختراي خوشـــــگل و خانم رو،به خصوص دختر جــــــهودا رو،بندازم تو يه وان ودكا.بعد كه خوب اون زير نگهشون داشتم،مي يارمشون بيرون تا راجب يه ســوسك چاق حرف بزنن.بعد يه ماري جوانا آتيش بزنم و دودش رو بفرستم تو چشماش.بعد داد بزنم ” گــــــور پدر هر چي جهود بوگندوه“.يه بار با يكي از شما مونتاك هاي كــــثافت معامله اي كردم كه حتي خدا هم فراموش نمي كنه...دختر با نمكي بود كه تو هات داگ فروشي كار مي كرد.شـبا با مادرش كنار حوض پارك پائيني مي خوابيدن.همچين يه جورايي از دختره خوشـم اومد.تا اينكه يه شب يه مونتاك كثافت كه يه عمر چوب لاچرخ ما كرده تصميم گرفت كار مادره و دختره رو با هم بــسازه.جهود كثافت تو بايد بميري.اون مــــونتاك كثافت رو گيرش آورديم.اول رفتم براي مادر و دختر دو دست لباس مانكني رو عــــــــــقرب وار دزديدم.بعد آلاچيق متروكه پارك رو خوشگل كرديم.يه عالمه كــــــــنياك خريدم و دادم به خورد مادر و دختر.اون مونتاك كثافت هم بــــــــــــــستيم وسط آلاچيق.مادر و دختر توپ توپ شده بودن.دخــــــتره چه خوشگل شده بود...دوست دارم...دلم مي خواست چشم تو چــشمش تانگو مي رقصيدم.كاش من و اون اينجا نبوديم.تو يه شهري بوديم كه دريا داشت،خونه داشت،كسي بهت كاري نداشت...يه مـــــداد تراش برداشتم و مشغول تراشيدن انگشتهاي اون مونتاك كثافت شدم.هرهر مادر و دختر زدن زير خنده.بعد يه فكر جالب زد به ذهنم.اينكه يه ليوان كنياك رو خالي كنم تــــــــو چشماش.اينطوري زودتر ميگيره باور كن.آخر سرم بلا ئي به سرش آوردم كه تا يه ماه خون مي ريد.اينه سزاي يه مونتاك حروم لقمه كه به عشق آدم چشم طمع بدوزه عشقي كه باعث مي شه رفتن زير گـــــيوتين براي آدم يه جور علاقه بشه. عشقي كه آدم هر شب خوابشو مي بينه كه دوتائي نشستنو تا خرخره ماري جوانا مي كشن.عشقي كه باعث ميشه آدم صب تا شب روبروي هــــات داگ فروشي بشينه و اون رو تماشا كنه..يه شب عجيب هوسش رو كردم.وقتي رفتم پهلوش... خفه اش كرده بودن.خدا مي دونه كه ديگه چي كار نكرده بودن.جهود كثافت. لعنتي.شماها همتون حروم زاده ايد... (تيبالت خارج مي شود.) بن وليو
من يه جهود نيستم...(متوجه دكتر مي شود.)اوه دكتر.من دردها وامراض..(دكتر دستي به سر او مي كشد.)ولي مثل اينكه الان خوب خوب خوب شدم.. رمئو
سلام بن.. بن وليو
همينو كم داشتيم.. رمئو
برات اتفاقي افتاده؟. بن وليو
مهم نيست.. رمئو
تصادف كردي؟. بن وليو فكر كنم با مترو.. رمئو
ولي حالت خيلي خرابه.. بن وليو (با فرياد) معموليه.. رمئو
خيلي وقته ازت خبري ندارم.شنيده بودم دانشگاه مي ري.. بن وليو
تازگي ها گوشات شعر و ور مي شنوه.. رمئو
شعر و ور؟.. بن وليو
اگه پول داشتم دانشگاه كه سهل بود يه گرل فرند خوب براي خودم دست و پا مي كردم...از پدرت چه خبر؟. رمئو
سراغت رو مي گرفت.. بن وليو
اون سراغ همه رو مي گيره.بلاخره مشروب قيمت داره.هنوز مي خوره؟. رمئو
فكر كنم.. بن وليو
لابد هر شش ساعت يه بار.. رمئو
زياد ازش خبري ندارم.. بن وليو
حالا تو اين هيروويري تو اينجا چي كار مي كني؟.. رمئو
با ژوليت قرار دارم.. بن وليو
بلاخره اين عشق شما كي به فرجام ميرسه؟. رمئو
هر وقت كه اختلافات خانوادگي بر طرف بشه.. بن وليو
جنگ ما با كاپولتها توي خونمونه.از وقتي اين داستان نوشته شده قرن ها مي گذره.. رمئو
جداً سر چي با هم مي جنگن؟.. بن وليو
علتش بدرد مسائل عشقي تو نمي خوره.. رمئو
دوست دارم كه همه چيز رو بدونم.. بن وليو
چرا از من مي پرسي؟. رمئو
تو از همه بيشتر كتاب خوندي.. بن وليو
هيچ نظري ندارم.نمي خوام خودم رو قاطي كنم.همين الان يه كاپولت بلاي سرم آورد كه يادم رفته يه مونتاكم.اون منو به جــهود بودن متهم كرد.هر چند كه من اسپينوزاي خانواده مونتاك هستم. رمئو
تصميم خودم رو گرفتم. بن وليو
چه تصميمي؟!. رمئو
اينكه مخفيانه با ژوليت ازدواج كنم و با هم از اينجا بريم. بن وليو
كجا؟!. رمئو
جائيكه هيچ كس نباشه فقط من و اون. بن وليو
اون وقت چي كار كنيد؟. رمئو بشينيم و با عشق همديگر رو نگاه كنيم.. بن وليو
اينم فكريه!. رمئو
فقط به يك چيز فكر مي كنم،”ژوليت“. بن وليو
وضعش خرابه. رمئو
چيزي گفتي؟. بن وليو
گفتم وضع هوا خرابه.فكر كنم مي خواد بارون بياد. رمئو
بدجور كتك خوردي.. بن وليو
چيزاي ديگه اي هست كه آدم رو بدتر كــــتك مي زنه.مثل اينكه كسي به آدم بگه:از امروز راه من و تو جـــــــدائه.تو به زندگي خودت،منم به زندگي خودم. گذشته فراموش....شنيدن اين حرف از صد تا كتك خوردن بدتره..تو زياد سر به سر خودت مي ذاري پسر اين كار اصلا درست نيست. رمئو
منظورت چيه؟. بن وليو
منظورم اينه كه مي خواد بارون بياد،بايد يه فكري براي دوست دختر بكني. رمئو
اتفاقاً ژولي بارون رو دوست داره. بن وليو
مي دونم. رمئو
مي توني بفهمي كه من چي مي گم؟. بن وليو
خدا كنه،دقيقاً مثل جملة خدا كنه كسي نارو نخورده باشه.. (كلانتر وارد مي شود.) كلانتر
ولي من دخـــتري رو مي شناختم كه از يه پسر نارو خورد.مدتها دنبال اون نامرد بودم.يه روز كه پـــسره داشت از يه گذرگاه فرار مي كرد،اسلحه م رو كشيدم و بهش شــليك كردم اولين باري بود كه تيرم خطا مي رفت.هميشه دوست داشتم به اسم قــانون افراد عجيب و غريب رو تحت تعقيب قرار بدم.يادم مي ياد برگ جلب مـــــــــردي رو صادر كردم كه به خاطر يه شكست عشقي تصميم داشت خودكشي كنه.يكبار به علت افسردگي شديد مشروب زيادي خوردم.فرداي اون روز به معاونم دستور دادم كه به مدت بيست و چهار ساعت منو توي بازداشتگاه بندازه.شــــــغل خيلي بديه،بايد خودم رو بازنشسته كنم.توي شهري كه مردمش عادت كردن شبا توي خيابون و پارك بخوابن،مصيبته گشت زدن و همه چيز رو تــحت نظر داشتن...تو كه باز اينجائي؟!.الان سه شبه كه اين دور و بر گشت مي زنم و مي بينم كه همينجا ايستادي.يه خورده به خودت تنوع بده پسر.دو تا بليت تاتر دارم ميدم تو بري ببيني.يكي از نمايشنامه هاي شكسپيره.به درد تو مي خوره. عـــــــــشقيه.فكر كنم ماجراي دختر و پسريه كه همديگر رو دوست دارن،ولي خانوادهاشون با هم دعوا دارن.البته شايد دوست دختر خــــوشش نياد.چون آخر سر پسره زهر مي خوره و دختره با سينه مي پره روي خنجر.يه موقع دچار ياس فلسفي نشي.تو خوب آمادگيش رو داري.ولي به ديدنش مي ارزه.. رمئو
متشكرم كلانتر.. كلانتر
حتماً برو ببين.. رمئو
كجا هست؟. كلانتر
تـــوي اتوبان جنوبي كه رفتي تابلوي بزرگ يه رقاصه رو زدن به ديوار،روبروي تــابلو يه سالن تاتره كه نصفش سوخته...آتش سوزي تقصير من بود.مدتي دنبال يه پــسر بودم كه به جرم ابراز عشق به يه زن شوهر دار تحت تعقيب بود.پسره تو اون سالن مخفي شده بود.هر كاري كردم نتونستم بيرون بــكشمش.آخر مـجبور شدم اونجا را آتيش بزنم تا اون بياد بيرون و دستگيرش كنم...خــــــــب بن وليو خبري ازت نيست مثل اينكه ديگه به پول احتياجي نداري؟. بن وليو
چند وقته كه ذهنم درگيره.. كلانتر
تو با هوش ترين مونتاكا هستي.مي خوام كمكم كني.مثل اون موقع برام خبر بيار. بهم راه حل بده...كتك خوردي؟. بن وليو
كار تيبالته.. كلانتر
تيبالت؟!. بن وليو
افتاده به جون مونتاكا.. كلانتر
شما دو تا خانواده از اون اول با هم مشكل داشتيد.البته تيبالت ديوونه شده.شنيدم ديشب آتيش سيگارش رو ،روي جاي خيلي حــــــــساس دختر عموش،ژوليت خاموش كرده.. بن وليو
حواست جمع با شه كلانتر.. كلانتر
بگذريم.بدجوري افتاده به جون يهوديا.حق داره.بچه كه بوده تو يه انباري يه يهودي درس بدي رو بهش داده.. بن وليو
ما يهودي نيستيم.بايد توقيفش كني.. كلانتر
هر چي فكر مي كنم كه به چه علتي بايد توقيفش كنم،نمي دونم.. بن وليو
همينكه زده منو آش و لاش كرده بس نيست؟. كلانتر
مـــــــدرك محكمتري لازمه.برگرديم سرمسئله مهمتر.امكان داره از تو كمك بخوام.باز هم يه اتفاق عجيب كه من عاشقشم.سه روز قبل يه نامه مشكوك برام فرستاده شد كه توش نوشته شده امروز در اين ناحيه يه جـسد پيدا مي شه.از نظر مــــــــختصات جغرافيائي بايدتوي اين پارك باشه.دنبال اون جسدم.اين آخرين مــاموريتمه.مثل يه كارگاه فكر كردن،تحقيق و پرسش و جستجو خسته م كرده. فردا كه باز نشست شدم،ميرم لب ساحل دريا و يه دكه هـات داگ فروشي بزنم. علاقه شديدي پيدا كردم كه با زنهاي سن بالا رابطه برقرار كنم.زني كه به مرگ نزديك مي شه روابط رو بهتر درك مي كنه.البته اول بايد سر و كله اون جـــسد پيدا بشه.بدون اون جسد هيچ غلتي نمي تونم بكنم. بن وليو
فقط جسده كه آدميزاد رو نجات مي ده.. كلانتر مي بينمت بن.تو هم حتماً تاتر رو ببين. (كلانتر خارج مي شود.) رمئو
مرد خوبيه بن وليو
همه خوبن.. رمئو
حالا با اين دو تا بليط مي تونم ژوليت رو ببرم تاتر. بن وليو
كلانتر،عنصر مهم يه پليس رو نداره..”شك“.. رمئو
تو با اون همكاري مي كني؟. بن وليو
معماهاش رو من حل مي كردم.. رمئو
تو يه نابغةاي بن.. بن وليو
درست مثل بابات.. (مونتاك وارد مي شود.) رمئو
اوه پدر حالت خوبه؟. مونتاك
شما؟!. رمئو
منم پسرت. مونتاك
آها.نديدمت.چشام خوب نمي بينه.. رمئو
باز شما الكل مصرف كرديد؟. مونتاك
به تو چه؟. رمئو
اين كار شما درست نيست.. مونتاك(دستي به كمر رمئو مي كشد) اين كار شمام درست نيست.. رمئو
شما بايد مواظب سلامتي تون باشيد.. مونتاك
سلامتي م رو از دست دادم.. بن وليو
همه چيزت رو از دست دادي ،عموي عزيز.. مونتاك
اوه بــــن...بن وليو..خودتي؟آره خودشه.خيلي وقته نديدمت.خيلي دوست دارم. يكي از بهترين مونتاكهاست.بهت افتخار مي كنم. بن وليو
ولي من به هيچ مونتاكي افتخار نمي كنم. مونتاك
تو حالت خوبه؟. بن وليو
خـوبم..ولي وقتي تو رو ميبينم ياد بابا و ننه ام ميافتم حالت تهوع بهم دست ميده. ميخوام روت استفراغ كنم. رمئو
فكر ميكنم به مشروب احتياج داري،نه؟. بن وليو ميل به هيچ خودگول زني ندارم
مونتاك(با تندي) پس تو مي خواي به عموي پيرت توهين كني؟. بن وليو
حتي به پدر و مادرم م تـــوهين مي كنم.زن و شوهري كه تو اصطبل زندگي مي كنن بايد شعور اين رو داشته با شن كه نبايد بچه اي رو تو اين جاي بوگندو بدنيا بيارن.زن خودت رمئو رو سر چهار راه پاييني كه دختر خـرابا وايمي ستادن بدنيا آورد.اگه بخواي دهنتو وا كني ســــــيگارم رو روي زبونت خاموش مي كنم تا نتوني هيچ دليل فـــــلسفي ئي براي اثبات وجود خودت بياري.تو و پدرم اصرار كردين كه من درس بخونم و با ســـــواد بشم.وقتي كه كتاب خوندم يه چيز رو فهميدم اينكه همه ما مثل ميمونهائي مي مونيم كه سعي دارن خوب آواز بخونن. اين هــمه درس خوندم و آخرش چي شدم؟يه ولگرد آشغال كه حلال معادلات چند مــجهولي آقايون كارآگاهه.يه مرد درست و حسابي كه عمري رو مثل شير ورزش كرده،خـسته و كوفته از باشگاه بر مي گرده خونه مي بينه زنش داره با يه پسر سيزده ساله نـــي ناي ني ناي مي كنه.اونجاست كه مشروباي شاش شتري تو مثل جام زهر ســـــــقراط به درد آدم مي خوره.يه مرد محترم يه شبه ميشه جاني بــلفطره و دستگير مي شه.چون يه آدم حروم لقمه اي مثل من دودوتا چهارتا مي كنه و مي فهمه كه اون مــــجرمه...وقتي كلانتر منو برد اونجا گردن زن شكسته بود.بطوري كه يكي از استخووناش از شـــاهرگش زده بود بيرون و زبونش مثل مــــرغ سر بريده افتاده بود كنار لبش.تمام استخوناي بدنش خورد شده بود. مثل اينكه يه تـــــــانك از روش رد شده باشه.چشمام افتاد به چشماش. شهوت از تو چشماي از حـــدقه در اومدش داد مي زد: ”جون“...انگار مي خواست بگه ” چه لـــــــــذتي داره كه روي زمين دراز شم و يه تانك از روم رد بشه“.از عصبانيت سـيگارم رو توي كاسة چشمش خاموش كردم.يه دفعه بوي سوختن غذا اومد. با كلانتر رفتيم تو آشـــــــپزخونه.كلانتر در فر رو باز كرد.چه منظره اي!به پسرك ســــــــيزده ساله كلي فلفل و نمك و ادويه و سس زده بود و زنده زنده انداخته بودش تو فــر تا حسابي بپزه.با كلانتر يه تيكه از رون پاش رو بريديم و خورديم. خيلي گرسنه مون بود. بدن يه فاسق جداً كه چقدر خوشمزست!. مونتاك
به جاي اينكه درس مي خوندي بايد به فكر بالا زدن دامن دخترها بودي.اونوقت ديگه به اين مــــسائل فكر نمي كردي و اين حرفها رو نمي زدي.(به رمئو)چقدر پول داري؟ رمئو
خيلي كمه. مونتاك
بده من همينم غنيمته...مشروب مي خوام.. رمئو
مگه نخورديد؟ مونتاك
شش ساعت گذشته. رمئو
پدر فرانس اينجا بود. مونتاك
پدر ازگل؟. رمئو
گفت براي شما يه هديه داره.. مونتاك
از اون اولش هم به من بـــــــاج مي داد.تو بچگي خيلي سر به سرش مي ذاشتم. هميشه تو سري خور بود.جلوي دخترا انـــــــــگولكش ميكردم.يادم مياد دوران دبيرستان بود كه عاشق يه دختره شده بود.چقدر به من اصــــــرار كرد كه برم با دختره راجب اون صحبت كنم.يه دفعه تو اين وسط زد و دختره از ما خـــوشش اومـــــد.اون موقها من خيلي خوشتيپ بودم.منم نتونستم نظر دختره رو رد كنم. فرانس احمق هم جرائت نكرد جـيك بزنه.آخر هم رفت مثل ديوونه ها كشيش شد...جداً كه عشق چيز مزخرفيه.. رمئو
اين حرف رو نزنيد.. مونتاك
چرا؟ بن وليو
به خاطر اينكه پسر عزيزت عاشق شده.. مونتاك
چي؟. رمئو
من قصد ازدواج دارم.. مونتاك
با كي؟. رمئو(با تاني) ژوليت كاپولت.. مونتاك(مي خندد) نه..خوبه. رمئو
شما ناراحت نشديد؟.. مونتاك
براي چي ناراحت بشم؟. رمئو
به خاطر اينكه خانواده ما با خانواده اونا در اختلافند.. مونتاك
بشاش توش بره.. رمئو
اصلا ما سر چي با اونا جنگ داريم؟. مونتاك
سر تخم مرغ.. رمئو
منظورتون رو نمي فهمم. مونتاك
جـــــنگ ما با اونا از قرن ها پيش شروع شده.هيچكي دقيق نمي دونه چه اتفاقي افــــــتاده.هر كي يه چيزي مي گه.بعضي ها اعتقاد كه خيلي وقت پيشا يه پسر و دختر از اين دو خانواده عــــــاشق هم مي شن.بطوري كه آخر سر پسره زهر مي خوره و دختره با سينه مي پره رو يه خـنجر.سر اين جريان شعرور هم دو خانواده مي افتن به جون هم.يكي نبود به اون پسر و دختر بگه بـــيكاريد؟يه بار مي رفتيد تو رختخواب مجبور بودن شما رو با هم عقد كنن.. بن وليو
اين مـسئله هيچ سنديتي نداره.بيشتر فكر مي كردم سر پول ،زمين،يا برتري نژادي با هم دعوا داشتند.بهد اين موضوع به ذهنم زد كه جنگ ما يه نبرد سياسي ئه. اما وقتي خـيلي تحقيق كردم فهميدم كه هيچ علتي براي نبرد وجود نداره.تاره وقتي خود اين دو قـبيله منهدم شده به اين مسئله پي بردن سردتر هم شدن.احساس مي كنم از وقتي كه نفرت ما كمتر شده،حالت افسردگي به همه ما دست داده.. مونتاك
خب،حالا با اين مادمازل كجا آشنا شدي؟. رمئو
روز كارناوال.. بن وليو
يادمه ماسك يه شواليه خوشتيپ رو زده بودي.. رمئو
و اون ماسك مارياي قديس رو.. بن وليو
اولين باري بود كه مي ديدم ميرقصي با اون قيافه.. رمئو
درست همين نقطه بود كه ديدمش.. بن وليو
نقطة طلايي!. مونتاك
از اين احــــــــساسات مسخره دست بردار.البته ميدونم كه به پدرت نبردي و بي عرضه اي.ولي دِ قال قضيه رو بكن بره. بن وليو
آفرين پيرمرد.بهش ياد بده.درسهاي قشنگت رو به پسرت آموزش بده.ولي بدون كــــه پسرت شاگرد تنبلي ئه و نمرات بدي مياره...با اينكه پير شدي،هنوز همون مــــونتاكي.شش شب پيش كه توي انبارداشتي با اون دختر سيزده ساله لاس مي زدي با خودم گفتم... (مركوسيو وارد ميشود.) مركوسيو
اون اژدهاي بي زهره.خـــــطري نداره.اين رو باور كن.مطمئنم كه استاد مونتاك براي شاگرد خودش مـــركوسيو جايزه اي تدارك ديده و اونم چيزي نيست جز پول يه هات داگ.جون مــونتاك نعشةنعشه م.آدم وقتي كوك مي زنه دلش مي خواد فقط بخوره.ميدونم،تو حتي پول يه ليوان مـــشروب خودتم نداري عوضي شــــــــكم گنده.هميشه پيش خودم مي گم”چه جوري ميشه يه درس درست و حـسابي به اين چراغ الكلي پير داد؟“نترس پيرمرد من همون بچه دماغويي هستم كـــه بهش ياد مي دادي چطوري با يه دختر ارتباط برقرار كنه.حالا استاد عزيزم ميل دارم يكي از تجربه هاي عملي م رو برات تعريف كنم تا نمره م رو بدي. يه مدتي بود كه تو پارك شرقي مي خوابيدم.يه مرده بالاي پارك يه اتاق كوچولو با چـــــوب درست كرده بود و شب كه مي شد با زنش اونجا مي خوابيد.يه روز صـبح كه از خواب بيدار شدم و رفتم لب حوض كه دست و صورتم رو بشورم، ديدم زنش داره مسواك مي زنه.طرز نشستن اون زن روي لــبه حوض يه جوريم كـــرد.يه دفعه احساس كردم يه گراز داره رونم رو گاز مي گيره.اون لحظه دلم مي خواست يه هندونه رو بـــــكوبم رو زمين تا بتركه.بعد شروع كنم به خوردن خودش و تـــخمه هاش.پليس بدجور گذاشت دنبالم.شوهرش يه شكايت كلفت ازم كرده بود.رفتم تو يه كليسا قايم شدم.همين پدر فرانس دلقك منو راه داد. تو مـــــدتي كه اونجا بودم با يه راهبة خوشگل مو بلوند آشنا شدم.خيلي مخ ش رو زدم.اون سـعي مي كرد فرار كنه.تا اينكه بلاخره يه نقطه ضعف ازش پيدا كردم. اون يواشكي مشروب مي خورد.يه روز خيلي شيك مچش رو گرفتم.گفتم هيچ جور راه نــــــــداره.يا راضيم مي كني يا كه سه ت مي كنم.مجبور شد اون كار كـثافت رو انجام بده اونم توي صحن كليسا.يه دفعه وسط كار چشمش از حدقه اومد بيرون و با دست به مجسمه مسيح اشاره كرد و داد زد:”ولي من اونو دوست دارم“...خـــب استاد حالا نمره من چنده؟بيست رو بهم مي دي؟مي دوني به چي پي بردم؟اينكه ما مـــــردا چه موجودات پست و كثيفي هستيم.هميشه چشممون توي لـــــــنگ زنها مي چرخه.دائم سرمون داره مي گرده كه بگه اين دختر اون دخــــتر،اين زن اون زن،همشون مال من هستن.مي دوني چيه مونتاك خوشگلم امروز زدم در گوش يه دخـتر،براي اينكه شديداً احساس حقارت مي كردم. اون دختر بچة خوبي بود.ايستاده بود سر چهارراه تا مــــشتري بياد سراغش.مي گفت الان مدتهاست كه مادرم حتي يه سوپ هم نخورده...حالم خيلي گرفته ست فكر كنم افـــكار پوچ و سياه بن وليو روم اثر كرده.دلم مي خواد همه رو جر بدم.سه روز پيش دو تــا آدم گردن كلفت رو ديدم كه سعي داشتن با شش تا زن شاسي بلند رفيق شن.يهو شروع كردم به سوختن.چقدر دلم مي خواست يه كـــــــتك مـــفصل به اون دوتا مي زدم.اون ورتر رو ديد زدم،يه ماشين قديمي پارك بود. سه تا جوون پشتش نشسته بودن كه از قيافه شون عـــــقده مي باريد.رفتم جلو و بــهشون گفتم:”موافقيد دو تا گردن بشكونيم؟“...يه خورده كه دقت كردم ديدم يكيشون داره هـــق هق گريه مي كنه.اون موقع تو فكرم جرقه زد كه يه آدم چرا بايد اســپاگتي رو با دست بخوره؟. مونتاك
خـــــيلي خستم.بهتره اين گوشه بخوابم.اميدوارم فرانس.زودتر اون هديه ش رو برسونه..(ميخوابد) مركوسيو
جرائت نكرد با من بحث كنه.شهامتش رو از دست داده. بن وليو
از اون اولش هم شهامت نداشت. مركوسيو با اون كارهايي كه با زنها مي كرد بايد بهش مدال شجاعت بدن.يه خورده از پدرت ياد بگير.هنوز منتظر ژوليتي؟. رمئو
بلاخره مياد.. مركوسيو
بهش تلفن زدي؟. رمئو
كسي گوشي رو بر نميداشت. مركوسيو
مگه خونش همون اتاق شش متري بغل توالت نيست؟. رمئو
همونه. مركوسيو
شايدم تلفن رو كشيده شايد نمي خواد كسي مزاحم لذتهاي خصوصي اون بشه.. رمئو
منظورتو نمي فهمم.. مركوسيو
منظور اينه كه تو مثل احمقا نشستي اينجا و به اون فكر مي كني اما از كجا معلوم كه اون داره با يكي ديگه سر مي كنه.توي گــوساله با ياد اون خودت رو خراب مي كني اونوقت اون كيفشو با يه گردن كــلفت ديگه مي كنه.تو بدبختي.يه بي عرضه.يه خودارضا لعنتي... بن وليو
بسه ديگه مركو.بهتره آروم باشي.تو زيادي مواد مصرف كردي. مركوسيو
من حسابي كوك زدم.با شش تا دختر و پسر زخم و زيلي توي برج كنترل پليس تا خـــرخره كشيديم.مي خواستمهمه چيز رو فراموش كنم،ولي بدتر شم.آي من دختري رو مي شناختم كه يه پسر بهش نارو زد.دخــــتر بيچاره.چقدر شخصيت داشت.چقدر با خانواده بود.دوســتش داشتم ولي اصلاً در حد اون نبودم.يه چيز ديگه اي بود.خـــــجالت مي كشيدم نگاش كنم.يه عوضي باهاش رابطه داشت. چطوري مــخ اش رو زده بود خدا مي دونه؟چقدر اون نـامرد رو دوست داشت. چه ناروئي خورد.پــسره مثل يه اسب آبي ،بهش تــجاوز كرد...تو چقدر قشنگ بودي دختر!چقدر صورتت زيبا بود!چقدر چشمات مهربون بود...از بالاي بـــرج خودشو پرتاب كرد پايين.مغزش جلو چشماي من تركيد.(به دكتر اشاره ميكند.) اين اتفاق چه جوري افتاد... (كلانتر وارد مي شود.) كلانتر واقعاً مـــسخره ست.كسي مثل مونتاك عمري همه رو دست بسر كنه و آخر سر خودش دست بسر بشه.حالا در بدر توي خيابون دنبال يه انگشتونه زهــــــــر مي گرده.واقعاً كه الكل زهره.من به عنوان يه پليس متعهد مي تونم اين ادعا رو بكنم كه هفتاد درصد جرايم از الكل خوري شروع شده.جريان از چه قراره مركوسيو. توي تمام شهر شايعه شده كه تيبالت مي خواد شكمت رو پاره كنه.تو تنها كسي هستي كه با دو خانواده رفت و آمد داري.تازه تيبالت به تو خيلي احترام مي ذاره و مسئله اينجاست كه تيبالت هيچ حرفي به كسي نزده و خيلي ها ادعا ميكنن كه اين حرف رو از دهن تو شنيدن. مركوسيو
اون مي خواد منو بكشه.قسم خورده قبل از اينكه خورشيد طلوع كنه من زنده نباشم.در بدر دنبال مي گرده.. كلانتر
واسه چي؟ مركوسيو
بگذريم كلانتر. كلانتر
دليلش رو بگو. مركوسيو
بي خيال شو كلانتر.اين يه مسئلة خصوصي بين خودمون دو نفره. كلانتر
تيبالت اين دور و برا مي چرخه.بهتره فرار كني.دلم نمي خواد خوني ريخته بشه. مركوسيو
ميرم كلانتر.ولي دنبال تيبالت.بايد باهاش صبت كنم .از اين دربدري خسته شدم. كلانتر
اين آرزوي منه.هميشه دوست داشتم كه در اين شهر صلح برقرار بشه. مركوسيو
مطمئن باش كه اونو پيداش مي كنم و باهاش حرف مي زنم. (مركوسيو خارج مي شود.) كلانتر
بــــن،بايد بمن كمك كني تا اون جسد جادوئي رو پيدا كنم.صبح نزديكه.توي اون نامه مشكوك نوشته شده كه اون همين حواليه.تو هم بگرد.رمز موفقيت من تـــوي اون جسده و شايد سند آزادي تو.اين آخرين خواستة منه.بخاطر دوسـتي چندين سالمون بن.قول مي دم كمكت كنم تا وارد دانــــشگاه بشي تا بتوني زن بگيري.اين حق يه انسان عقديه.تو زجر مي كشي چون تا حالا آغـــوش زني رو لمس نكردي...كمكم كن.. بن وليو
براي آخرين بار باشه كلانتر. (بن وليو خارج مي شود.) كلانتر
رمئوي عزيز.تو هنوز اينجائي فكر كردم رفتي تاتر.پدرت خوابيده.اون مدتهاست كــــه به خواب رفته.تنها كسي كه تو عمرش عاشق نشد اون بود.اونوقت پسرش به اين روز افتاده.برات متاسفم رمئو...مردهائي كه تو عمرشون تا حالا به يه دختر حتي سلام هم نكردن وقتي يه هرزه اونا رو در آغوش خودش مي كشه.فكر مي كنن كه اون همون زن ايده آلشونه.نظر شما در مورد اين تئوري روانشناسي چيه دكـــــتر؟..دكتر عزيز الان سالهاست كه ميل عجيبي به خودكشي پيدا كردم.در طول روز بارها ميشه كه اســـــلحه ام رو روي سرم مي ذارم.ولي جرائت شليك كردن رو ندارم.يقين دارم كه نـــــفرين شدم.سالها پيش با يه دختر رابطه داشتم. شـــــديداً دوستم داشت.بهش علاقمند بودم ولي مرتباً بهش خيانت مي كردم.با زنهاي زيادي رابــطه هاي نامشروع برقرار مي كردم.عاشقم بود و فكر ميكرد كه به اون فكر مي كنم.به ياد من لب دريا قدم ميزد و بيادش با زنهاي ديگه قهوه مي خوردم.يه كه مشروب زيادي خورده بودم،توي ديــــــسكو با يه دختر زشت كه دماغ بزرگي داشت و روي اون يه خال درشت سبز شده بود،آشنا شدم.صورتش پر كك بود.بــــــدنش بوي گند مي داد.ولي اين شيطان كثافت به اون هم رحم نــــــكرد.دختربيچاره وارد خونه م شد.برام هديه خريده بود.آخه اون روز لعنتي تــــــولدم بود.با چه صحنه اي روبرو شد.من و اون هيولا مشغول ماليدن لجنهاي جـــوب خيابون به بدن هم بوديم.ديگه نديدمش خيلي دنبالش گشتم ولي ديگه پيداش نكردم.نــــفرينم كرد و من شدم يك پليس.اين آخرين ماموريتمه.بعد از پيدا كردن جـــــسد مي رم.مي رم جايي كه عطر بدن اون پيچيده باش.مي رم به جايي كه عكس اون توي آسمونش حك شده باشه.البته همه اينها به اون جــسد بستگي داره.اون جسد جادوئي.. (كلانتر خارج مي شود.پدر فرانس وارد مي شود.) رمئو
پدر شما تشريف آورديد؟بلاخره عقدمون مي كنيد؟حال شما خوبه؟مثل اينكه زياد از حد مشروب خورديد؟اين مشروب گرون قيمتيه.چطوري تهيه كرديد؟. پدر
دزديدمش.. رمئو
دزديديد؟! پدر
حـــــواسش نبود.شروع كردم و چند آيه از انجيل رو براش خوندم.تا اينكه اون بارمن كـــــچل عصبي شد و فرياد زد:”كشيش ديوونه گمشو“..از رو نرفتم.اون احمق براي اينكه چند نفر رو صدا بزنه تا منو بندازن بيرون،رفت توي يه پـــستو. از فــرصت استفاده كردم و اين رو از رو ميز قاپ زدم و فرار كردم.خيلي عطش داشـتم...حالت تهوع بمن دست داده.. رمئو
اين كار از شما بعيده پدر.شما مرد با خدائي هستيد.. پدر
خدا؟رمئو هيچ خدائي وجود نداره.. رمئو
چي؟. پدر
هيچ خدائي نيست.. رمئو
شما داريد اين حرف رو ميزنيد پدر؟! پدر
آره.من يه عمره كه دارم به شما دروغ رمئو. رمئو
خواهش ميكنم پدر.بگيد كه خدا وجود داره.. پدر
مي خواي باز بهت دروغ بگم؟. رمئو
ولي پدر اگه خدا وجود نداشته باشه،من بايد چي كار بكنم.از كي بايد خواهش كنم تا كمك كنه من به ژوليت برسم.خدا وجود داره پدر. پدر
اون وجود نداره.قطعاً وجود نداره.اينو ثابت ميكنم. رمئو
خدا هست.. پدر
نيست.. رمئو
خواهش مي كنم.خدا حتماً وجود داره...اون بايد وجود داشته باشه.بايد باشه.. پدر
پدرت رو بيداركن.. رمئو
خدا وجود داره.حتماً هست. پدر
بيدارش كن براش يه هديه دارم. رمئو
خدا بايد وجود داشته باشه. پدر
گفتم بيدارش كن.زود باش. رمئو
بيدار شيد...بيدار شيد.. مونتاك
ها؟...چي شده؟. رمئو
خدا وجود داره. مونتاك
بيدارم كردي اينو بهم بگي؟. پدر
من ازش خواستم كه بيدارت كنه. مونتاك
صداي فرانس ئه؟! پدر
دوست من.اطلاع دارم كه تو به الكل نياز داري.خوب هم مي دونم كه پولش رو نداري.براي همين هم اين شيشه كوچك كنياك رو برات يادگاري آوردم.. مونتاك
مــــچكرم فرانس.تو از اون اول هم به فكرم بودي.دوست عزيزم معلومه خودتم توپ تـوپي.بهتره تا كسي نيومده برم يه گوشه و دخلشو بيارم...فرانس..بايد ازت مـعذرت بخوام.خيلي اذيتت كردم.تو مرد با خدائي هستي و حتماً منو مي بخشي. چه نيمه شب زيبائي!هيچ شبي رو به اين خوشگلي نديده بودم.با اجازه.. (مونتاك خارج مي شود.) پدر(با فرياد) خدايا منو ببخش.. رمئو
پدر،بلاخره اعتراف كرديد،كه اون وجود داره.. پدر
بعضي اوقات اين احساس بهم دست مي ده كه تمام بدبختي ها تقصير اونه.براي اينكه بهش ضربه بزنم همه جا فرياد مي زنم كه اون وجود نداره.چه كار پوچي! به طرز مسخرةاي كشيش شدم.گفتم بايد به خدا ِانقدر نزديك بشم تا صداي منو بشنوه كه بتونم ازش بپرسم :”چرا دنيا اِنقدر...؟“.. رمئو
دنيا اِنقدر چي؟ پدر
حالت تهوع دارم. رمئو
زيادي مصرف كرديد؟. پدر
رمئو دست بردار. رمئو
از چي؟. پدر
از عشق و اين حرفا. رمئو
پدر براي شما اتفاقي افتاده؟. پدر
من از جرياني صحبت مي كنم كه سالهاست نابود شده.يه پسر مي تونه ســـــه يا چهار سال با دخـــتري رابطه داشته باشه و عاشق بشه.اما،در يك روز كه اتفاقات عـــجيب و غريبي افتاده،دختر خيلي رك و راحت به پسر ميگه:”تموم“...”از اين لــحظه راه ما از هم جدا مي شه.من به سمت ديگه و تو به سمت ديگه اي ميري. همه چيز رو فـــــراموش كن.ديگه بهم فكر نكن.ايام گذشته فراموش.خاطرات، رقــصها،صحبتها و ما به همين سادگي از هم جدا مي شيم.مثل شكستن يه تخم ـ مــــــــرغ روي سر آدمي كه داره فكر مي كنه.“...اون لحظه پسرك بدبخت چه واكنشي مي تونه نــــشون بده؟چي مي تونه بگه؟تمام وجودش شروع به سوختن مي كنه.به ياد خـــــاطرات شيرين گذشته مي افته.جلوي چشمش دختره داره با بـــــي اعتنايي دور مي شه.اگه گريه بكنه مردونگيش مي ره زير سوال.مي خواد منفجر بشه.براي همين داد ميزنه كه”خدا وجود نداره“...يه جمله ست كه زنها رو گـــرگ مي كنه رمئو.فقط يه جمله ست كه باعث مي شه اونا تو رو از بين ببرن. اونم اينه:”دوســـــــتت دارم“...اين جمله اونا رو به طرز وحشتناكي بي رحم مي كنه.اگه اينو به يه دختر بگي كلكت كنده ست... (تيبالت درون صحنه مي پرد) تيبالت
اون دختره عـــوضي رو كلكش رو مي كنم.اوه پدر.من بايد به شما اعتراف كنم كه ديشب رفتار ناشايستي با دختر عموم انجام دادم و براي اينكه اين ناراحتي رو فراموش كنه تا الان حسابي راضي نگه ش داشتم.به خاطر اين اعتراف خـــداوند گناهان مرا مي بخشايد پدر؟مي تونم ازت يه سوالي بكنم اسقف اعظم؟حضرت مــــــــسيح براي نجات جهود جماعت اومد درسته؟پس واسه چي خود جهودا خــواستن تا حضرت رو به صليب بكشن؟مگه حضرت به اونا كمك نمي كرد؟ چرا حضرت شـــــاكي نشد؟چرا از بالاي صليب در نياورد تا بشاشه تو حلق اين خـــلق؟تا كي بايد دوست داشت؟تا كي بايد عشق ورزيد،معلم عشق؟دلم برات مي سوزه پدر،چون حتي دلش رو نداري تا يه سوسك رو بكشي...(متوجه رمئو مي شود.)اوو يه جهود.يه كثافت.يه جهود عاشق كه مخ ش كليد كرده.يه جهود كه داستان عشقش تعريف كردن داره.يه جهود كه جون ميده بره تو كوره آدم ـ سوزي.يه جهود از فرقه مونتاكا.يه جهود كه عاشق يه كــــــاپولت گوشتي شده. جــــــهود بيچاره عاشقه.پس زيادم بدش نمياد كه قربوني عشقش بشه.من كه يه كــاپولت هستم حاضرم سر اين مونتاك رو براي دختر عموي عزيزم،قرباني كنم تا شـايد اون خوشگله يه بار ديگه منو به گناه دعوت كنه.مونتاك كثافت.بايد از بين بري.خونت رو با ودكا قاطي ميكنم مي دم اين پدر روحاني احــــمق كوفت كنه تا مست عــــــــربي برقصه.تو مجبوري مثل يه سوسك چاق زير پاي يه فيل گوشتي له بشي.تو محكوم به مرگي.به خاطر گناه خودكفايي كه خودم پنج دفعه ش رو از زير بــوته خاردار پارك ديدم محكوم به مرگي.به هيچ وجه نبايد زنده بموني.با اين چاقوي تيز سرت مثل يه گوسفند بريده ميشه... (مركوسيو وارد مي شود.) مركوسيو
پدر تو اينجايي؟بايد بگم تو حرف نداري.خوب مي دوني كه خيلي كثافتم.اين چشمها رو از كاسه در بيار پدر،خيلي از زنها رو ديد زده.. تيبالت
مركوسيو؟! مركوسيو
تيبالت؟! تيبالت
اين چه وضعيه؟ مركوسيو
مي دونستم چاقو دستته. تيبالت
منظورت از اين كارا چيه؟. مركوسيو
علاقه به زنده موندن. تيبالت
همه جا پر كردي كه مي خوام بكشمت. مركوسيو
چاقوئي كه دستته اينو ثابت مي كنه. تيبالت
ولي تو رو دوست دارم مركوسيو.. مركوسيو
الان سه شبه كه دنبال منن.اينا همه تقصير توئه پدر.چون بهم گفتي انجيل بخونم. تيبالت
من به هيچ وجه نمي خوام با تو درگير بشم..دليلت چيه؟. مركوسيو
چون من با مونتاكا رفيقم. تيبالت
ولي تو هيچ وقت تو دعواهاي ما دخالت نكردي. مركوسيو
بهرحال تو منو مي كشي؟ تيبالت
چرا؟. مركوسيو
چون دستم پيش تو رو شده. تيبالت
نمي فهمم. مركوسيو
هيچ وقت نفهميدي تيبالت.ولي خــــــــوب فهميدي كي دختري رو كه دوست داشتي خفه كرد. تيبالت
كي؟ مركوسيو
من خفه اش كردم. تيبالت
مزخرفه. مركوسيو
يه بار بهم يه هات داگ فروخت كه روش سس سير نريخته بود. تيبالت
اين حرفا چرنده.خودت خوب ميدوني كه من نمي كشمت.تو عين خودمي. (مركوسيو،تيبالت را با پشت پا نقش زمين مي كند.چاقو به صورت عمودي در دست تيبالت مي ماند.) مركوسيو
بيچاره پسري كه عاشق بشه و فرار نكنه. (با شكم،به شيوه خودكشي آژاكس،روي چاقوي تيبالت مي افتد.) مركوسيو
دوستت دارمتيبالت(مكث)ولي من دخــــــتري رو مي شناختم كه يه پسر زد در گوشش....(جان مي دهد) پدر
تو قطعاً در درگاه خدا بخشيده مي شي مركوسيو.چون حداقل سه شب با خودت صادق بودي. تيبالت(به رمئو) بلند شو جــــــــهود كثافت.منو بكش.بي غيرت منو بكش.من بهترين رفيقت رو كشتم.بايد منو از بين ببري.منو بكش حـــــروم لقمه.لياقتت اينه كه عاشق ژوليت هرزه بشي.تو يه شب بيشتر اونم به مدت بيست ثانيه توي تاريكي با اون برخورد نداشتي.منو بكش.شــكمم رو جر بده.آدمي كه يه عمر به لنگ و پاچه زنها فكر كرده بايد تيكه تيكه بشه. (كلانتر وارد مي شود) كلانتر
اِ.. جسد ..لطفاً توضيح بديد. تيبالت
من اونو كشتم كلانتر. كلانتر
پس راست بوده كه به خونش تشنه بودي؟. تيبالت
همونطور كه ميدونيد اون يه جهود كثافت بود.تازه رمئو هم نزديك بود به قتل برسه.اون به دخترعموي من ژوليت نظر داشته. كلانتر
مــــــــتأسفم تيبالت.ايندفعه ديگه بايد دستگيرت كنم.فكر مي كنم توي زندون خـوابيدن بهتر از زير پل خوابيدن باشه.البته بهت گفته باشم كه من از صبح دنبال اين جـــــسد بودم.اين آخرين ماموريت من بود.اين جسد باعث آزادي من شد. برنامه اي مي چينم كه تو زندان بهت خــــــــــــوش بگذره.خودم برات هر ماه ماري جوانا مي فرستم. (بن وليو در حالي كه جسد مونتاك را مي كشد ، وارد صحنه مي شود.) بن وليو
بيا كلانتر.اينم جسدي كه دنبالش مي گشتي.پشت بوته ها پيداش كردم.برات متأسفم رمئو.پدرت مرد خوبي نبود...مركوي بيچاره آخرسر موادمخدري كه تيبالت مصرف مي كنه كار دستت داد. (دكتر بالاي سر مونتاك مي رود.) دكتر
سيانور.. (دكتر به گوشه اي مي رود و با راديوي جيبيش مشغول مي شود.) كلانتر
يعني اون خودكشي كرده؟. پدر
كـــار من بود.رمئو توي شيشه مشروبي كه به پدرت دادم،سيانور ريختم.نامه اي هم كه بدست شما رسيد،من فرستادم كلانتر...اوه مونتاك عزيز چقدر راحــت و آســــــوده خوابيدي!خوشحالم از اينكه نعشت رو مي بينم.تو با زنها و دخترهاي زيادي رابطه داشتي و اين مـــــسئله خيلي منو عذاب مي داد.دوست عزيز.اگه يه ذره از فـــــــنون خودت رو بهم ياد مي دادي،هيچ وقت به اين وضع دچار نمي شدي.وقتي فــكر اين رو مي كنم كه تو با چقدر از دخترها چه كارا كه نكردي مي خوام ســــــكته كنم بميرم.يادت مياد دختري رو كه دوست داشتم ازش چه عكسهاي مستهجني گرفتي و چسوندي به در و ديوار خيابون.وقتي كه سيانور رو خوردي،تـــصور اينكه بعد اون چه زجري كشيدي تا مردي،اين احساس رو بهم مي ده كه تمام گــناهام بخشيده شده.قبل از اينكه بميري ازم معذرت خواستي و من واقعاً عذرت رو مي پذيرم.من تسليم شما هستم كلانتر. كلانتر
بـــــن،كمك كن جسد ها رو ببريم.از امشب ديگه پليس نيستم.آزاد شدم بن.هر چند كه بيشتر مايل بودم كه جسد مـــــــــــركوسيو نجاتم بده تا جسد مونتاك. مركوسيو يه عاشق اصيل بود.حالا كه مونتاك شكم گنده باعث نجات من شده ما از فردا كنار ساحل دريا مشغول شكار زنهاي مطلقه هستيم.بريم....... (كـلانتر،تيبالت و پدر فرانس را مي برد و بن وليو اجساد مركوسيو و مونتاك را. رمــئو مي ماند و دكتر.رمئو در شوك است.دكتر با راديو ور مي رود.موج هاي مــختلف را امتحان مي كند.روي موج خاصي نگه مي دارد.به نظر مي رسد،يك نمايش راديوئي اجرا مي شود.) صداي بازيگر مرد جوان
ژولـــــــيت عزيز.هنوز زيبايي.قبول دارم كه مرگ براي ابراز عشق تو را در كام گرفته و در ين تاريكي خـــــــــوفناك اسيرت كرده ست.چه وحشتي.ميخواهم كنارت باشم.آرامــگاه ابدي من اينجاست.دگربار در آغوش ميفشارمت. برلبانت بـــــوسه مي زنم...اي داروي تلخ بيا.اي ناخداي نا اميدي كشتي طوفان زده را به آب اقــــــــيانوس عشق انداز.اي زهر بدطعم.براستي قوي ست.به اين ترتيب من ميميرم.بوسه اي ديگر..
صداي بازيگر زن جوان
اين جـــــــسد بي جان رمئو ي عزيز من مي باشد..چه در دست دارد؟شيشه زهر است.اين باعث مــــردن او شده است.تمامي آن را نوشيده .كاش قطره اي برايم باقي ميگذاشت.آه،خنجرش.درود بر تو خنجر.فرو برو تا بميرم..
صداي گوينده راديو
شــــــنوندگان عزيز قطعه اي از نمايش ”رمئو و ژوليت“ شاهكار جاودان ”ويليام شـــــــكسپير“ رو كه هم اكنون روي صــــحنه ست براي شما پخش كرديم.در اين نمايش عشق..
(دكــتر راديو را محكم روي زمين مي كوبد.رمئو با صداي خورد شدن راديو از شوك در ميآيد.)
رمئو
مــــــــن هيچ مشكلي ندارم آقاي دكتر.ميتونم تا دسته ويسكي بخورم و حسابي برقصم.اما شما اگه دلتون خواست مي تونيد بهم آمــــپول بزنيد.هوا داره كمكم روشن مي شه.اين شب قشنگ هم تموم شد.حالا مي تونم،آواز بخونم.كــفتر پر مي زنه و بلبل چهچه.الان پيچ راديو رو باز مي كنم تا احساس آرامش بهم دست بده.گوينده مرتباً داره ميگه:”امروز روز بسيار خــــوبيه!چه شهر قشنگيه!چه مردم مـــــهربوني!“خب ديگه اينجا كاري ندارم.ترجيح مي دم برم تو اون خيابون بده ژتـــــــون بفروشم.بلاخره آدم بايد زندگي كنه آقا و زندگي هم خرج داره آقا. علاقه شديدي پيدا كردم كه يكي از اين كتابهاي فن زناشوئي رو بخونم. دوست دارم باله ياد بگيرم.بدم م نمياد كه براي اولين بار سري به ديسكو محله مون بزنم. بايد با ژولـيت صحبت كنم.اگه پول خوبي بتونم ازش دربيارم اون پايين يه خونه شيشه اي مــــي سازم تا دخترها و پسرها شبانه روز برقصن.البته يه جاي كوچولو هم بايد براي آدمهايي مثل تيبالت درست كنم تا بتونن حــشيش شون رو بكشن. به فــــــكرم رسيده كه تعدادي از پسر بچه هاي خيابون بالا رو منحرف كنم.مي خوام شـــبانه روز از مهمونهاي من پذيرايي كنن و البته هر وقت كه من خواستم كار مـــنو راه بندازن.چه نسيم خنكي مياد دكتر!موافقيد صبح هاي زود توي اين پارك نــــــرمش كنيم؟بدن انسان بايد آماده و ورزيده باشه.تصميم گرفتم توي كلاس ويـــلون ثبت نام كنم.موسيقي باعث آرامش زندگيه.آه چقدرخسته ام.از ديشب تا حالا نـــــخوابيدم.يادت باشه دكتر وقتي از خواب بيدار شدم ،يه آبجو مهمونم كني.بعد مي برمت تاتر تا حسابي بخنديم.تا بعد.صبح بخير..
(رمئو مي خوابد.انگار سالهاست كه مرده.)
برای فرشاد کاملی علمداری با تمام رفاقت های که برای من کشید. محمد میرعلی اکبری اسفند 1378 |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محمد میرعلی اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمد میرعلی اکبری
15 خرداد 1354 کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی اجرا ها: آیاس فروردین و اردیبهشت 1379 تالار سایه تئاتر شهر رمئو و ژولیت آذر 1379 مدرسه بازیگری سوره زرتشت یک اجرا بهمن 1380 تالار مولوی ناگهان هذا حبیب الله اردیبهشت 1382 کافه تریای تئاتر شهر آرتیگوشه اردیبهشت و خرداد 1383 تالار مولوی هملت ماشین آذر 1383 کارگاه تجربه خانه هنرمندان ایران |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 فروردین 1386 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
آرتیگوشه رمئو و ژولیت دخترک کبریت فروش دوران دیرینه سنگی ته مکبث پدر در خرداد خواب مي ديد. |
| پیوندها |
|
آگاممنونيزم تئاتر6(ناصر حسيني مهر) ایران تاتر امین عظیمی کانون نمایشنامه نویسان ایران محمد یقوبی کارگاه نقد تاتر دانشگاهی تاتر کولی عطا صادقی سیاها دي نا مهدي دوگوهراني محسن طارمي |
|
RSS
|